تبليغاتX
شور و شر - امر شخصی، سیاسی است+ پی‌نوشتی در باب ایرادهای بنی‌اسرائیلی+ عجب! <

شور و شر

 Personal is political. می‌بینید؟ مساله فراتر از کشمکش‌های دیرهنگام وبلاگستان ایرانی بر سر این است که جزئیات اتاق خواب را چه کسی گوید و چگونه بگوید؛ این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. اصلی که طرفداران این نظام سیاسی معتقدند تفاوت اصلی آن با نظام‌های سیاسی تمامیت‌خواه (توتالیتر) است. درواقع، این شعار مشهور فمنیستی، تمایز جاافتاده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی را به چالش می‌کشد و با این نقد رادیکال، یکی از مهمترین منتقدان نظامی تلقی می‌شود که عجالتا خود را پیروز تاریخ می‌داند و مدعی است کارآمدترین نظامی است که تضاد منافع را به صورت مسالمت‌آمیز و با کمترین هزینه و بیشترین نفع برای همگان سامان داده است.

اما چرا فمنیسم با چنین تمایز به ظاهر معقولی مخالف است؟ مگر غیر از این است که انبوه نظریات و جنبش‌ها و انقلاب‌ها در تلاش برای تثبیت همین مرز کمرنگ اما به غایت مهمی بوده‌اند که نه‌تنها حکومت، بلکه به تعبیر میل، مهمتر از آن، اکثریت را وادارد تا از دست‌اندازی به حوزه‌ی خصوصی افراد پرهیز کند. اکثریتی که می‌تواند با مکانیزم‌های قدرتمندی از قبیل طرد اجتماعی، جزئیات حوزه‌ی خصوصی فرد را مطابق با ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی خود سامان دهد و اینجاست که حکومت نه‌تنها نباید متجاوز به این حوزه‌ی خصوصی محسوب شود بلکه بیش از آن، باید مدافع حوزه‌ی خصوصی اقلیت در برابر تعیین تکلیف‌های فرهنگی اکثریت باشد. واقعا جنبش زنان به عنوان یک جنبش مترقی مدرن چرا با چنین تمایزگذاری‌ای مخالف است؟ مخالفتی که حداقل در ظاهر ارتجاعی به نظر می‌رسد. جواب این سوال را اگر بدهیم و بفهمیم چرا فمنیست‌ها تنها خواهان وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی نبودند، بلکه به تدریج درصدد برآمدند تا بر مزربندی‌های پذیرفته شده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی فائق آیند، احتمالا بتوانیم در این دعوای مجازی اخیر هم موضع روشن‌تر و مستدل‌تری اتخاذ کنیم.

 

بگذارید اول ببینیم تعلق یک مساله به حوزه‌ی عمومی، چه مزیتی ایجاد می‌کند که زنان درصدد وارد کردن مسائل حوزه‌ی خصوصی به حوزه‌ی عمومی یا درواقع، در پی به چالش کشیدن مرزهای پذیرفته شده‌ی میان این دو هستند. واقعا چه اهميتی دارد كه يك مساله جزء حوزه‌ي خصوصی قلمداد شود يا جزیی از حوزه‌ي عمومي؟ ماجرا خیلی ساده است: تعلق یک مساله به عرصه‌ی عمومی، باب گفتگوی عمومی در مورد آن را باز می‌کند، گفتگویی که در نهایت به اتخاذ یک راهکار جمعی منجر خواهد شد بدین‌معناکه قدرت عمومی که تجسم اصلی آن حکومت است، پشتوانه‌ی اجرای آن خواهد بود. تمایز لیبرالی میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی یک پیامد مهم برای زنان دارد، این‌که عمده‌ی مسائل آنان را از حوزه‌ی بحث و گفتگوی عمومی خارج می‌کند. مسائل زنان مسائلی تلقی می‌شود که علی‌رغم فراگیر بودنش، به واسطه‌ی تعلق‌شان به حوزه‌ی خصوصی افراد، مسائل شخصی و خصوصی‌ آنان تلقی می‌شود که گویا ربطی به دیگران ندارد. این درحالی است که زنان معتقدند عمده‌ی مسائل و مشکلاتی که به تعبیر خودشان، فرودستی آنان در جامعه را موجب می‌شود، در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گیرد و استمرار می‌یابد. قبل از این‌که وارد بحث مفصل در باب چیستی مسائل زنان در حوزه‌ی خصوصی شویم، بد نیست به یک  معنای دیگر از این شعار مشهور هم اشاره کنیم، شعار «امر شخصی، سیاسی است» بیانگر آن است که سیاست به قلمرو عمومی محدود نمی­شود بلکه در شخصی­ترین حوزه­های حیات انسانی نیز به دلیل وجود روابط قدرت حضور دارد. نقدهای فمنیست‌ها به سنت‌های رایج در علوم سیاسی نیز بر همین مبنا انجام می‌شود؛ این‌که فرض بنیادی امر عمومی این است که ملاحظات عمومی را می­توان نسبتاً به سهولت از ملاحظات خصوصی تشخیص داد و در نتیجه میان امر خصوصی و امر سیاسی قائل به تفکیک شد این درحالی است که از دیدگاه فمنیست­ها، درهم­امیختگی حوزه­های خصوصی و عمومی بیش از آن چیزی است که در نظر اول به چشم می‌خورد. به این ترتیب، از دیدگاه آن‌ها، اساساً حوزه­ای که قلمرو نظریه سیاسی و علم سیاست را تشکیل می­دهد، از نظر مرزبندی مفهومی دچار مشکل است.

خب، خسته‌تان نکنم، اگر تا اینجا بخواهیم رئوس اصلی بحث‌مان را مختصر و مفید روشن کنیم، احتمالا بشود سه نکته‌ی زیر:

 

1- فمنیست‌ها با تمایز پذیرفته شده میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی مخالفند و معتقدند مرزهای میان دو حوزه ساختگی و صوری است و درهم‌آمیختگی آن‌ها در واقعیت بسیار بیش از آن چیزی است که انبوه نظریات سیاسی (به خصوص از نوع لیبرالی‌اش) بر مبنای آن بنا شده‌اند.

 

2- فمنیست‌ها نه‌تنها معتقدند که وجود رابطه‌ی قدرت در همه شبکه­های روابط اجتماعی، به خصوص در روابط شخصی و خصوصی افراد، همه‌ی این روابط را به امور سیاسی تبدیل می‌کند، بلکه بیش از آن، طرح این روابط در حوزه‌ی عمومی یک ضرورت برای بهبود وضع موجود است چراکه محدود کردن بخشی از روابط اجتماعی در حوزه‌ی غیرقابل‌دسترسی مانند حوزه‌ی خصوصی، انواع مساله‌دار این روابط را پنهان می‌کند زیراکه با خارج کردن این مسائل از دایره‌ی بحث و گفتگوی عمومی (منظور رسانه‌های ارتباط جمعی، مطبوعات، احزاب، سازمان‌های غیردولتی و در یک کلام: جامعه‌ی مدنی است) کلا وجود این مسائل نادیده گرفته شده و لذا به لاینحل ماندن آن‌ها منجر می‌شود.

 

3- عمده‌ی مسائل زنان مسائلی است که از روابط قدرت در حوزه‌ی خصوصی ناشی می‌شود و لذا صرف وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی چندان تغییر بنیادینی در وضعیت، به تعبیر خودشان، فرودستی ریشه‌دار آن‌ها پدید نمی‌آورد.

 

پایه بودید بخش بعدی این بحث را هم دنبال کنید تا نه‌تنها شواهد بیشتری از صحت نکته‌ی سوم ببینید، بلکه مهمتر از آن، به دلایل و استدلال‌های فمنیست‌ها در جهت طرح این ادعا هم پی ببرید؛ این‌که چرا به نظرشان می‌رسيد زنان با وجود کسب تحصیلات و ورود به بازار کار و حتی کسب موقعیت‌های‌ ممتاز در حوزه‌ی روشنفکری و آکادمی (بخوانید ورود به حوزه‌ی عمومی)، حداکثر در حد سیندرلاهای مدرن باقی مانده‌اند.  

 

پی‌نوشت ۱: در باب ايرادهاي بنی‌اسرائيلی

من نمی‌دانم اساتید جوان دانشگاه‌های ما کار دیگری جز کشف ایرادهای بنی‌اسراییلی از نوشته‌های دیگران ندارند؟ حالا هیچ‌کدام از این اساتید هم نه و عدل جناب حنایی کاشانی، یعنی دقیقا همان کسی که من وقتی نامش را به عنوان مترجم روی کتابی می‌بینم، تمام غم عالم به دلم می‌نشیند که باز ببین کدام كتاب ساده و سرراست انگليسی قربانی نثر ناخوانای ایشان شده است. حالا كار خدا را می‌بينيد؟ ما این‌همه کتاب ریز و درشت معرفی کردیم و حتی یک‌بار هم به ترجمه‌های پردست‌انداز ایشان اشاره‌ی تلویحی نکردیم و حالا جناب از راه رسیده‌اند و پنجری خواندن‌شان را گردن میخ‌های ویرگولی نوشته‌ی ما بار می‌کنند. کار خداست دیگر، حساب و کتاب که ندارد. به‌هرحال از آنجایی‌که گویا شان ایشان اجل از هرگونه کامنت و بازخورد خوانندگان است، مجبورم همین‌جا چند نکته‌ای را در جواب‌شان متذکر شوم:

 

1. خوشبختانه یا متاسفانه من هنوز دکتر نیستم،  اخمو و عصبانی هم ممکن است باشم، اما راستش خدا را روزی صد هزارمرتبه شکر می‌کنم که آنقدر هوچی‌گر نیستم که بر سر یک ویرگول ناقابل این‌همه هیاهوی بی‌مورد راه بیندازم.

 

2. ویرگول لزوما برای راحت‌تر خوانده شدن بکار نمی‌رود، خيلی وقت‌ها صرفا یک نشانه است، مثلا نشانه‌ی همان جملات معترضه‌ای است که گویا جناب حنایی بدان‌ها علاقه‌ی خاصی دارند (ر.ک نكته‌ی آخر از همين پی‌نوشت) یا مثل همین عنوان، نشانه‌ی تاکید است، راهنمایی برای این‌که شما تاکید را هنگام خواندن روی کدام یک از اجزای جمله بگذارید. گو این‌که ردیف شدن این سه کلمه‌ای که ممکن است تابحال به چشم خیلی از خوانندگان اینجا نخورده باشد و در نظر اول هم معنای مانوس و آشنایی را القا نمی‌کند، وجود ویرگول در جهت درک معنای اولیه‌ی جمله را اگر نه مثبت و ضروری، حداقل منفی و زائد هم جلوه نمی‌دهد. لذا پيشنهاد می‌شود كسانی كه چشم‌شان بابت يك ويرگول ناقابل، اين‌چنين «شديد آسيب می‌بيند»، زودتر بروند يك فكری به حال اين چشم‌هايی بكنند كه مثل امنيت ملی مملكت، تا تقی به توقی می‌خورد مورد تهديد و آسيب قرار می‌گيرد.  

 

3. من هم به جاافتادن آن the کذا توجه داشتم اما بنده برعکس جناب حنایی، حتی در نقل‌قول‌های غيرمستقيم‌ام هم امانتدارم، من اولین‌بار این جمله را در این کتاب دیدم: «از جنبش تا نظریه اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم» نوشته‌ی خانم حمیرا مشیرزاده که درواقع تز دکتری‌شان بوده است. مدتی وقت صرف کردم تا از میان ششصد صفحه، دقیقا همان صفحه‌ای را پیدا کنم که اولین‌بار این جمله را در آنجا دیدم. جالب است که تا پیش از مراجعه‌ی مجددم، جمله‌ای که در ذهنم بود، این بود: «امر خصوصی امر سیاسی است» که اتفاقا به لحاظ ظاهری، ارتباط مستقیم‌تری با این بحث‌های وبلاگستان داشت. بعد اما دیدم عجالتا ترجمه‌ی خانم مشیرزاده همین است که می‌بینید، اصل جمله‌ی انگلیسی را هم از زیرنویس صفحه‌ی 278 همین کتاب نقل کردم و گرچه بابت آن the کذا مشکوک بودم اما پیش خودم فکر کردم لابد شعار بوده است و حذفش آنقدرها غلط فاحشی نبوده است. (لازم به گفتن نيست كه رفرنس مطالب الهام گرفته شده هم قرار بود يک‌جا در آخرين بخش نوشته‌ها داده شود، بيشتر برای مطالعات بعدی خوانندگان البته).

 

4. همه‌ی این‌ها به کنار، من نمی‌دانم اساتید زیادی پرمشغله‌ای که بر سر یک ویرگول و the ناقابل با پست‌های کشدار و بی‌جهت پرهیاهو لالایی می‌خوانند، چرا قبل از همه خودشان خوابشان نمی‌برد؟ محض خنده هم که شده به این جملات و علائم سجاوندی‌اش دقت کنید:

 

«خدا را شکر اکنون شغل جدیدی، که پیشترها به اهتمام انتشارات امریکایی فرانکلین در ایران پا گرفت و منشأ تحولی بسیار در صنعت نشر ایران شد، و بعدها «مرکز نشر دانشگاهی» نیز بدان ادامه داد، جایگاه به رسمیت شناخته‌‌شده‌ای یافته است: ویراستار. بله، اما وای به وقتی که ویراستار فقط اسمش ویراستار باشد و عملاً دیکتاتوری باشد که همه‌ی دم و دستگاه حامی خود را نیز در پشت سر داشته باشد و آدم مجبور باشد یا رضایت بدهد که نوشته‌اش به میل ایشان منتشر شود، و تا مدتها شرمسار نوشته‌ی خود باشد، یا نوشته‌اش را به جایی بدهد که یا ویراستار نداشته باشد، یا ویراستارش آدم باشد».

 

این‌همه ویرگول، آن‌هم دقیقا قبل از حروف ربط «که»، «و»، «یا» (به‌خصوص در دو خط آخر) ضروری است یا به شما در راحت‌تر خوانده شدن متن کمک می‌کند؟ خوشمزه‌اش اينجاست كه تازه ايشان تا توانسته از جعبه‌ی ميخ‌های ويرگولی گله و شكايت كرده و ديگران را به اسراف‌كاری در كاربرد علائم سجاوندیِ آموخته شده از فرنگي‌ها هم متهم كرده‌اند. بله، البته انبوه جملات معترضه در این بین نقشی انکارناپذیر دارند اما فکر نمی‌کنید دقیقا همین جملات معترضه‌ی طولانی و تودرتوی زنجیر شده با حروف‌ اضافه‌ و جداافتادگی دوسه خطی فعل و فاعل یا نهاد و گزاره هستند که نثر ایشان، اعم از نثر وبلاگی و ترجمه‌های‌شان را به نثرهای پردست‌انداز ناخوانایی تبدیل می‌کند که برای خواندن هر یک جمله، زحمت دو سه‌‌بار رفت‌وبرگشت به ابتدای جمله و حتی پاراگراف را گردن خواننده‌اش بار می‌کند؟ 

 

پي‌نوشت۲: عجب!

نه واقعا دیگر دارم شک می‏کنم،‏ جدا ملت یک چیزی‏شان می‏شود؛ خداوکیلی بروید این نسخه‌ی متاخر را هم ببینید‏. واکاوی روانی و جامعه‏شناختی چنین رفتار مثلا انتقادی‏ای از سوی یک استاد دانشگاه را به زمانی دیگر وامی‏گذارم. فقط دیدم ایشان زیادی دور برداشته‏اند و نفس‏کش می‏طلبند، گفتم عجالتا بیایم در قالب یک پی‌نوشت مجدد، جوابی مختصر و مفید و احیانا به سکوت وادارنده بدهم تا بعد اگر من هم مثل ایشان این‏همه وقت مفت پیدا کردم، مفصل به ترجمه‏ها و نثر وبلاگی‏شان بپردازم.

 

از آن رنگینک‏های قرمز و آبی سراسر بی‏معنی که بگذرید می‏رسید به دو نکته‏ی ناقابل:

 

1. «اکنون با این توصیف ببینیم در کل مقاله خانم آروین از «ویرگول» چگونه استفاده شده است و آیا این استفاده قاعده‌مند هست یا نه؟ نوشته‌اند:

این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه[،] بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد.

اگر به این جمله‌ای که در میان دو ویرگول قرار گرفته است توجه کنید، «جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد»، به راحتی پی می‌برید که فعل «به چالش می‌کشد» متعلق به این جمله نیست بلکه متعلق به فاعل جمله‌ی قبلی، یعنی، «این شعار» است. همین امر در خصوص عبارت بعدی نیز صادق است. اگر من می‌خواستم این جمله را بنویسم، بدین گونه می‌شد:

 این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی جامعه‌ی همواره در حال گذار ما را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه[،]  بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد.»

 

خب برداشت ایشان از اجزای مختلف جمله اشتباه است و بازنویسی‏شان هم نه‏تنها متن را خواناتر نکرده است، بلکه یک جمله‏ی طولانی مبهم تحویل خواننده داده است.  واقعیت این است که در جمله‏ی من یک عبارت معترضه‏ی توصیفی وجود دارد که این است: ما‏، جامعه‏ی همواره در حال گذار، روشن است؟ عبارت میان دو ویرگول عبارت معترضه‏ی وصف‏کننده‏ی «ما» است. با این تفاسیر، قاعدتا من باید یک ویرگول بعد از کلمه‏ی گذار می‏گذاشتم، چرا نگذاشتم؟ چون دقیقا «ما» مضاف‌اليه مفعول جمله بوده است و قاعدتا «را» باید بلافاصله بعد از آن می‏آمده است که حالا با وجود عبارت توصیفی‏، به بعد از آن عبارت منتقل شده است. به نظرتان وجود ویرگول قبل از حرف اضافه‏ی «را» تا چه حد ضروری است؟ بگذارید جایگزین کنیم، ببینیم چه شکلی می‏شود:

 

این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار، را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد.

 

می‏بینید چقدر قناس و نافرم شده است؟ سکته‏ی متن را با همین تک‏دانه ویرگول بعد از گذار حس می‏کنید؟

نیازی به گفتن نیست که ویرگول بعد از فعل به چالش می‏کشد هم در بحث فعل و فاعلی جمله‏ی حاضر هیچ‏کاره است. بعد از فعل به چالش می‏کشد ویرگول آمده است چون در عین‏اینکه به لحاظ دستوری یک جمله‏ی کامل پایان یافته، جمله‏ی اصلی به لحاظ محتوایی ادامه پیدا کرده است. دقیقا مثل زمانی‏که ویرگول، دو جمله‏ی به لحاظ دستوری کاملِ پایه و پیرو را از هم جدا می‏کند.

 

در باب تمامی رنگینک‏های بعدی هم استدلال‏های مشابهی وجود دارد، منتهی هم بیانش وقت می‏گیرد و هم لابد به قول ایشان مجانی نیست.

 

 

2. نکته‏ی دوم که دیگر قله‏ای است در مچ‏گیری‏های عجولانه‏‏ای که از قضا، به طرز ناباورانه‏ای هوچی‏گری‏های بی‏موردشان را هم رسوا می‏کند. فكرش را بكنيد، ايشان رفته‌اند از ميان سيصدواندی پست این وبلاگ، پست شصت‌وچهارم را پيدا كرده (مرسی پيگيری، مرسي خشم طوفاني و چاره‌ناپذير) و چنين نكات شگفت‌انگيزي را شهود فرموده‌اند: 

 

 

خانم آروین در مطلبی با عنوان «بدحجابی، برساخت ناموفق یک مساله اجتماعی (۲)» نوشته بودند:

 

از سوء تفاهمات که بگذریم، پاسخ برخی خوانندگان قله‌ای است در پاسخِ به قول غربی‌ها to the point. من پرسیده‌ام بدحجابی با اعتیاد چه تفاوتی دارد، پاسخ شنیده‌ام که مشروب‌خواری و روزه‌خواری احساس گناه را در افراد زنده می‌کند و نه اعتراض به وضع موجود را و "اعتیاد هم به همین‌گونه" و البته من هرچقدر تلاش کردم نفهمیدم این "هم" برچه مبنای عقلانی یا تجربی در انتهای این نظر مشعشع قرار گرفته است. بگذریم.

 

من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند، اما غافل از بازی تقدیر خود قربانی کبر و نادانی شده‌اند. «پاسخ قله‌ای» که ایشان در ترجمه‌ی  to the point بدان متوسل شده‌اند و لابد خوانندگان‌شان را با این اصطلاح عجیب و غریب تا مدتها انگشت به دهان گذاشته‌اند، و گویا هیچ کس از کهتران و مهتران و همتایان نیز به ایشان نگفته است «این یعنی چه؟»، احتمالا از اینجا ناشی شده است که تنها معنای «قله» برای point به ذهن ایشان خطور کرده است و ایشان چون زباندان کارکشته و متن‌خوان دانایی هستند و خوب فرق نثر خوانا و ناخوانا (؟) را درمی‌یابند، نیازی ندیده‌اند که به هوش و نمرات و مدارک استثنایی خودشان شک کنند و بپرسند «آخر پاسخ قله‌ای چه صیغه‌ای است دیگر!». خب، معنای "to the point" در انگلیسی از این قرار است: زدن به هدف، رسیدن به نکته‌ی اصلی در مطلب، رفتن تا ته چیزی، رسیدن به کُنه چیزی و سخن باربط گفتن. به تعبیر خودمان: نکته را دریافتن. بنابراین، به کسی که خوب چیزی را بفهمد می‌گویند: نکته همین است. خوب گرفتی! اما چنانکه پیداست ایشان با استفاده از این تعبیر انگلیسی می‌خواهند، برعکس، بگویند که خوانندگانشان مفصود ایشان را درنیافته‌اند!

 

هول نشوید جناب حنایی‏، شما که این‏همه انگلیسی بلدید، شما که در حال یاری جستن از زبان انگلیسی برای قمپز در کردن فارسی نیستید، از چه چیز نوشته‏ی من این‏چنین بی‏حواس شده‏اید که حتی خواندن درست یک جمله‏ی ساده‏ی فارسی را به فراموشی سپرده‏اید. میخ لازم است گویا:

 

 از سوء تفاهمات که بگذریم، پاسخ برخی خوانندگان]،[ قله‌ای است در پاسخِ به قول غربی‌ها to the point. من پرسیده‌ام بدحجابی با اعتیاد چه تفاوتی دارد، پاسخ شنیده‌ام که مشروب‌خواری و روزه‌خواری احساس گناه را در افراد زنده می‌کند و نه اعتراض به وضع موجود را و "اعتیاد هم به همین‌گونه" و البته من هرچقدر تلاش کردم نفهمیدم این "هم" برچه مبنای عقلانی یا تجربی در انتهای این نظر مشعشع قرار گرفته است. بگذریم.

 

افتاد جناب استاد؟ «قله بودن» توصیف پاسخ خوانندگان بوده و گزاره‌ی جمله است نه معنای آن عبارت انگلیسی (زحمتي نيست كمي بيشتر دقت كنيد و كسره‌ي پاسخ را ببينيد و توجه كنيد كه اين كسره قاعدتا نشانه‌ي آن است كه to the point صفت پاسخ است، انگار كه بگوييم «پاسخ برخی خوانندگان قله‌اي است در پاسخِ مرتبط). واقعا شما این جمله را چطور خواندید که قله بودن را معنای to the point  گرفتید؟ یعنی اصلا به ذهن‏تان نرسید که یک دانش‏آموز دبیرستانی تنبلِ ‏بی‏خاصیت هم اگر معنای این اصطلاح رایج را نداند، حداقل معنای point را می‏داند و می‏فهمد که ربط خاصی به قله ندارد. متوجه شدید یا باز هم بیشتر توضیح دهم؟ معنای ظاهری جمله این است که نظرات برخی خوانندگان، به لحاظ to the point و مرتبط بودن، قله‏ای بوده است که درواقع معنای کنایی روشنی دارد که یعنی این نظرات کاملا بی‏ربط بوده‏اند. جمله‏ی بعدی مصداق این بی‏ربطی را تحویل امثال شما اساتید دقیق و باهوش داده است که یک وقت چنین برداشت‏های بالکل بی‏ربطی را موجب نشود‎‎ اما موثر نبوده است گویا‎.

 

راستی، یک سوال: همه‏ی آن رنگینک‏ها را هم با همین توهم اعجاب‏انگیز بی‏سوادی یک دانشجوی دکتری سرهم کرده‏اید و به بهانه‏ی مجانی نبودنِ آسمان ریسمان بافتن‏های هوچی‏گرانه، از زیر رسوایی بیشتر دررفته‏اید؟ حالا نرخ‏تان را بفرمایید، ارزش مفرح شدن ملت به واسطه‏ی این گاف‏های جبران‏ناپذیر یک استاد دانشگاه بیش از این‏هاست.

+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه