تبليغاتX
شور و شر - سیندرلاهای مدرن+ بدون شرح <

شور و شر

واقعا زنان دیگر چه می‌خواستند؟ در نیمه‌ی دوم قرن بیست، آنان حق رای داشتند، مشکل چندانی برای ورودشان به دانشگاه‌ها نبود و بازار کار علی‌رغم همه‌ی تبعیض‌هایش، به روی‌شان گشوده بود. درواقع، حتی در دهه‌ی 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمریکای شمالی از آموزش ابتدایی برخوردار بودند. زنان طبقه‌ی متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهیابی به دانشگاه‌ها و حرفه‌های تخصصی می‌دانستند. موقعیت‌های شغلی برای میلیون‌ها زن جوان فرصت زندگی مستقلی را به وجود آورده بود. به تدریج فمنیسم حتی از مد افتاده و قدیمی و یادگاری از مبارزات گذشته به نظر می‌رسید. بعد از آن، بخت حتی باز هم بیشتر با زنان یار شد. جنگ پیش آمد و به یک‌باره همه‌چیز را دگرگون کرد. در آمریکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 میلیون زن برای اولین‌بار سرکار رفتند. زنان کارهایی را برعهده گرفتند که پیش از این گفته می‌شد «از عهده‌شان برنمی‌آید...» و البته که جنگ پایان یافت و از میان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغل‌شان در دوران صلح نیز بودند. به هرحال، در نیمه‌ی قرن بیستم، کم‌وبیش ورود زنان به عرصه‌های مختلف حوزه‌‌ی عمومی به سرانجام رسیده بود و از آن پس، قاعدتا تلاش فمنیست‌ها حداکثر می‌بایست در جهت تثبیت جایگاه برابر زنان در حوزه‌های مختلف متمرکز می‌شد.

اما در برهوت دهه‌ی پنجاه و بعد از سال‌ها رکود جنبش زنان، دوبوار تنها کسی بود که یک‌تنه فریاد می‌کشید زنان، علی‌رغم همه‌ی دستاوردهای‌ ظاهری‌شان، همچنان چیزی جز «دیگری»ای برساخته از سوی مردان نیستند. او دقیقا جایی انگشت گذاشت که دختران دانشجوی پرشوروشر فرانسوی و دیگر جنبش‌های دهه‌ی شصت را گرد هم آورد: «هویت زنانه». امری که اگر نه تماما، عمدتا در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گرفت و بازتولید می‌شد.

لابد با خودتان می‌گویید این تاریخ‌ها چه اهمیتی دارد؟ این‌که زنان به یک‌باره در دهه‌ی شصت مشکل هویتی پیدا کردند و «جنس دوم» دوبوار را کشف کردند، چه ربطی به بحث داغ این روزهای وبلاگ‌نویس‌های ایرانی دارد؟ بله، البته، برای مرور تاریخ فمنیسم و جنبش زنان، خواندن پست‌های وبلاگی انتخابی احمقانه است؛ قاعدتا برای این کار کتاب خانم مشیرزاده (از جنبش تا نظریه‌ی اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم) از هر لحاظ انتخاب عاقلانه‌تر و مناسب‌تری است. حق با شماست، باید فکر دیگری بکنم. خب بگذارید ببینم، با یک میان‌پرده چطورید؟ راستش خیلی فکر کردم این هجویه‌ی ماهرانه و عمیقا روشنگر ساباتو از فمنیسم برابری‌خواهانه را در کجای متن بیاورم؛ در ابتدا و به عنوان یک آغاز جذاب و گیرا و بعد با کمک استعاره‌هایش حرف‌هایم را بزنم؟ در انتها و به عنوان دلیلی هر چند احساسی اما تمام‌کننده بر صحت حرف‌هایم؟ یا مثل همین حالا در میانه‌ی متن، وقتی ارتباط میان توضیحات نظری و مسائل واقعی روزمره‌ی ما کمرنگ شده است؟ چاره‌ای نداشتم، شروع کردم و گذاشتم جریان خودجوش متن تصمیم نهایی را بگیرد و حالا فکر می‌کنم وقتش است. یک میان‌پرده‌ی طنزآمیز و گزنده (هرچند کمی طولانی) یکی از معدود شگردهایی است که ممکن است خواننده‌ی کسل‌شده‌ای مثل شما را سرحال بیاورد و احیانا مشتاق‌تان کند معنا و مفهوم حقیقی این هجویه‌ی در ظاهر آنتی‌فمنیستی را دریابید. قبول ندارید؟ امتحانش کم‌وبیش مجانی است:

 

فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید. زنی بود چاق، با عضلاتی پف کرده و سبیلی قابل رویت؛ لباسی ساده‌دوخت به تن داشت و کفش‌های مردانه پوشیده بود؛ در نگاه اول، اگر به سبب پستان‌های توپر برجسته‌اش نبود، ممکن بود به اشتباه بیفتم و او را «آقا» خطاب کنم. بسیار پرانرژی و مصمم بود و نورما را کاملا در مشت خود داشت.

من گفتم :«شما را قبلا دیده‌ام».

زن شگفت‌زده و برآشفته گفت «کی، مرا می‌گویید؟»، گویی چنین امکانی به نظرش توهین‌آمیز بود، چه طبیعتا نورما اطلاعات زیادی در مورد من به او داده بود. درواقع، من به طور مبهمی احساس می‌کردم که او را قبلا جایی دیده بودم ولی تا آخر دیدار در کافه نتوانستم این معمای کوچک را حل کنم.

قیافه نورما نشان می‌داد که خیلی علاقه دارد دست و پنجه نرم کردن ما دو تا را ببیند: شکست‌های مکرر نورما نسبت به من سبب می‌شد که او با لذتی تلافی‌جویانه انتظار بحث داغی را بین من و این فیزیکدان اتمی داشته باشد، که در آن من به‌نحو خجالت‌آوری مغلوب شوم. پستان نورما مثل دم آهنگری بالا و پایین می‌رفت.

«همان طور که بهت گفتم اینس استاد تاریخ من است.»

مودبانه پاسخ دادم «ها، بله، گفته بودی»

«دخترانی که با او درس خوانده‌اند هنوز رابطه‌ی خود را با هم حفظ کرده‌اند. ما یک گروه مطالعه درست کرده‌ایم و اینس استاد مشاور ماست»

من با همان لحن مودبانه گفتم «چه عالی»

«ما درباره‌ی کتاب‌ها با هم بحث می‌کنیم، از نگارخانه‌ها دیدن می‌کنیم و در سخنرانی‌ها شرکت می‌کنیم»

«محشر است»

«به سفرهای تحقیقاتی می‌رویم.»

«معرکه است!»

دیگر داشت هرچه بیشتر رنجیده و خشمگین می‌شد، و تقریبا با آزردگی اضافه کرد:

«ما به گشت‌هایی با راهنما برای بازدید از نمایشگاه‌های نقاشی می‌رویم، که آنها را اینس و پرفسور رومر برست هدایت می‌کنند».

با چشمان شعله‌ور به من نگاه می‌کرد، و منتظر بود ببیند در جواب این چه می‌گویم.

من با لحنی بسیار مودبانه گفتم «حرف ندارد! درجه یک است‌».

تقریبا با فریاد گفت «تو فکر می‌کنی زنان کاری بلد نیستند جز اینکه در خانه بمانند و کف خانه را بشویند و بسایند، ظرف‌ها را بشویند و دیگر کارهای خانه را انجام دهند».

از او خواهش کردم گفته آخرش را تکرار کند چون آن را خوب نشنیده بودم. این حرف او را بیشتر از کوره در برد.

فریاد زد «البته که نشنیدی. تو اصلا به حرف من گوش نمی‌دهی. فکرهای من همین اندازه برای تو اهمیت دارد.»

«نه، من برای آنها اهمیت زیادی قائلم»

«دروغگو! تو خودت هزار بار به من گفته‌ای که زن‌ها با مردها فرق دارند».

«همین خود دلیل دیگری است که من به افکار ایشان علاقمند باشم. آدم همیشه به چیزهایی علاقه دارد که متفاوت یا ناشناخته باشند».

«هان، پس تو قبول داری که زن را چیزی کاملا متفاوت با مرد می‌دانی!»

«موردی ندارد که بر سر چیزی این اندازه بدیهی به هیجان بیایی نورما».

 

استاد تاریخ که این گفتگو را با حالتی طنزآلود و خصمانه دنبال کرده بود، و بی شک از پیش به او هشدار داده بودند که من آدمی تاریک‌اندیش هستم در این هنگام به سخن درآمد:

«شما واقعا اینطور فکر می‌کنید؟»

با سادگی پرسیدم «چی فکر می‌کنم؟»

پاسخ داد «اینکه تفاوت بین مرد و زن بدیهی است». و روی کلمه بدیهی با لحنی نیش‌دار تاکید کرد.

به آرامی توضیح دادم «همه قبول دارند که تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای بین زن و مرد وجود دارد.»

مرشد نورما با خشمی یخ‌زده پاسخ داد «این آن چیزی نیست که ما درباره‌اش حرف می‌زنیم و شما این را می‌دانید!»

«این؟ منظور شما از "این" دقیقا چیست؟»

با لحنی گزنده گفت «منظورم جنسیت است، همان‌طور که خودتان خیلی خوب می‌دانید.» لحنش مثل چاقوی بسیار تیز ضدعفونی شده‌ای بود.

پرسیدم «فکر می‌کنید جنسیت چیز بسیار کم‌اهمیتی است؟»

داشتم سرحال می‌آمدم. تنها چیزی که هنوز ذهن مرا آزار می‌داد این احساس مبهم بود که من این پرفسور را قبلا دیده‌ام، گرچه نمی‌توانستم بیاد بیاورم در کجا.

«یقینا‌‌ [جنسیت] مهم‌تر از همه‌چیز نیست! اگر صحبت بر سر چیزی دیگر، بر سر ارزش‌های معنوی باشد. و تفاوت‌هایی که شما مردان اصرار دارید که بین فعالیت‌های مناسب حال مردان و فعالیت‌های شایسته برای زنان می‌بینید نشان‌دهنده‌ی یک جامعه‌ی عقب‌مانده است».

با تظاهر به آرامش کامل گفتم «هان، حالا می‌فهمم. برای شما زنان تفاوت بین زهدان و آلت مردی یادگار دوران سیاه قرون وسطی است. و آنها هم یک روز با چراغ‌نفتی و بی‌سوادی سرانجام از بین خواهند رفت.» 

مرشد نورما از خشم سرخ شد: حرف من نه تنها او را خشمگین بلکه سردرگم نیز کرده بود، نه به سبب واژه‌های زهدان و آلت مردی (که اصطلاح‌های علمی بودند، و بیش از واژه‌های نوترون یا واکنش زنجیره‌ای او را آشفته‌حال نمی‌کردند) بلکه به دلیل همان مکانیسمی که پرفسور انیشتن را مشوش می‌کرد اگر کسی از او می‌پرسید وضع اجابت مزاجت چطور است.

گفت «این فقط بحث از الفاظ است. واقعیت این است که امروزه زنان در هرگونه فعالیتی با مردان رقابت می‌کنند. و این است آنچه توی دل شما مردان را خالی می‌کند. برای مثال، هیات نمایندگی زنان ایالات متحد را که به تازگی وارد شده اند در نظر بگیرید. در میان آنان چهره‌هایی چون سه تن از مدیران صنایع سنگین را می‌توان دید».

نورما، آن موجود سراپا زن، با برق پیروزمندانه‌ای که در چشمانش بود، نگاهی به من افکند. خشم خیلی پرقدرت است. این غول‌های مونث آمریکایی به طریقی انتقام بردگی او در رختخواب را می‌گرفتند. توسعه صنعت فلزکاری در ایالات متحد کم یا بیش سرافکندگی او را به سبب فریادهایی که در لحظه اوج از ته دل برمی‌آورد، شرمساری از خود بیخود شدگی‌اش را در تسلیم بی‌قید و شرط خویش از بین می‌برد. پتروشیمی یانکی‌ها وضعیت حقارت بار او را جبران می‌کرد.

به سخن آمدم که «زن‌هایی هم هستند که بوکس بازی می‌کنند، اگر چنین چیز وحشتناکی توجه شما را جلب می‌کند، خب، باشد...»

او که چشمان ریزش را به طور نامحسوسی تنگ‌تر می‌کرد ادامه داد: «و این هم به نظرتان وحشتناک می‌رسد که نابغه‌ای مثل مادام کوری نام خود را در قلمرو علم بلندآوازه کرد؟»

اجتناب‌ناپذیر بود که اسم مادام کوری به میان آید.

به آرامی و معلم‌وار توضیح دادم که «نابغه کسی است که در بین واقعیت‌های ظاهرا متناقض، مشابهت‌هایی ببیند. رابطه‌ی بین واقعیت‌هایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با هم ندارند. کسی که مشابهت را در میان تنوع، واقعیت را در زیر نمودها روشن کند. کسی که کشف کند سنگ که می‌افتد و ماه که نمی‌افتد از یک قانون یگانه پیروی می‌کنند».

استاد و مرشد نورما استدلال مرا با برق طعن‌آمیزی در چشمان ریزش دنبال می‌کرد، مثل گوش دادن یک معلم مدرسه به نوجوانی که با خونسردی دروغ‌های شاخدار می‌گوید.

«و آیا آنچه مادام کوری کشف کرد اهمیت ناچیزی داشت؟»

«مادام کوری قانون تکامل انواع را کشف نکرد، سینیوریتا، او تفنگی برداشت و به شکار ببر رفت؛ از قضا به یک دایناسور برخورد. اگر این را یک ملاک بگیریم، نخستین دریانوردی که دماغه هورن را دید نیز نابغه بود».

«شما می‌توانید هرچه می‌خواهید بگویید، ولی کشف مادام کوری انقلابی در علم به وجود آورد».

«اگر شما هم تفنگی را بردارید و به شکار ببر بروید و با یک قنطورس مواجه شوید انقلابی در جانورشناسی به پا می‌کنید. ولی این از نوع انقلابی نیست که نوابغ پرچمدار آن‌اند».

«به نظر شما علم ملک اختصاصی مردان است که زنان حق ورود در آن را ندارند؟»

«نه، مگر من چنین ادعایی کردم؟ حقیقت این است که شیمی شباهت زیادی به آشپزی دارد».

 

«درباره‌ی فلسفه چی؟ مطمئنم که شما ورود دختران را به دانشکده‌ی فلسفه و ادبیات منع می‌کنید».

«نه، چرا باید منع کنم؟ آن‌ها به کسی ضرری نمی‌رسانند. به‌علاوه می‌توانند در آنجا مردی را به دام بیاندازند و شوهر کنند.»

«راجع به فلسفه چی؟»

«اگر دل‌شان می‌خواهد می‌توانند فلسفه بخوانند. فلسفه به آنان زیانی نمی‌رساند. البته برای‌شان فایده‌ای هم ندارد. هیچ تاثیری به حال‌شان ندارد. و از این گذشته خطر فیلسوف‌شدن‌شان هم وجود ندارد».

سینیوریتا گونثالث اتیورات داد زد «علتش این است که این جامعه مزخرف امکاناتی را که در اختیار مردان می‌گذارد به آنها نمی‌دهد».

«چطور چنین چیزی ممکن است؟ ما همین حالا توافق کردیم که هیچ چیز مانع نام‌نویسی آنان در دانشکده‌ی فلسفه نشود. درواقع، شنیده‌ام که این بخش از دانشگاه پر از زنان است. هیچ چیز مانع درگیرشدن آنها در مشغله‌های فلسفی نیست. آنها هیچ‌وقت از فکر کردن منع نشده‌اند، چه در خانه و چه در خارج از خانه. چطور ممکن است کسی بتواند فکر کردن را ممنوع کند؟ و فلسفه فقط به مغز و تمایل به اندیشیدن نیاز دارد. این حرف امروزه درست است، در یونان باستان هم درست بود، در قرن سی‌ام هم درست خواهد بود. کاملا امکان دارد که جامعه‌ای زن را از چاپ کردن یک اثر فلسفی منع کند: با مسخره کردن او، با تحریم کردن کتاب، یا چیزی مثل آن. ولی منع کردن او از تفکر؟ چطور ممکن است جامعه مانعی بر سر راه اندیشه‌ی دنیای افلاطونی در ذهن یک زن ایجاد کند؟»

سینیوریتا گونثالث اتیورات که از خشم داشت منفجر می‌شد گفت : «اگر همه مثل شما بودند جهان هرگز پیشرفت نمی‌کرد»

«حالا چه چیز باعث شده که فکر کنید جهان پیشرفت کرده است؟»

لبخندی سرزنش‌بار بر لب آورد.

«طبیعتا به عقیده‌ی شما رفتن به نیویورک در ظرف بیست ساعت پیشرفت نیست.»

«من فایده‌ای در این نمی‌بینم که با این همه عجله به نیویورک برسیم. هرچه بیشتر وقت صرف آن شود بهتر است. و از این گذشته، من فکر می‌کردم منظور شما پیشرفت معنوی است».

سینیوریتا گونثالث اتیورات با خشم از پشت میز بلند شد. به شاگردش رو کرد و گفت:

«من می‌روم نورمیتا، تو البته می‌توانی هرکار دلت خواست بکنی».

نورما با نگاهی شعله‌ور برخاست. و در آن حال که دور می‌شد گفت : «آدم بی‌تربیت و ضداخلاقی هستی».

آن شب، هنگامی که در توالت نشسته بودم، در وضعیتی که بین فیزیوپاتولوژی و ماورا الطبیعه قرار دارد، ضمن اینکه مشغول تخلیه‌ی روده‌هایم بودم بنابر عادت در همین حال به مفهوم کلی زندگی می‌اندیشیدم (آخر اینجا تنها محلی است در کل خانه که به فلسفه منتهی می‌شود)؛ در اینجا و این موقع بود که ناگهان دلیل پنهان در پشت آن فراموشی آزاردهنده  را که از آغاز دیدارمان در کافه ذهن مرا به خود مشغول کرده بود یافتم: نه، پیش از این هیچ‌وقت چشم من به سینیوریتا گونثالث اتیورات نیفتاده بود. ولی او شباهت خیلی زیادی به موجود نفرت‌آور و خشک‌مغزی داشت که از بالونی در قلب‌های مهربان و تاج‌های گل اعلامیه‌های طرفداری از حقوق زنان را پخش می کرد.

 

خب، نظرتان چیست؟ فکر نمی‌کنید سینیوریتا گونثالث اتیورات و نورما عملا می‌توانند یک نفر باشند؟ نماینده‌ی وجوه نچسب اما به یکدیگر نیازمندی که یکی در قالب سرپوشی زمخت و مردانه و معتمد به نفس، قرار است چهره‌ی زنانه‌ی ضعیف و تحقیرشده‌ی دیگری را بپوشاند. « این غول‌های مونث آمریکایی به طریقی انتقام بردگی او در رختخواب را می‌گرفتند. پتروشیمی یانکی‌ها وضعیت حقارت بار او را جبران می‌کرد». از این واضح‌تر و روشن‌تر می‌شود باسمه‌ای بودن همه‌ی آن پیشرفت‌های پرسروصدای ورود به حوزه‌ی عمومی را به مضحکه گرفت؟ می‌بینید چانه زدن بر سر برابری‌های ظاهری در فلان حوزه و بهمان عرصه، چه مضحکه‌ی حقارت‌بار و شکست‌خورده‌ای که به بار نمی‌اورد وقتی اصل تحقیر مداوم و ضعف ریشه‌دار در همان حوزه‌ی خصوصی یا به تعبیر ساباتو «بردگی در رختخواب» تمام و کمال پابرجاست؟ حالا روشن است زنان چه چیز بیشتری از برابری با مردان در حوزه‌ی عمومی می‌خواستند؟ چرا مطمئن شدند که مشکل اصلی در جای دیگری، کم‌وبیش در همان تاریکی پنهان و پرپیچ‌وخم اتاق‌خواب نهفته است؟ 

