نسل من برخلاف نسل انقلابی ماقبلش که جهان را تاسرحد ویرانی جدی گرفته بود، نسلی است که تنها خودش را جدی میگیرد، جهان را هم تاحدی.
خودش را آنقدر جدی میگیرد که مرام و مسلک خاص خودش را بسازد، پایش هم بایستد، پای مذهب چهل تکهای که برای خودش ساخته است، حتی اگر هرهری مذهبش بنامند. حتی اگر آن نمازها با ناخنهای لاکزدهاش را تحقیر کنند، حتی اگر قرآن سرگرفتنهای شب قدر با آن روسریهای سرخورده از روی سر را مضحک بدانند، حتی اگر به روابط نسبتا آزادانه و صمیمانهاش با جنس مخالف بدگمان باشند، باز خودش را آنقدر جدی میگیرد که سر هویت تکهپارهاش بماند.
نسلی که کودکی و نوجوانیاش را با کوپن، اوشین و وضعیتهای تکراری قرمز و سفید رنگ زده باشند، نسل کمبود و قناعت، نسلی نیست که بخواهد بنیان جهان را براندازد و طرحی نو دراندازد، نسلی نیست که بخواهد انقلاب کند.
نسل من که میگویم، یعنی تقریبا متولدین سالهای 65-1355، خندهدار است میدانم؛ در اغلب جوامع، حداقل زمان برای شکلگیری یک نسل، 30 سال است اما...اینجا ایران است. یکبار استادی در حین ارائه نتایج تحقیقش پیرامون تجربههای نسلی، خیلی واضح و دقیق نشان داد که چرا نسلها در ایران هفت ساله، ده ساله و یا حداکثر پانزده ساله تغییر میکنند. آنقدر تفاوت هست میان تجربه زیسته کسانی که هنگام جنگ کودکی ۶،۵ سال بودهاند با آنهایی که در آن زمان 1۸،1۷ سال داشتهاند، با آنهایی که جوانانی 2۵ تا 3۵ ساله بودهاند، با... آنقدر تفاوت هست که سخن گفتن از نسلی ده ساله را موجه کند.
همین است که میان من با شاگردانی که تنها ۷،۶ سال از من کوچکترند، همانقدر فاصله هست که میان من و مادربزرگم.
توی این یکسالی که دبیرستان را اینبار از جایگاه یک معلم تجربه کردم، با نسلی آنچنان متفاوت روبرو شدم که تا مدتها هیچ درکی از خواستهها و نیازها و اصلا زندگی روزمرهشان نداشتم. نسلی که به نظرم مصداقش همان دختر دبیرستانی فیلم تقاطع داوودی است که یکجای فیلم میگوید: «خوش به حالشان، آنها حداقل دلشان به یک چیزی خوش بود، مثل ما خوب است که دلمان به هیچچیز خوش نیست؟»، نسل لحظه، نسل لذت، نسل سیال بدون اعتقاد و قید، نسل....
شما را نمیدانم چقدر از نزدیک با دختران و پسران این نسل (سرراست بگیرید متولدین دهه 70) دمخور بودهاید اما من یک خواهر ١۴،١۳ ساله دارم که از آنجاییکه ما خانوادگی یکچیزیمان میشود، مصداق خوبی از این نسل محسوب نمیشود. بااینحال من یک سال تمام، هفتهای چند ساعت را در کنار دخترهای اول تا سوم دبیرستان گذراندهام و بیش از هرچیز دیگر، بهتزده شدهام از اینهمه تفاوت.
نسل من، شاید نسل خیلی متعهد و معتقدی نباشد اما مقید است به اصولی که برای خودش دارد. نسل جدید اما انگار هیچچیز ندارد، نه برای دلخوشی و نه برای رنج.
یکچندی پای دردودل مدیران دبیرستانها بنشینید، دیگر حرفشان این نیست که این نسل اعتقاداتش پایه و اساس محکمی ندارد، دلخوریاش از این نیست که مذهبش نیمبند است، خوندل میخورد بابت اینکه این نسل جدید، نه به مذهب، که به هیچچیز اعتقاد ندارد، نه حتی به خودش.
پینوشت 1: اینهایی که گفتم، بههیچوجه یک توصیف اجتماعی و جامعهشناختی نبود؛ تنها حس کموبیش مبهم من بود نسبت به تجربه زیسته یکساله در دبیرستان، آنهم تنها برای چند ساعت در هفته. نوشتمش تا حداقل برای خودم بماند یادگاری، همین.
پینوشت ٢: یکپارچه کردن و نادیده گرفتن انبوه تفاوتهای میان افراد یک نسل، از طبقات و اقشار مختلف و ...، تاحدزیادی همراه با مایههایی از سادهلوحی و سادهسازی است. منظور من از نسل در اینجا، البته وجه غالب افراد آن نسل است نه همهشان، آنهم در آن گستره محدودی که من تجربهاش کردهام.
