<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شور و شر</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 20:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ابراهیم*</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ ﴿۹۹﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;و [ابراهيم‏] گفت: همانا من به سوى پروردگار خويش رونده‏ام- از ميان شما هجرت مى كنم-، كه او مرا راه خواهد نمود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۹۹﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿۱۰۰﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;پروردگار، مرا [فرزندى‏] از نيكان و شايستگان ببخش. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۰﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ ﴿۱۰۱﴾&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;پس او را به پسرى بردبار مژده داديم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۱﴾&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ﴿۱۰۲﴾&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;و چون [پسر] به حد كار و كوشش با
وى- پدر- رسيد، گفت: اى پسركم، من در خواب مى‏بينم كه تو را گلو مى‏برم،
بنگر تا رأى تو چيست؟ گفت: اى پدر من، آنچه فرمان يافته‏اى بكن، كه اگر
خداى خواهد مرا از شكيبايان خواهى يافت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۲﴾&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ ﴿۱۰۳﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;پس چون هر دو [فرمان خداى را] گردن نهادند و او را بر پيشانى بيفكند ...، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۳﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ ﴿۱۰۴﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;و او را ندا داديم كه اى ابراهيم، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۴﴾&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۰۵﴾&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;بدرستى كه آن خواب را راست كردى. همانا ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۵﴾&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِينُ ﴿۱۰۶﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;هر آينه اين آزمايشى روشن و آشكار بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۶﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ ﴿۱۰۷﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;و او را به ذبحى- گوسفندى- بزرگ باز خريديم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۷﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ ﴿۱۰۸﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و از او نام و ثنا- يا دعوت به حق- در ميان پسينيان باقى گذاشتيم. ﴿۱۰۸﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;
                            &lt;/span&gt;&lt;span&gt;
                                &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ ﴿۱۰۹﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;سلام بر ابراهيم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۰۹﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۱۰﴾ &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span id=&quot;ctl08_ctl00_lstPersian&quot;&gt;&lt;span&gt;نيكوكاران را چنين پاداش مى‏دهيم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;﴿۱۱۰﴾ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;*قرآن کریم، سوره‌ی صافات، آیات ۹۹ تا ۱۱۰، ترجمه از جلال‌الدین مجتبوی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابراهیم*</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مردم، به جای آن‌که سنگینی را، آن سنگینی وحشتناک را، به تمام به آمادگی ابراهیم برای قربانی کردن فرزندش بدهند، سعی می‌کنند با این حرف‌های کلی داستان ابرایم و اسحاق را خلاصه کنند: «عظمت او در این بود که به خدا چنان عشق می‌ورزید که حاضر بود عزیزترین چیز خود را برای او قربانی کند». اما، همان‌گونه که کیرکگور می‌گوید، «عزیزترین چیز» حرفی کلّی است. اگر مردم مثلاً به پول فکر کنند و گمان برند که اگر خدا خواسته باشد حاضرند همه‌ی ثروت‌شان را در راه فقیران خرج کنند و گمان برند که این ایثار از همان جنس ایثار ابراهیم است، آن‌گاه: &lt;B&gt;آن‌چه از داستان ابراهیم حذف می‌شود دلهره است&lt;/B&gt;؛ زیرا من در قبال پول هیچ تکلیف اخلاقی ندارم، اما در قبال فرزند عالی‌ترین و مقدس‌ترین تکلیف بر عهده‌ی پدر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آن‌چه مردم اصلا نمی‌خواهند به آن فکر کنند  این واقعیت است که خدا از ابراهیم خواسته بود برای اثبات ایمانش دست به کاری غیراخلاقی بزند&lt;/B&gt;. از منظر سپهر اخلاقی، باید گفت ابراهیم قصد قتل اسحاق را داشت. از منظر اخلاقی، آیا کاری خطاتر از این است که پدری، که کودکی را به این دنیا آورده است و بنابراین سنگین‌ترین تکلیف را در قبال محافظت از او دارد، خود قصد کند که جان فرزند را بگیرد؟ کشمکش میان منظر اخلاقی و منظر دینی را باید در این جا به جا آورد، و نه آن‌که بر آن سرپوش گذاشت: بیان اخلاقی عمل ابراهیم است است که می‌خواست اسحاق را به قتل برساند؛ بیان دینی آن این است که می خواست اسحاق را قربانی کند؛ اما اضطرابی که می‌تواند انسان را بی خواب کند در همین تناقض نهفته است، و ابراهیم بدون این اضطراب ابراهیم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای فهم این اضطراب که یکی از عناصر داستان ابراهیم و اسحاق است، کیرکگور به ما می گوید بیایید موقعیت ابراهیم، این شهسوار ایمان، را با موقعیت قهرمان تراژیک (اخلاقی) مقایسه کنیم. قهرمان تراژیک والاترین انسان است، آدمی که در مواقع مقتضی، در سپهر اخلاقی، رسیدن به مقام او می‌تواند نهایت آرزوی هر کسی باشد. مثلاً، داستان آگاممنون را به‌یاد بیاورید. در جنگ تروا، شاه آگاممنون مجبور می‌شود دختر محبوبش، ایفیگیا را در راه آسایش کشورش قربانی کند. او قادر است خود را در جایگاهی قرار دهد که وظیفه‌ی اخلاقی بزرگتری را که نسبت به مردمش دارد بر وظیفه‌ی شخصی کوچکتری که نسبت به دخترش دارد مقدّم بدارد. شاید به نظر بیاید که موقعیت ابراهیم و موقعیّت آگاممنون مثل هم هستند – یعنی هر دو آماده‌اند فرزند محبوب‌شان را قربانی کنند- اما آگاممنون در سپهر اخلاقی می‌ماند، حال آن‌که ابراهیم آماده است امر اخلاقی را به‌کلی زیرپا بگذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عمل آگاممنون را دیگران می‌توانند بفهمند و ستایش کنند: ...شاه بایستی شاهانه عمل کند. و هرچند رنجی که فقط از آن اوست، در خفا سینه‌اش را مالامال از درد می‌کند،...باز هم تمام خلق به‌زودی به درد او، و نیز به کار سترگ او، در قربانی کردن دخترش، آن دوشیزه‌ی جوان دوست‌داشتنی، به خاطر سعادت همگان پی خواهند برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سوی دیگر، دیگران به هیچ طریق نمی‌توانند کاری را که ابراهیم می‌خواهد بکند درک کنند و ستایش کنند. در عمل او هیچ هدف اخلاقی والاتری نیست، پس: تفاوت میان قهرمان تراژیک و ابراهیم کاملاً آشکار است. قهرمان تراژیک کماکان در حوزه‌ی اخلاق می‌ماند. او می‌گذارد یک بیان امر اخلاقی غایتش را در یک بیان دیگر امر اخلاقی پیدا کند... در مورد ابراهیم وضع به‌گونه‌ای دیگر است. او با عملش امر اخلاقی را به‌کلی زیرپا می‌گذارد و به غایتی والاتر، بیرون از حوزه‌ی اخلاق، می‌رسد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک تفاوت دیگر میان قهرمان تراژیک و شهسوار ایمان این است که قهرمان تراژیک می‌داند که در عمل قهرمانانه‌اش باید چیزی را از دست بدهد،‌ حال آن‌که شهسوار ایمان نه. آگاممنون می‌داند که ایگیفیا را از دست خواهد داد،‌ حال آن‌که ابراهیم، به‌عکس، می‌داند که اسحاق را از دست نخواهد داد، دست‌کم در دراز مدت: ...حتی در لحظه ای که تیغه‌ی کارد برق زد ایمان داشت، ایمان داشت که خدا اسحاق را از او نمی‌خواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرض کنید که گوسفندی در کار نمی‌بود و ابراهیم مجبور می‌شد اسحاق را سر ببرد: بیایید پا را فراتر بگذاریم. فرض کنیم اسحاق براستی قربانی می‌شد. باز هم ابراهیم ایمان داشت. او اعتقاد نداشت که روزی در جهان دیگر بر او رحمت خواهد آمد، بلکه ایمان داشت که در همین جهان شادمان خواهد بود. خداوند می‌توانست به او اسحاق دیگری بدهد، می‌توانست فرزند قربانی شده را به زندگی باز گرداند. او به یُمن محال ایمان داشت؛ زیرا دیری بود که هر محاسبه‌ی عقلانی به تعلیق درآمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته این غیرعقلانی است؛ اما، چنان‌که دیدیم، غیرعقلانی بودن ماهیت ایمان دینی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن‌چه اکثر خوانندگان را در تصویری که کیرکگور از سپهر دینی پرداخته است دل‌نگران می‌کند، تصویری که از دل قطعاتی چون داستان ابراهیم و اسحاق بر می‌آید، این است که خدا می‌تواند از آدم بخواهد که برای اثبات ایمانش دست به کاری غیراخلاقی بزند. از دل این تصویر یک پارادوکس برمی‌آید: از منظر دینی، فرد، در رابطه‌اش با خدا، برتر از [قانون] عمومی است؛ حال آن‌که از منظر اخلاقی، فردی که معتقد است می‌تواند خلاف [قانون] عمومی عمل کند، در وسوسه است و گناه می‌کند. چگونه می‌توان ابراهیم، شهسوار ایمان، را از امثال چارلز مانسون یا عالیجناب جیم جونز، که گمان می‌کردند خدا آنان را فراخوانده است که انسان‌هایی را بکشند، تشخیص داد و متمایز کرد؟ اما «معیار» تشخیص یک قاتل از ابراهیم چیست؟ «چگونه فرد می‌تواند مطمئن شود که کارش درست و موجه است؟» معیار کیرکگور، معیار اصلی‌اش، معیاری ذهنی است: آدم نباید بخواهد که بکشد: ...وقتی خدا اسحاق را طلب می‌کند، ابراهیم باید اسحاق را، اگر ممکن است، حتی بیش از پیش عزیز بدارد،....همین دوست داشتن اسحاق است که...عمل او را [متمایز از قتل] قربانی کردن می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌توان گفت «اگر قربانی‌کننده به اندازه‌ی ابراهیم قربانی‌اش را دوست نداشته باشد، حتی فکر قربانی کردن اسحاق نه یک امتحان، که یک وسوسه‌ی پست است». شهسوار ایمان می‌خواهد دست به عملی بزند که از نظر اخلاقی درست است – وسوسه‌ی او همین است- حال آن‌که قاتل اصلا در قید عمل اخلاقی نیست: وسوسه معمولا چیزی است که انسان را از ادای تکلیف بازمی‌دارد؛ اما در این مورد [مورد شهسوار ایمان] وسوسه همان اخلاق است...که می‌تواند ابراهیم را از عمل به خواست خدا بازدارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای ما محال است که داوری کنیم آیا کسی مشغول ارتکاب گناه است یا در پس اثبات ایمان خویش: «این را که فردی به وسوسه افتاده است یا شهسوار ایمان است فقط خود آن فرد می‌تواند معین کند». یکی از مشکلات تشخیص این‌که کسی در معرض امتحان الاهی است یا نه، این واقعیت است که شهسوار ایمان «نمی‌تواند، مطلقاً نمی‌تواند، [وضع] خود را به دیگران بفهماند،» حتی نه به یک شهسوار ایمان دیگر: این شهسوار ایمان نمی‌تواند کمکی به آن شهسوار دیگر ایمان بکند. آدمی یا بار پارادوکس را به دوش می‌گیرد و شهسوار ایمان می‌شود، یا هرگز شهسوار ایمان نمی‌شود. در این منطقه دیگر همراهی متصور نیست...فقط خود آدم است که در مقام فرد شهسوار ایمان می‌شود، و عظمت شهسواری به همین است....اما وحشتش هم به همین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحشت در سکوت است، در این‌که هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند تو را بفهمد. برخلاف قهرمان اخلاقی، که اعمالش قابل فهم است- «هر آن‌چه می‌کند در پرتو آشکارگی است» - شهسوار ایمان به گاه امتحان بس شبیه اهریمنان است: «اتفاقی در تله‌ی پارادوکس می‌افتم، چه الاهی باشد، چه اهریمنی، زیرا سکوتْ هر دوی این‌هاست».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...شهسوار ایمان گام در راهی تنها، تنگ، و سراشیب می‌گذارد؛ او می‌داند که زاده شدن بیرون از جهان عمومی، و راه پیمودن بی‌آن‌که هرگز همسفری را ببینی چه هولناک است».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*به نقل از: کیرکگور، نوشته‌ی سوزان لی اندرسون، ترجمه خشایار دیهیمی، نشر طرح نو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 08:41:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابراهیم*</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«اگر گمان می‌رفت که خدایانِ بزرگ که دور از تب و تابِ زندگیِ خاکیِ آدمیان به سر می‌برند نیز سرانجام طعمه‌ی مرگ می‌شوند نباید انتظار داشت خدایی که در قفسِِ آسیب‌پذیرِ تن ساکن است از چنان سرنوشتی در امان بماند. مردمان بدوی، چنان‌که دیدیم، گاهی معتقدند سلامت‌شان و حتی &lt;B&gt;سلامتِ جهان بسته به زندگیِ یکی از این انسان – خدایان یا تجسم انسانیِ الوهیت است&lt;/B&gt;. بنابراین طبعاً به‌خاطر سلامت خود از جان او سخت مراقبت می‌کنند. اما هیچ مراقبت و توجهی هرقدر هم که دقیق و شدید باشد نمی‌تواند مانع از پیر شدن و سستی گرفتن و سرانجام مرگِ انسان – خدا شود. پیروان او باید که به این ضرورتِ تلخ و حزن‌انگیز توجه کنند و به بهترین وجه ممکن با آن به مقابله برخیزند و چاره‌ای بجویند. خطر بسیار مهیب است؛ زیرا اگر گردش و روال طبیعت به زندگی و حیاتِ آن انسان – خدا بسته است، &lt;B&gt;با سستی گرفتن و ضعف تدریجیِ قدرت‌های او و سرانجام از بین رفتن‌شان با مرگ او چه بلاها و مصایبی که نازل نخواهد شد. برای اجتناب از این خطرها فقط یک راه وجود دارد و آن این‌که با بروز نخستین نشانه‌های ضعف و کاستی گرفتنِ نیروی انسان – خدا او را بکشند و روحش را پیش از آن‌که دستخوشِ زوالِ قطعی گردد به جانشین قوی و نیرومندتری انتقال دهند.&lt;/B&gt; [...] شاه در مقام خدا یانیم‌خدا کشته می‌شود و مرگ و رستاخیز او به عنوان تنها راهِ جاودانه‌ ساختن حیات خداوندانه برای رستگاری قوم او و همه‌ی جهان ضروری شمرده می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;[...با این‌حال] &lt;B&gt;زمانی‌که فرمانروا برای نخستین‌بار توانست قربانی شدنِ کس دیگری را به جای خود بقبولاند،&lt;/B&gt; درواقع توانسته بود ثابت کند که مرگ آن کس دیگر دقیقا همان تاثیر مورد نظر را خواهد داشت که مرگ خود او می‌داشت. آن‌وقت شاه به عنوان خدا یا نیم‌خدایی می‌بایست می‌مرد و بنابراین کسی که به جای او می‌مرد می‌بایست، حداقل مدتی، از خصوصیات الوهی فرامانروا برخوردار می‌شد. چنان‌که دیدیم، در مورد شاهان موقتِ سیام و کامبوج مسلما همین موضوع مطرح بود. آنان وظایفِ ماورای طبیعی داشتند که در جوامع قدیم‌تر جزو ویژگی‌های فرمانروا بود. اما &lt;B&gt;هیچ‌کسی بهتر از پسر خودِ فرمانروا نمی‌توانست جنبه‌ی خداییِ فرمانروا را نشان دهد و شاید گمان می‌رفت که وی از خصلت الهیِ پدرش برخوردار است. از این‌رو، هیچ‌کسی برای قربانی شدن به جای فرمانروا، و، از طریق او، به‌خاطر همه‌ی مردم، مناسب‌تر از پسرِ فرمانروا نبود. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما در میان قوم سامی رسمِ قربانی کردنِ اولاد خاصِ شاهان نبود. در هنگام بروز بلایای طبیعی مثل شیوع طاعون، قحطی یا شکست در جنگ رسم بود که فنیقیان یکی از عزیزان‌شان را برای بَعَل قربانی کنند. در میان کنعانیان یا ساکنان بومی فلسطین که اسراییلیانِ مهاجم شکست‌شان دادند اما نابودشان نکردند، گویا رسمِ مخوفِ سوزاندنِ فرزندان به خاطر بَعَل یا مولوک مرتبا اجرا می‌شده است. به نظر بهترین نمایندگان اقوام عبری که مولفان گران‌قدر آنان نیز هستند، این‌گونه آیین‌ها نفرت‌انگیز بود به هم‌وطنان خود هشدار می‌دادند که از شرکت در آن‌ها بپرهیزند:‌ »و کسی از اولاد خود را برای مولوک در آتش نخواهی انداخت». این هشدارها در دورانِ قدیم تاریخ اسراییل هر اثری که داشته باشد در هر صورت شواهد فراوانی وجود دارد که بعدها قومِ عبری به آن باتلاقِ مطبوعِ خرافات که برگزیدگان قوم همواره، و غالبا بیهوده، می‌کوشیدند از آن بازشان دارند، درغلتیده یا شاید بهتر بگوییم مجدداً درغلطیده‌اند. زبور نویس [حضرت داود] می نالد که قومِ خطاکارش «با ملت‌های دیگر درآمیختند و آدابِ آنان را فراگرفتند: بت‌های آنان را پرستیدند که در دا‌م‌شان افکند: آری، پسران و دختران‌شان را برای شیاطین و اجنه قربانی کردند، و خون بیگناهان ریختند، حتی خون پسران و دختران‌شان را، و برای بت‌های کنعان قربانی‌شان کردند و سرزمین به خون آلوده شد». جالب‌ می‌بود، هرچند شاید بی‌ثمر، که تحقیق می‌کردیم انبیا و زبورنویسانِ عبرانی در این اعتقاد خود که اسراییلیان این و سایر خرافات مشئوم را صرفا از طریق تماس با ساکنان قدیم آن سرزمین فراگرفتند، و خلوص اولیه‌ی دین و اخلاقی که آنان از هوای پاک و زلال بیابان با خود آوردند در سرزمینِ بارورِ کنعان با پلشتی و فساد کفار درآمیخت و تباه شد، چه‌قدر به حق بوده‌اند. با این‌همه، وقتی به یاد آوریم که &lt;B&gt;اسراییلیان نیز مانند اقوامی که شکست دادند و از آن‌ها نفرت داشتند از نژاد سامی بودند و رسمِ قربانی کردنِ انسان در بسیاری از شاخه‌های نژاد سامی وجود داشته است&lt;/B&gt;، شاید بتوانیم تصور کنیم که این قوم برگزیده شاید بذری را با خود به فلسطین آورده بود که وقتی کاشته شد چنان میوه‌ی نفرت‌انگیزی در دره‌ی حنّوم به بارآورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز باید دید که اقوام سامی از اولاد خود کدامیک را برای قربانی شدن برمی‌گزیدند؛ زیرا شاید لازم بوده است انتخابی صورت گیرد و اصولی در این خصوص رعایت شود.  قومی که همه‌ی فرزندانش را بدون استثنا بسوزاند به زودی منقرض می‌شود، و این‌گونه افراط در پارسایی و دین‌داری اگر بی‌سابقه نباشد، باری نادر است. درواقع به نظر می‌رسد که در میان عبرانیان، فقط فرزندِ نخست محکوم به سوختن در شعله‌های آتش بود. میکاه نبی در عبارت مشهوری می‌پرسد: «با چه چیزی به پیشگاه خداوند خواهم رفت و در برابر خدای متعال خضوع خواهم کرد؟ با پیشکش‌های بریانی، با گوساله‌های یک‌ساله پیش او خواهم رفت؟ آیا با هزار قوچ یا با ده‌هزار رود روغن راضی خواهد شد؟ باید آیا نخست‌زاده‌ام را برای خطایم، ثمره‌ی تنم را برای معصیت روحم تاوان دهم؟» این‌ها سوال‌هایی بود که در عصر آن نبی، فرد مومن و شکاک از خود می‌کرد. پاسخِ خودِ نبی تردیدآمیز نیست: «ای انسان، خدایت نشان داده است که خیر کدام است، و حضرت باری از تو چه انتظاری دارد جز این‌که به درستی بکوشی، محبت بورزی و با خدایت به خضوع و فروتنی رفتار کنی؟» این پاسخ شریفی است و پاسخی است که فقط انسان‌های برگزیده در آن عصر و شاید در هر عصری داده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما در عین‌حال که اخلاق جانب پیامبر را می‌گیرد، شاید بتوان پرسید که تاریخ و پیشینه آیا به جانب مخالفانِ او نبود؟ &lt;B&gt;اگر نخست‌زاده‌ی انسان‌ها و چارپایان وقف خدا بود و نخست‌زاده‌ی چارپایان را همواره قربانی می‌کردند و نخست‌زاده‌ی انسان با پول بازخرید می‌شد، آیا به‌نظر نمی‌رسد این تدابیرِ اخیر، صورت تخفیف یافته‌ی یک رسمِ‌قدیم‌تر و شاق‌تر بوده است که نخست‌زاده‌ی انسان را نیز مانند نخستین گوساله و بره و بزی که زاییده می‌شد، به ذبح شدن در قربان‌گاه یا سوختن در آتش محکوم می‌کرد؟ &lt;/B&gt;این گمان را داستان‌های قابل‌توجهی که در توضیحِ قداست و حرمت نخست‌زاده گفته شده است سخت تقویت می‌کند. بنابر روایات، زمانی‌که بنی‌اسراییل در مصر محبوس بود خداوند خواست که آنان را از بند برهاند و به ارض موعودشان رهنمون شود. در دل شب او بر زمین فرود می‌آمد و همه‌ی نخست‌زادگان مصریان اعم از انسان و حیوان را می‌کشت؛ صبح هیچ‌یک از آن میان نباید زنده می‌بود. اما اسراییلیان را از ماجرا آگاه کرد و هشدار داد که شب در خانه بمانند و در خانه‌هاشان را علامت بزنند تا وقتی شب در خیابان‌ها راه می‌افتد تا مقصودش را به انجام رساند خانه‌ی آن‌ها را از خانه‌ی مصریان تمیز دهد و فرزندان و حیوانات‌شان را به اشتباه ذبح نکند. این کارها انجام گرفت. &lt;B&gt;کشتار فرزندان و چارپایانِ مصریان با موفقیت به انجام رسید و اثر مورد نظر را به‌جا گذاشت. خدا به یادبودِ این پیروزی بزرگ مقرر داشت که اسراییلیان از آن پس باید همه‌ی نخست‌زاده‌های خود اعم از انسان و حیوان را وقف او کنند؛ حیواناتی که گوشت‌شان خوردنی است قربانی شوند و آن‌هایی که قابل خوردن نیستند، به‌خصوص انسان‌ها و خران، برای هریک حیوان مناسب دیگری یا وجه نقد تاوان داده شود. هر فصل بهار نیز جشنی برگزار شود و در آن آیینی درست مثل ماجرای شبِ کشتار بزرگ اجرا شود. فرمان خدا اطاعت شد و &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B5%D8%AD&quot;&gt;عید فصح&lt;/A&gt; از آن پس متداول گشت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفته می‌شود که منشاء حرمت نخست‌زاده و عید فصح همین است. اما وقتی بعدا گفته می‌شود مردمانی که در این مناسبت نخست‌زادگان‌شان قربانی می‌شد نه عبرانی‌ها بلکه دشمنان آنان بودند، اشکالات جدی بروز می‌کند. می‌توان پرسید که چرا بنی‌اسراییل می‌بایست به این سبب که خدا زمانی نخست‌زاده‌های مصریان را کشته است برای همیشه نخست‌زاده‌ی چارپایان خود را قربانی می‌کرد؟ در این‌جا خواننده باید روایت عبریِ دیگری را به یاد آورد که در آن قربانی کردنِ فرزندان ارشد با وضوح بازهم بیشتری بیان می‌شود. می‌گویند [حضرت] ابراهیم از خدا فرمان یافت که پسر ارشدش اسحاق [در روایات اسلامی «حضرت اسماعیل» آمده است] را برایش قربانی کند، و او درصدد اجرای فرمان خدا بود که خداوند با مشاهده‌ی نشانه‌ی ایمان و اطاعتِ پیامبرش، قوچی را برای قربانی شدن جایگزین انسان کرد و ابراهیم نیز آن را به جای پسرش قربانی کرد. با کنار هم نهادن این دو روایت و مشاهده‌ی مصابقت‌شان با هم و با رسمِ‌قربانی کردن سالیانه‌ی فرزندان نخست برای بَعَل یا مولوک با سوزاندن آن‌ها در بین عبرانی‌ها،‌ مشکل بتوان از این نتیجه رخ برتافت که پیش از جایگزین شدنِ زسمِ‌بازخریدِ قربانی، عبرانیان همواره فرزندان نخست خود را قربانی می‌کرده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; [...] بنابر این شواهد، می‌توان به جرئت گفت که مجاز بودنِ شاه به کشتنِ پسرش، به عنوان قربانی یا جایگزین نیابتی، حداقل در سرزمین‌های سامی که در دوره‌ای مذهب  این دستور یا حق را به هرکسی می‌داد که به عنوان وظیفه‌ای در برابر خدا جان فرزند ارشدش را فدا کند، به هیچ‌وجه نمی‌توانست استثنایی یا شگفت‌انگیز باشد».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 21:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Academic Writing</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دوره اول نوشتار دانشگاهی:&lt;/B&gt; مقدمات (CV &amp; Resumes، SOPs، Cover letters، Application letters،  Proposals، Abstracts، به علاوه یک جلسه ارائه اطلاعات مربوط به سازوکار انتشار مقالات علمی – پژوهشی و جامعه علمی علوم اجتماعی در امریکا) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مدرس:&lt;/B&gt; سرکار خانم دکتر نهال نفیسی( دکترای انسان شناسی اجتماعی و فرهنگی از دانشگاه رایس امریکا) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;طول دوره:&lt;/B&gt; 12 جلسه، 6 جلسه تئوری و 6 جلسه کارگاهِ تجربیِ نوشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زمان:&lt;/B&gt; دوشنبه ها از ساعت 12:30 تا 2 کلاس تئوری، سه شنبه ها یا چهارشنبه ها از ساعت 30: 12 تا 2 کارگاه عملی (روز کارگاه عملی انتخابی است) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تاریخ:&lt;/B&gt; 2/ 9/ 88  تا 9/10/88&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مکان:&lt;/B&gt; دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مبلغ ثبت نام:&lt;/B&gt; دانشجویان کارشناسی 20000 تومان و دانشجویان تحصیلات تکمیلی و فارغ التحصیلان 35000 تومان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ثبت نام:&lt;/B&gt; برای ثبت نام در روزهای 23 تا 30 آبان ماه در ساعات 12 تا 2 به دفتر انجمن علمی جامعه شناسی مراجعه کنید. شماره تماس: 09365827859&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ظرفیت کلاس محدود و اولویت با دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا است. این دوره پیش نیاز دوره « مقاله نویسی به زبان انگلیسی» است که در آینده برگزار خواهد شد. اطلاعات دوره های بعدی متعاقبا اعلام خواهد گردید. &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 02:28:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گشادتر کردنِ دروازه‌ی تنگِ رستگاری*</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;«روی هم رفته، مطابقت اعیاد مسیحی و بت‌پرستانه دقیق‌تر و بیشتر از آن است که تصادفی باشد. این نشانه‌ی سازشی است که کلیسا در بحبوحه‌ی پیروزی مجبور بود با رقبای شکست‌خورده اما هنوز خطرناکش صورت دهد. پروتستانیسمِ انعطاف‌ناپذیرِ میسیونرهای اولیه با آن تقبیحِ سرسختانه‌ی بت‌پرستی، در این اثنا با خط‌مشی انعطاف‌پذیر، مدارای بیشتر و نیکوکاری عمومیِ کشیشان هشیار معاوضه شده بود. این کشیشان به‌روشنی درک می‌کردند که اگر قرار است مسیحیت جهان را تسخیر کند فقط با تعدیل اصول سختِ بنیانگذارش، با کمی گشادتر کردنِ دروازه‌ی تنگِ رستگاری می‌توانست. از این لحاظ می‌توان یک توازی ساختاری بین تاریخ مسیحیت و تاریخ بودایی‌گری قایل شد. هر دو سیستم اساسا اصلاحاتی اخلاقی بود شکل گرفته از شوقی عظیم، آرزوها بلند، شفقت و رافتِ بانیانی بزرگ، دو تا از آن جان‌های زیبایی که با فواصل زیاد در روی زمین ظاهر می‌شوند که تو گویی از جهانی بهتر آمده‌اند تا نهاد ضعیف و خطاکار ما را یاری و راهنمایی کنند. هر دو منادی فضیلت اخلاقی برای دست‌یابی به چیزی بودند که عالی‌ترین هدف حیات، رستگاری ابدی روح انسان، دانسته می‌شد. اما با یک آنتی‌تزِ غریب، یکی رستگاری را در ابدیتِ سعادت‌بار، و دیگری در رهاییِ نهایی از رنج، در فنا جست. اما ایده‌آل‌های شاقِ تقدسی که تلقین می‌کردند نه فقط با ضعف‌ها بلکه با غرایز طبیعیِ بشر بیش از آن تضاد داشت که بیش از معدودی حواری و مرید بتوانند عملا بدان دست‌ یابند و اینان علقه‌ی خانواده و جامعه را ترک گفتند تا در عزلت آرام صومعه به رستگاری فردی نایل شوند. این‌گونه ادیان برای آن‌که در میان ملت‌ها و حتی در سراسر جهان رواج یابند می‌بایست نخست تعدیل و اصلاح می‌شدند و تا حدودی با تعصب‌ها، احساسات و خرافات عامه کنار می‌آمدند. این روندِ انطباق را در اعصار آتی پیروانی طی کردند که درون‌مایه‌ی اعتقادی‌شان به قدر بزرگان دین اثیری نبود و به همین جهت برای وساطت میان آنان و توده‌ی عوام مناسب‌تر بودند. به این ترتیب با مرور زمان، این دو مذهب دقیقا به نسبت رواج روزافزون خود هرچه بیشتر عناصر سخیفی را جذب کردند که برای زدودنِ همان تاسیس شده بودند. این‌گونه انحطاط‌های معنوی اجتناب‌ناپذیر است. دنیا نمی‌تواند در سطح بزرگان خودش زندگی کند. درعین‌حال بی‌انصافی به عموم بشریت است که انحراف تدریجیِ بودایی‌گری و مسیحیت از اصول اولیه‌شان را کلا به ضعف فکری و اخلاقی آنان نسبت دهیم. زیرا هرگز نباید فراموش کرد که این‌دو مذهب با تجلیل فقر و بی‌همسری نه ‌فقط صرفاً به جامعه‌ی مدنی بلکه به هستیِ بشر ضربه‌ی اساسی زدند. این ضربه با خردمندی یا حماقتِ اکثریتِ نوع بشر که نخواستند احتمال نجات روح خود را با حتمیتِ امساک نفس تامین کنند دفع شد.»&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پی‌نوشت: «خردمندی یا حماقت اکثریت نوع بشر»، شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟:)   &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;*به نقل از: شاخه‌ی زرین، نوشته‌ی جیمز جورج فریزر، ترجمه‌ی کاظم فیروزمند، نشر آگه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایهاالناس</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک خانم دکتری در رشته‌ی ادبیات انگلیسی و اصالتا آمریکایی که پیش از این استاد دانشگاه ویرجینیا در آمریکا بوده‌اند و حالا هم گویا در دانشگاه شریف تدریس می‌کنند، آمده‌اند و به پیشنهاد و اصرار یکی از دوستان‌شان برای تشکیل کلاس خواندن و درک مطلب متون تخصصی جامعه‌شناسی جامه‌ی عمل پوشانده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کلاس قرار است روزهای پنج‌شنبه باشد ساعت ده‌ونیم تا دوازده صبح.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عجالتا برنامه‌ی کلاس این است که سه‌چهارتایی مقاله‌ی درست و درمان جامعه‌شناسی بخوانیم و از این طریق کم‌کم در خواندن متون تخصصی جامعه‌شناسی به زبان انگلیسی مهارت پیدا کنیم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در باب هزینه هم، از آن‌جایی که این استاد عزیز هوای ما دانشجویان آس‌وپاس را داشته‌اند حسابی، کلاس تقریبا مفت و مجانی است به‌خصوص که تقریبا نیمه خصوصی هم است، یعنی آن‌طور که ما حساب کرده‌ایم، می‌افتد برای هر نفر سی‌ هزار تومان برای ده جلسه که خب هرجور حساب کنید چوب حراج است. جمعیت کلاس قرار است کم باشد و عجالتا خودمان سه‌، چهار نفر شده‌ایم و عنقریب است که ظرفیت تکمیل شود اما خب ما که بخیل نیستیم، شما اگر پایه هستید، یک ای‌میل یا کامنت با مشخصات کامل بگذارید تا اگر هنوز امکانش بود خبرتان کنیم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>13 آبان</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بله آقا، بستگی دارد یک متن را، یک واقعه را در چه بستر و زمینه‌ای بازخوانی کنید. نمونه می‌خواهید؟ همین 13 آبان، شما فکر کن ببین در این سی سال چه‌ها که به روز این سمبل رادیکالیسم انقلابی نیامده است، یعنی چه خوانش‌های ضد و نقیضی که از آن نشده است. تا حدود 10 سال این واقعه مایه‌ی افتخار و سربلندی عاملانش بود، یعنی یک سیزده آبان می‌گفتند و صدتا از بغل‌اش درمی‌آمد. 10 سال دوم سیزده آبان بیشتر یک واقعه‌ی تاریخی بود که قرار بود گرامی داشته شود اما خب اندک‌اندک مورد پرسش و سوال و انتقاد هم قرار می‌گرفت، آن‌قدر که ده سال سوم شده بود مایه‌ی پشیمانی و نماد جوش‌وخروش جوانی و جوگیری؛ دست‌‌آخر هم شد چیزی در مایه‌های خودم کردم که لعنت بر خودم باد، یعنی شما فکر کن آقای عبدی، سخنگوی تسخیرکنندگان لانه‌ی جاسوسی را گرفتند به چه جرمی؟ به جرم نظرسنجی در باب رابطه‌ی ایران و آمریکا و نمی‌دانم نظرسازی پیرامون نعوذ بالله تمایل مردم ایران به رابطه با آمریکا، خب شما جای ایشان بودید با خودتان چه می‌گفتید؟ امسال هم که بحمدالله یک دوربرگردان سی ساله زده‌ایم و همه‌چیز را دوباره برگردانده‌ایم سر جای اول‌اش یعنی همان «ریشه‌های انقلابی» و پز هم می‌دهیم بابت «سبزترین روز سال»، یعنی همان چیزی که تا همین پارسال امر ناپسندِ «شور جوانی و  رادیکالیسمِ انقلابی‌ پرهزینه»بود،  امسال شده است امر پسندیده‌ی «رهبری مردم» و «دنباله‌روی رهبر از پیرو». این‌ها ثمره‌ی دست طناز روزگار نیست آقا، ثمره‌ی خوانش متفاوت من و شما است از یک متن یا واقعه‌ی واحد در بسترها و زمینه‌های متفاوت. هیچ اشکالی هم ندارد البته اگر آن‌زمانی که مشغول سر دست بلند کردن یک تفسیر خاص هستیم، کمی فتیله‌مان را پایین بکشیم و کمتر بر ماندگاری جاودانه‌ی تفسیرمان پافشاری کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غرض این‌که همه‌ی این زیرکی و زیبایی بیانیه‌ها می‌تواند به جای خود باشد اگر حواس‌مان باشد که «عجالتا» داریم در بستر و زمینه‌ی خاصی می‌خوانیم‌شان، هیچ بعید نیست چند ماه یا چند سال دیگر، همین شور شاعرانه‌ی کلمات به نظرمان اطوار‌های شاعرانه‌ای بیاید پوچ و توخالی و چه می‌دانم، حتی مبتدی و سانتی‌مانتال، بالاخره خاتمی هم که یک‌شبه تبدیل نشد به مرد حرافِ بی‌عمل و فیلسوف نابلد و سیاستمدار شل‌وول، نمی‌دانم شما یادتان می آید یا نه اما بنده با همین صغر سن هم یادم است که یک‌زمانی رئیس‌جمهور فرهیخته بود و مرد سخن‌دان و سیاستمدار میانه‌رو، حالا باز شما بگو طنز روزگار و من بگویم بستر و شرایط متفاوت، به‌هرحال همان‌ها که روزی برایش سرودست می‌شکستند و هق‌هق گریه سر می‌دادند، همان‌ها روز دیگر آن‌چنان بر سرش فریاد ‌کشیدند که کم مانده بود گریه‌اش را درآورند، نه این‌که فکر کنید مشکل من وفاداری و ثبات رای و این‌حرف‌هاست‌ها، اصلا، نقل هیچ‌کدام از این حرف‌ها نیست، من فقط می‌گویم آدم باید حواسش به خودش و کردارش باشد، به آخر و عاقبت کارش باشد، نه یک روز بابت چهار کلمه این‌طور غش‌وضعف کند و نه یک روز بابت همان چهار کلمه بدوبیراه بار خودش و این و آن کند، والا بخدا روزگار بیکار نیست که بیاید ما را دست‌مایه‌ی طنز آیندگان قرار دهد، این من و شما هستیم که مدام پای‌مان بر لبه‌ی بوم می‌لغزد و هی یا از این سرش کله‌پا می‌شویم یا از آن سرش.        &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://3roozpish.persianblog.ir/post/453/&quot;&gt;تیراژ: یک نسخه    &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://3roozpish.persianblog.ir/post/453/&quot;&gt;آدم‌هایی که درباره خصوصی‌ترین چیزهایت ازت سوال می‌کنند و به یک سوال و دو سوال بسنده نمی‌کنند و سرنخی را که بهشان داده‌ای می‌گیرند و می‌کشند و به‌خیالشان تو را با همان نخی که دور گردنت بسته‌اند به هرجایی که دلشان خواست می‌برند. به هرکدامشان یک چیز بگو. بگو آره همین دیروز. بگو همین‌جا روی همین کاناپه. بگو دوسال پیش آخریش بود. بگو اینجا نبود یه‌جای دیگه بود. یه جای خیلی دور. بگو اصلن تاحالا اتفاق نیفتاده. آره معلومه که می‌شه. واسه من شده. بگو متنفرم از این کار. وقتی موقعش می‌شه از خودم بدم می‌یاد. بگو توی یک پارکینگ متروک. نه نمی‌شناختمش. حتا وقت نشد صورتشو ببینم. خیلی چیزهای دیگر بهشان بگو. و قسمشان بده که جایی تعریفش نکنند. داستان بعدش شروع می‌شود. دو روز بعدش. پنج‌روز بعدش. دوماه بعدش. آدم‌هایی که خصوصی‌ترین چیزهایت را سوال می‌کنند بیشترشان اطلاعات را برای همان لحظه خودشان که نمی‌خواهند. برای این می‌خواهند که بعدن بهش فکر کنند. برای این می‌خواهند که بعدن دونفری یا چندنفری درباره‌اش حرف بزنند. داستان همان‌موقع شروع می‌شود. همان‌وقتی که آنها می‌شوند راوی تو. با کلافی که بهشان داده‌ای لباس درست می‌کنند و بهت می‌پوشانند. تو آن لحظه آنجا نیستی. ولی می‌رسد روزی جایی که داستان خودت را از زبان آدم دیگری می‌شنوی. آدمی که تو را می‌شناسند و حرف‌هایی را که درباره‌ات شنیده، تحویلت می‌دهد اما منبعش را لو نمی‌دهد یا آدمی که نمی‌داند این قصه مال توست اما به نظرش ماجرای جالبی است و برایت تعریفش می‌کند. می‌گوید باورت می‌کشه کسی توی پارکینگ با کسی که نشناسه؟ و توی ناکس بگو نه باورم نمی‌شه. چه جوری آخه؟ و توی ناکس می‌دانی هر داستانی را برای چه کسی تعریف کرده‌ای. برای مخاطبانت، برای کنجکاوانت قصه‌های اختصاصی بگو. قصه‌هایی که فقط مال خودشان است.&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;برای من که کم پیش می‌آید، کم پیش می‌آید این‌چنین عاشق واژه واژه و سطر به سطر یک متن شوم، کم‌ پیش می‌آید فکر کنم باید دوره بیفتم و این مطلب را نشان همه بدهم و وادارشان کنم آب دست‌شان است زمین بگذارند و بنشینند معشوق مکتوب من را سیر کنند. همین است به گمانم که هیچ‌وقت گودر باز واقعی نمی‌شوم، سالی، ماهی بگذرد و چه شود من بردارم این رنگین‌کمان شر را روشن کنم برای مطلبی که چشم‌ام را گرفته است، نه این‌که سخت باشدها، اصلا، یک کلیک ساده است، اما خب گفتم که، برای من کم پیش می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; از آن کمتر وقتی است که یک وبلاگ بشود یکی از معدود هیجان‌های زندگی‌ام، یعنی بشود از آن دست وبلاگ‌های نایابی برای من که هر وقت آپ می‌شوند، خواسته و ناخواسته روز مرا ساخته‌اند تمام‌وکمال، آدم با وبلاگ‌شان زندگی می‌کند اصلا بس‌که هر وقت حالش بد باشد می‌رود یک متن ازشان می‌خواند و خودبه‌خود سر کیف می‌آید. این است که من حاضرم جایم را بهشان بدهم، کدام جا؟ برای‌تان نگفتم؟ من برای عاشقی خودم و وبلاگ‌ها یک سنگ محک خاص دارم، کمی عجیب غریب است اما نتیجه‌اش ردخور ندارد. فکر می‌کنم یک طاعون اینترنتی آمده و همه‌ی فضای وبلاگ‌ها و سایت‌ها را بلعیده و دست بر قضا فقط وبلاگ من جان سالم به‌در برده است، حالا در این شرایط که خلق‌الله هیچ امکان انتخابی جز خواندن همین تک‌وبلاگ باقیمانده ندارند، اگر به من بگویند بیا و جایت را به یک وبلاگ دیگر بده، من حاضرم جایم را به کدام وبلاگ بدهم؟ دل‌تان می‌خواهد بدانید؟ خب از خدا که پنهان نیست، ‌از شما چه پنهان، تا مدت‌ها حاضر بودم جایم را به عابر پیاده بدهم، مدت‌ها پیش البته، پیش از ان‌که تبدیل به پدر پیاده شود:) حالا اما یک انتخاب بیشتر ندارم، همین است فقط، همین &lt;a href=&quot;http://http://3roozpish.persianblog.ir/&quot;&gt;سه‌روز پیش&lt;/a&gt;. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پی‌نوشت: خیلی خب آقا، بستم، پرانتز را بستم، برمی‌گردم سر همان کاروبار کسالت‌بار خودم، سر همان چه می‌دانم، دموکراسی و خرد توده و الخ، گفتم حالا این وسط کمی هم عاشقی کنم برای خودم داخل پرانتز، گناه که نکرده‌ام، کرده‌ام؟ &lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>baharvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>The wisdom of crowd</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx&quot;&gt;این آزمایش&lt;/A&gt; را یک دانشمند انگلیسی به‌نام فرانسیس گالتون در سال 1906 انجام داده است. نتیجه‌اش هم این بوده است: درحالی‌که وزن واقعی گاو 1198 پوند اندازه‌گیری شد، تخمین حاصل از میانگین 1197 پوند بود. تخمینی که به‌طرزی باورنکردنی از هر تخمین دیگری دقیق‌تر بود. گالتون کسی بود که تا پیش از این آزمایش مانند بسیاری از کامنت‌گذاران پست قبل، گرایش‌هایی نخبه‌گرایانه داشت بدین‌معناکه فکر می‌کرد سلامت و بهبود جامعه تنها در دست عده‌ای قلیل از افراد هوشمند و توانمند است که هوش و توانمندی‌شان به خوبی پرورش یافته است و الباقی جامعه یا به قولی توده‌ها هم به‌کلی ول‌معطل‌اند. از قضا او آزمایش را در جهت آزمون و تایید احتمالی همین اندیشه‌ی نخبه‌گرایانه انجام داد اما نتیجه کاملا شگفت‌انگیز از آب درآمد. همین نتیجه بود که او را در باورهای نخبه‌گرایانه‌اش مردد ساخت: «به‌نظر می‌رسد نتیجه‌‌‌ی [این آزمایش] اعتبار قضاوت‌های دموکراتیک را بیش از آن‌چه انتظار می‌رود قابل‌قبول جلوه می‌دهد». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درواقع، «فرانسیس گالتون تصادفاً به یک حقیقت ساده اما قدرتمند برخورده است: در شرایط درست، گروه‌ها به‌طور چشمگیری هوشمندند به‌طوری‌که غالبا از زیرک‌ترین اعضای‌شان، زیرک‌‌ترند. اگرچه اکثریت اعضای یک گروه، به‌صورت خاص آگاه و مطلع یا عقلانی نیستند، اما با این‌حال امکان دست‌یابی به یک تصمیم هوشمندانه‌ی جمعی وجود دارد. این امکان از آن‌رو قابل‌توجه است که افراد انسانی تصمیم‌گیرندگان قابلی نیستند. ما عموماً  کمتر از آن‌چه می‌خواهیم، اطلاعات داریم، بینش‌های آینده‌نگری‌مان محدود است، اغلب ما با کمبود توانایی – و احتمالا میل- برای محاسبات پیچیده‌ی هزینه – فایده مواجهیم. به‌جای تلاش پیگیر برای یافتن بهترین تصمیم، اغلب آن تصمیمی‌ را می‌پذیریم که به اندازه‌ی کافی خوب به‌نظر می‌رسد. و در نهایت این‌که ما غالبا اجازه‌ می‌دهیم احساسات بر قضاوت‌های‌مان تاثیر بگذارد. علی‌رغم وجود تمام این محدودیت‌ها، زمانی‌که تصمیمات ناقص ما به شیوه‌ی درستی انباشته شود، هوش جمعی ما اغلب عالی عمل خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این هوش یا آن‌چه من «خرد توده‌ها» می‌نامم‌اش، در حوزه‌های بسیاری در جهان کار می‌کند. این همان خردی است که بوسیله‌ی آن موتور جستجوی گوگل می‌تواند بیلیون‌ها صفحه‌ی وب را جستجو کند و همان صفحه‌ای را پیدا کند که تکه‌ی دقیقی از اطلاعات مورد جستجوی شما در آن قرار دارد. [...]. خرد توده‌ها می‌تواند در این رابطه به ما پاسخ دهد که که چرا بازارهای سهام کار می‌کنند (و چرا گهگاه از کار می‌افتند). ایده‌ی هوش جمعی برای یک علم خوب ضروری است و پتانسیلی ایجاد می‌کند برای به‌وجود آمدن تفاوت‌های عمیق میان شیوه‌هایی که از طریق آن‌ها کمپانی‌های مختلف تجارت می‌کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چارلز مک‌کی این ایده را که توده‌ای از مردم می تواند همه‌چیز را بداند مورد تمسخر قرار داد. مک‌کی‌ روزنامه نگاری اسکاتلندی بود که در سال 1841 کتاب «توهمات شگفت‌آور مردم و جنون توده‌ها» را منتشر کرد: شرح جالب و بی‌پایانی از جنون‌های توده‌ای و بلاهت‌های جمعی. تز مک‌کی این بود که توده‌ها هرگز هوشمند نبوده‌اند. آن‌ها هرگز حتی معقول هم نبوده‌اند. قضاوت‌های جمعی محکوم به افراط بوده‌اند.  [...] با این‌همه، خرد توده‌ها بیش از آن‌چه ما یا چارلز مک‌کی تشخیص می‌دهیم تاثیر مهم و سودمندی روی زندگی‌ روزمره‌مان داشته است و معنا و کاربرد آن برای آینده بسیار گسترده و وسیع است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از نکات قابل‌توجه درباره‌ی خرد توده‌ها این است گرچه تاثیرات آن کاملا در اطراف ما قابل مشاهده است اما به‌سادگی نادیده انگاشته می‌شود و حتی زمانی‌که دیده می‌شود، به‌سختی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. اکثریت ما، چه رای‌دهنده باشیم یا سرمایه‌گذار یا مصرف‌کننده یا مدیر، معتقدیم که دانش گران‌بها در دستان معدودی از افراد جمع شده است. ما فرض می‌کنیم کلید حل مشکلات یا تصمیم‌گیری‌های درست تنها از طریق شخص درستی که پاسخ را می‌داند یافت می‌شود.  حتی زمانی‌که ما توده‌ای بزرگ از مردم را می‌بینیم که اکثریت آن‌ها به صورت خاص مطلع و آگاه نیستند، کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند و می‌گویند و با این‌حال نتیجه‌ی مسابقات اسب‌دوانی‌ را پیش‌بینی می‌کنند، بیشتر تمایل داریم تا موفقیت را از آنِ عده‌ای قلیل از افراد باهوش در میان جمعیت بدانیم تا از آنِ خود آن جمعیت. همان‌طور که جامعه‌شناسانی مانند جک سویل و ریچارد لریک اشاره‌ کرده‌اند، ما احساس می‌کنیم به &quot;تعقیب متحصصان&quot; نیازمندیم. &quot;تعقیب و دنبال کردن متخصص یک اشتباه است، اشتباهی که با هزینه‌ی زیادی هم همراه است&quot;. ما باید از تعقیب و شکار آن‌ها دست برداریم و به‌جای آن از خود توده بپرسیم، احتمال و شانس وجود دارد و توده‌ این را می‌داند».&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. به نقل از:                          The Wisdom of Crowds, by James Surowiecki&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت1: البته، البته که کارایی این خرد نیاز به شرط و شروط دارد، بنده‌ی خدا خود نویسنده که یک خط در میان تکرار کرده است: «اگر به شیوه‌ی درستی انباشته شود». پست بعد به همین شرط و شروط لازم و کافی برای کارایی این خرد جمعی اختصاص دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت 2: گفته بودم پایم دوباره به مدرسه باز شده است؟ گفته بودم باز هم معلم زبان خستگی‌ناپذیر بچه‌ها را می‌بینیم که با اشتیاقی باورنکردنی به دنبال آموزش آگاهی و مهارت اجتماعی به همراه آموزش زبان انگلیسی است؟ گفته بودم هی می‌آید و متن‌های علوم اجتماعی را به من نشان می‌دهد تا بلکه بتوانیم با همفکری همدیگر پروژه‌های زبان بچه‌ها را به سمت مطالعات اجتماعی سوق دهیم؟ از همین‌جا بود که این متن درآمد، از یکی از متن‌های خلاصه‌شده و درسی که در یکی از این انبوه کتاب‌های زبان موجود در بازار آمده است و این معلم زبان فوق‌العاده به من نشان‌اش داد و من هم برداشتم ترجمه‌ی دست‌وپا شکسته‌اش را برای شما گذاشتم، نه فقط به دلیل این‌که شما را در متن‌های جالبی که این روزها در حین سروکله زدن با این زبان کوفتی کشف می‌کنم سهیم کنم، بیشتر نوشتم چون در یک لحظه انبوهی از نوشته‌های این‌جا به هم ربط پیدا کرد. &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-348.aspx&quot;&gt;بحث‌های پوپر&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-349.aspx&quot;&gt;در باب تعریف دموکراسی&lt;/A&gt; را &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-350.aspx&quot;&gt;یادتان هست&lt;/A&gt;؟ عجالتا خودتان وقت کردید یک نگاه دوباره بهشان بیندازید تا من یکی دو پست بعد ربط‌شان را به این پست‌های اخیر روشن کنم مفصل:) &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حدس</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بیایید یک آزمایش فرضی انجام دهیم و نتیجه‌اش را حدس بزنیم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;نمایشی محلی در یک روستا را در نظر بگیرید که در آن گاو و گوسفندان و مرغ و خروس‌ها و اسب و یابوهای روستاییان در آن به نمایش گذاشته می‌شود تا ساکنان محلی کیفیت احشام و چهارپایان یکدیگر را مورد تخمین و مقایسه قرار دهند. در این نمایش، یک تفریح جانبی هم وجود دارد به این شکل که یک گاو نر را انتخاب می‌کنند و بر روی تخمین وزن آن شرط‌بندی می‌کنند. درواقع، روستاییان از ظاهر گاو، تجربیات خودشان، اطلاعاتی که از دوستان و همسایگان‌شان بدست می‌آورند وزن گاو را حدس می‌زنند و نام و تخمین خود را روی برگه‌های شرط‌بندی می‌نویسند. پس از اتمام این مرحله، گاو را به صورت واقعی وزن می‌کنند و بهترین حدس، جایزه شر‌بندی را از آن خود می‌کند. حال فرض کنید یک نفر آدم کنجکاو بیاید همه‌ی بلیط‌‌ها را جمع کند، تخمین‌های نوشته شده بر روی آن‌ها را با یکدیگر جمع بزند و بر تعدادشان تقسیم کند به‌گونه‌ای که میانگین تخمین‌های کل افراد شرکت‌کننده در مسابقه بدست آید. فکر می‌کنید اگر این تخمین حاصل از میانگین را با  بهترین تخمین فردی (همان تخمین فرد برنده) در کنار هم قرار دهیم، کدام‌یک به وزن واقعی گاو نزدیک‌تر خواهد بود؟ درواقع اگر شرط‌بندی دوباره‌ای بین تخمین آن فرد و تخمین جمعی بر سر وزن واقعی گاو انجام دهیم، شما حاضرید بر روی پیروزی کدام‌یک شرط‌ ببندید؟   &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