تصور عمومی از بدن یکی از بهترین مثال‌های معضلی فراگیر در حوزه‌ی خصوصی است که فمنیست‌ها تلاش کردند آن را به حوزه‌ی عمومی منتقل کنند. بحث بر سر این بود که بسیاری از زنان از بدو نوجوانی یک حس از خود بیزاری را در خود درونی و ملکه‌ی ذهن می کنند. تقریباً همه‌ی زنان احساس می‌کنند یک «مشکلی» (یا عیبی) در یکی از قسمت‌های بدن‌شان وجود دارد. بسیاری به‌خاطر رژیم‌های نادرست دچار اختلال و بیماری‌های تغذیه هستند (مثلا نگاه کنید به اینجا و اینجا)  درواقع مشکل کاملا درونی کمبود حرمت نفس از مادری که مورد بی‌مهری و سوءتغذیه قرار گرفته، به دختر باز هم مورد بی‌مهری و سوءتغذیه‌اش منتقل می‌شود. درواقع، می‌شود گفت زنان جوان – و به خصوص دختران نوجوان- زیر فشار زیاد تطبیق با یک رقابت دائم زیبایی هستند – نگران از داوری و انتقاد از «بیرون» نسبت به بدن خودشان، از زاویه‌ی دیدی که مردها به آن‌ها نگاه می کنند و بی‌اعتنا به این‌که بدن‌شان چه احساسی در «درون» دارد. این‌که بازوان، پاها، شکم، سینه و باسن‌شان «باید» چه شکل و قالبی داشته باشد – درست همانند گوشت تکه شده در قصابی! بر همین مبنا بود که فمنیست‌ها تلاش کردند تا به رقابت دائمی و فرسوده‌کننده‌ی زنان با اندام مانکن‌ها خاتمه دهند، اقلیت ناچیزی از دخترانی که هر روز 12 ساعت از وقت‌شان را وقف تلاشی می‌کنند که خودشان را در نظر دیگران و بر مبنای معیارهای آن‌ها بی‌عیب و نقص نشان دهند، همان کسانی که زنان دائما تصویر عادی خودشان در آیینه را با آن‌ها مقایسه می‌کردند.

 

 

خلاصه‌اش این‌که همه‌ی آنچه زنان در قرن نوزدهم و نیمه‌ی اول قرن بیستم برای آن مبارزه کرده و عاقبت به دست آورده بودند، چیزی نبود جز لایه‌ای سطحی و ظاهری بر روی ضعف و تحقیر ریشه‌داری که در حوزه‌ی خصوصی متحمل می‌شدند. آنان می‌توانستند ساعت‌ها در باب کتاب‌ها و فیلم‌ها و حتی طرز کار بال‌های هواپیما سخنرانی کنند اما از «به بیان درآوردن» خودشان و زنانگی‌شان، فارغ از پسندهای رایج جامعه عاجز بودند و بدین‌ترتیب علی‌رغم همه‌ی آن پیشرفت‌های پرسروصدا، قرن‌ها سکوت زنانه و تک‌صدایی مردانه، نه‌تنها در درک و توصیف و تبیین جهان، بلکه بیش از آن در آگاهی یافتن از هویت خودشان، همچنان تداوم می‌یافت. همه‌ی آن دستاوردهای پرزرق و برق ورود به حوزه‌ی عمومی چیزی نبود جز بزک‌های مدرنی که در بهترین حالت، به کار جذاب‌تر کردن سیندرلای قصه‌ و تور کردن شاهزاده‌های رویایی می‌آمد.

تا اینجا شواهد و دلایلی ارائه کردیم مبنی بر این‌که برای فمنیست‌ها به میان کشیدن مسائل حوزه‌ی خصوصی در حوزه‌ی عمومی اجتناب‌ناپذیر و ضروری بود و البته منظور از مسائل حوزه‌ی خصوصی هم لزوما بحث‌های محدود و نه‌چندان فراگیری با عنوان خشونت خانگی نیست. بحث اصلی‌تر همان هویت (من کیستم؟) زنانه‌ای بود که در پستوهای تنگ و تاریک حوزه‌ی خصوصی آن‌چنان زشت و خمیده حقیر  شده بود که خروار خروار بزک تحصیلات و استقلال مالی و موقعیت‌های روشنفکرانه هم ضعف و حقارتش را پنهان نمی‌کرد. خب به نظرم حالا که بحث «چرایی» نوشتن از حوزه ی خصوصی زنانه را تا حدی پیش بردیم، بد نیست آخرین بخش بحث را مشخصا بر روی وبلاگ‌های ایرانی و «چگونه» نوشتن‌شان از تن متمرکز کنیم.  

 

پي‌نوشت: راستی، به پست قبل دو پی‌نوشت نسبتا جالب و فرح‌بخش هم اضافه شده است، به خصوص دومی كه شرح مفصل خشم طوفاني و صدالبته رسواكننده‌ی يک استاد دانشگاه است، دوست داشتيد نگاهی بيندازيد:) 

 

بعدالتحرير: بدون شرح

اکنون به برکت وجود رایانه و فضایی به نام اینترنت و افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی به‌راحتی چند کتاب و مقاله‌ی ترجمه شده از این و آن را برمی‌دارد و انشایی می‌نویسد 

 

اشتباه نکنید، این‌ها را یک لاتِ سیاه‌مستِ دروازه‌غار نگفته است، این‌ها را گويا یک به اصطلاح استاد دانشگاه گفته است در آستانه‌ی پنجاه سالگی.

منِ اخموی عصبانی به کنار، کاش یک نفر، چه می‌دانم چه كسی، همان دوست کانادایی‌شان اصلا، بیاید و لابد دوستانه‌تر از من به ایشان تذکر دهد که آرام باشید آقا، منزلت استادی‌تان بخورد بر فرق سر دانشجوهای بخت‌برگشته‌تان، این فحش‌های آب‌نکشیده‌ی شما بر مبنای قوانین رایج این مملکت جرم است، شلاق دارد، حواس‌تان هست؟ 

بگذریم، کاش واقعا می‌دانستم این استاد نه‌چندان محترم، از کجا و بابت چه چیز این‌همه سوخته‌اند که این‌چنین از خشم، کف به دهان آورده‌اند؟ واقعا تعابیری مثل «دسته گل» و «به سبزه آراستن» و «گاف‌های مضحک» و «دن‌کیشوت‌وار» می‌تواند منشاء لغزیدن و غرق شدن زبان و قلم یک به اصطلاح استاد دانشگاه، در چنین گرداب متعفنی باشد؟

متن آشفته و بی‌سروته ایشان البته نیاز به جواب ندارد. من واقعا نمی‌فهمم یک عذرخواهی ساده بابت یک اشتباه در خواندن جمله‌ی فارسی اینقدر دشوار است که ایشان این‌چنین رقت‌انگیز و بچگانه پای بر زمین می‌کوبند و مدام گاف آشکار و جبران‌ناپذیرشان در باب پاسخ قله‌ای را تکرار کرده و بر این اشتباه ابتدایی و مضحک پافشاری می‌کنند؟ از این گذشته، کجای پست‌های من سرهم کردن مقالات و کتاب‌های دیگران بدون ذکر منبع است؟ شما در نوشته‌ی ایشان مطلبی از من می‌بینید که مصداق این تهمت سراسر ناروا و بی‌مورد‌شان باشد؟ من در اين وبلاگ، كی و كجا ادعای تخصص كردم؟ كی و كجا مثل ايشان وهم برم داشته که حوزه‌های روشنفكری و رمان و فمنيسم و اقتصاد و چه و چه، ملك طلق من است که حالا بعد بخواهم از سر این خیالات كودكانه، ديگران را زنهار بدهم كه شما را چه به اين حرف‌ها؟ نقد ترجمه‌ی یک بنده خدای دیگر چه ربطی به پست‌های وبلاگ من دارد؟ اين‌كه در هفتان به چه كسی لينک می‌دهند یا نمی‌دهند، چه دخلی به من دارد؟ سید خوابگرد این وسط چکاره است بنده‌ی خدا؟ چون مدت‌ها پیش اطلاعیه‌ی نقد و بررسی یک رمان شاهکار را در سایتش گذاشته و یکی دو اشتباه تایپی هم در متن نقل شده از کتاب داشته، هدف خشم افسارگسیخته‌ی جناب نویسنده قرار گرفته است؟ ملكوت ديگر چه گناهی كرده است؟ واقعا من که ربط منطقی چندانی میان جمله‌ها و پاراگراف‌های مختلف این نوشته‌ی زشت و عاميانه نمی‌بینم اما محض بالا بردن سواد و آگاهی ادبی امثال ایشان هم که شده، چند نکته‌ای را متذکر می‌شوم:

 

1. چشمان شعله‌ور یا نگاه شعله‌ور کنایه است از خشم بسیار. اگر تشبیه را کامل‌تر بیاوریم می‌شود چشمانی که از آتش خشم شعله می کشیدند یا نگاهی که از آتش خشم شعله می‌کشید. به نظرم تصویر فوق‌العاده‌ای است. تشبیه خشم به آتش که تشبیه رایجی است اما شعله کشیدن چشم تصویری است که در آن انعکاس شعله‌های آتش در مردمک‌های چشم دیده می‌شود، کدام آتش؟ آتش خشم. یعنی خشم فرد مورد نظر از درون چشم‌هایش خوانده می‌شد یا به عبارتی آتش خشم در آن‌ها شعله می‌کشید. روشن است یا مثل معلم‌های فارسی دبیرستان جزوه بگویم؟ اصلا بگذارید به شیوه‌ا‌ی ساده‌تر بگویم، به نویسنده‌ی این متن از هم گسیخته پیشنهاد کنم چهره‌ی خودش را در آینه ببیند، بعید می‌دانم توصیف بهتری از «چشمان شعله‌ور» برای وصف چشمان‌شان پیدا كنند. 

 

2. ترجمه‌ی هر دو کتاب ساباتو به فارسی از آقای مصطفی مفیدی است. من شخصا ترجمه‌های ایشان را فوق‌العاده نمی‌دانم و حتی در برخی نقل‌قول‌های متعددی که تابحال از این دو کتاب در وبلاگ گذاشته‌ام، اطلاحاتی ویرایشی انجام داده‌ام.  مثلا در مورد « فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید»، اگر اشتباه نكنم به جای «بیاید»، «آمد» ترجمه کرده بودند (به اصل متن دسترسی ندارم، این نقل‌قول‌ها را از کتاب‌های مختلف در یک دفتر شخصی بازنویسی و نگهداری می‌کنم) که من احساس کردم «بیاید» بهتر خوانده می‌شود. به‌هرحال شخصا تابحال نظر خاصی راجع به ترجمه‌های ایشان نداده‌ام اما «چشمان شعله‌ور» را مصداق یک ترجمه‌ی بد یا نچسب به تعابیر فارسی و امثالهم نمی‌دانم، چنان‌که در نکته‌ی قبل هم معنای این کنایه‌ی استعاری زیبا را شرح‌ داده‌ام.

 

3. من نمی‌دانم کجا و چه چیزی را بدون ذکر منبع نقل کرده‌ام. در باب این قسمت‌های نقل شده از ساباتو، به نظرم بدیهی آمد که دارم از کتاب «درباه‌ی قهرمانان و گورها» نقل می‌کنم. چرا؟ چون تابحال به کرات از این کتاب نقل کرده‌ام (اینجا و اینجا و خیلی جاهای دیگر ) آنقدرکه قاعدتا خوانندگان وبلاگم خیلی ساده حدس می‌زنند که وقتی می گویم «به نقل از ساباتو» یعنی باز هم پای همان کتاب همیشه محبوبم در میان است. 

 

و اما سخن آخر:

شما از دست رفته‌اید جناب حنایی کاشانی، به تمامی از دست رفته؛ شما با نسبت دادن چنین ناسزاهای سخيف و چاله‌میدانی‌ به دیگران، قلم‌تان را بر سر هیچ‌وپوچ به لجن کشیدید. قبول کنید به کسی‌که در آستانه‌ی پنجاه سالگی و علی‌رغم سمت استادی دانشگاه، این‌چنین ساده و بی‌دلیل، خرده حیثیتش را به‌گونه‌ای جبران‌ناپذیر به باد می‌دهد، امید زیادی نمی‌توان داشت. راستش اولش فکر کردم چون ناخودآگاه نظرم راجع به ترجمه‌های ناخوانا و پردست‌اندازتان را صادقانه و صریح گفته بودم، آن‌چنان خشمگین شده و دست از دهان کشیده‌ و آن اشتباهات مضحک و ابتدایی را مرتکب شدید، حالا اما یقین کردم که مشکل‌تان جدی‌تر از این حرف‌هاست، خیلی خیلی جدی‌تر.

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه