من واقعا تشکر میکنم از همه کسانی که از سر بیحوصلگی یا کمبود حسوحال یا ضیق وقت یا بیارزشی متن و کلا هر دلیل موجه و احیانا ناموجه دیگری، به بنده و افاضاتم در آن متن کذایی، توجه و عنایت ویژهای!!! نشان دادند، آخر این عزیزان پیش خودشان فکر نکردند من که توان جبران اینهمه!!!لطف را ندارم، چقدر شرمنده عالم و آدم میشوم؟
با تمام اینها، معدود دوستان و خوانندگان محترمی هم بودهاند که هرچقدر هم دشوار و وقتگیر، زحمت پاسخ و نظر را بر خودشان هموار کردند اما به نظر میرسد من آنقدرها هم که فکر میکردم روشن و درست طرح مساله نکردهام، شاید به دلیل آن مزهپرانیهای خنکی بوده است که بیخودی پیازداغ ماجرا را زیاد کرده بود. از سوء تفاهمات که بگذریم، پاسخ برخی خوانندگان قلهای است در پاسخِ به قول غربیها to the point، من پرسیدهام بدحجابی با اعتیاد چه تفاوتی دارد، پاسخ شنیدهام که مشروبخواری و روزهخواری احساس گناه را در افراد زنده میکند و نه اعتراض به وضع موجود را و "اعتیاد هم به همینگونه" و البته من هرچقدر تلاش کردم نفهمیدم این "هم" برچه مبنای عقلانی یا تجربی در انتهای این نظر مشعشع قرار گرفته است. بگذریم.
با اجازه شما، یکبار دیگر طرح مساله میکنم، پاسخها و درواقع انتقادات فرضی و احتمالی را فهرست میکنم؛ بعد یک امشب را هم من و شما بد میگذرانیم تا بلکه ایده و نظر خاصی باقی مانده باشد که به عقل ناقص من نرسیده است و اینجا مجال طرح پیدا کند؛ اگر بازهم دیدیم آب از آب تکان نخورد، قول شرف میدهم فردا با نتیجه و درواقع بخش اصلی ادعایم از خدمتتان مرخص شوم.
پرسش: دو پدیده اجتماعی وجود دارد که بخشهایی از جامعه درصدد بودهاند این پدیدهها را در قالب "مساله اجتماعی" تعریف کنند تا برمبنای آن تعریف و به واسطه ماهیت "اجتماعی" مساله، بتوانند صرف بودجه و هزینه و امکانات عمومی جامعه و به ویژه استفاده از "اقتدار" عمومی یا همان کاربرد انحصاری خشونت مشروع یا به عبارت ساده و انضمامیاش: به میان کشیده شدن پای پلیس و نیروی انتظامی را در راستای حل و از میان بردن آن مساله اجتماعی موجه جلوه دهند. این دو پدیده عبارتند از اعتیاد و بدحجابی. بااینحال، واکنشهای جامعه که ما هم جزئی از آن بهشمار میرویم، به این دو پدیده و تلاشهای مذکور در جهت برساخت (construct) آنها به مثابه "مساله اجتماعی" متفاوت بوده است. گرچه به نظر نمیرسد این دو پدیده از منظر حق انتخاب و آزادی فردی (یکی از دلایل مخالفان طرح مبارزه با بدحجابی) یا ناکارآمدی روشهای کنونی مبارزه و حل مشکل (یکی دیگر از دلایل مخالفان طرح مبارزه با بدحجابی)، تفاوتهای ماهوی با هم داشته باشند، یکی (اعتیاد) را اکثریت جامعه با روی گشاده، به عنوان مساله اجتماعی پذیرفته است و لذا صرف انبوه هزینه و امکانات عمومی در جهت حل و رفع آن را مجاز میداند اما در مورد دیگر (بدحجابی) مقاومت زیادی در برابر پذیرش آن به عنوان مساله اجتماعی و پیامد اجتنابناپذیرش یعنی صرف هزینه و امکانات عمومی در جهت رفع آن، نشان میدهد. پرسش من این بود که این تفاوت واکنش "جامعه" در برابر دو پدیده کموبیش مشابه از منظر وجوه موافقت و مخالفت با "اجتماعی" بودن آنها (همان وجوه حق آزادی و انتخاب یا ناکارآمدی روشهای مبارزه) از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا واقعا بدحجابی و اعتیاد تفاوت ماهوی دارند یا علت این تفاوتِ واکنش در جای دیگری است.
تا آنجاییکه بنده به این ذهن ناقص فشار آوردهام، پاسخهای فرضی و احتمالی به این پرسش به ترتیب اهمیت عبارت خواهند بود از:
1- اعتیاد دارای پیامدهای "اجتماعی" است و بدحجابی در مقایسه با آن، چندان دارای پیامدهای اجتماعی نیست؛ لذا برساخت اعتیاد در قالب مساله "اجتماعی" پذیرفته است اما برساخت بدحجابی در قالب مساله "اجتماعی" با مقاومت روبرو میشود.
به نظر من این استدلال، کموبیش پس از برساخت موفق اعتیاد و تحتتاثیر همان برساخت ارائه شده است بدینمعناکه اتفاقا برساخت اعتیاد به عنوان مساله اجتماعی موفقیتآمیز بوده است زیرا افراد "پذیرفتهاند" که اعتیاد دارای پیامدهای اجتماعی است. اما آنچه در واقعیت وجود دارد، استدلالهایی است که در بسیاری موارد در مورد بدحجابی هم صدق میکند. برای مثال احتمالا افراد یکی از پیامدهای جدی اعتیاد را سست شدن بنیان خانواده و روابط آن میدانند که خود منشاء ناهنجاریهای اجتماعی دیگر مانند فقر و فحشاء و غیره خواهد شد. اما واقعا این استدلال حداقل از سوی موافقان طرح مبارزه با بدحجابی هم قابلیت طرح دارد. بههرحال، در جامعهای با محدودیتهای سنتی در روابط زن و مرد، هنجارشکنیهایی در قالب آنچه نیروی انتظامی مصداق بدحجابی دانسته است، در روابط خانوادگی و بنیان آن، بیتاثیر نیست.
لطفا این یک نکته را دقت کنید که مهم نیست این استدلال لزوما درست به معنای مطابق با واقع باشد، مهم این است که در مورد بدحجابی هم "قابلیت" طرح دارد اما افراد، به ویژه مخالفان طرح، به دلایلی که بعدا به آنها خواهیم پرداخت، چندان توجهی به این استدلال ندارند.
2- بدحجابی با اعتقادات شخصی افراد در ارتباط است درحالیکه در مورد اعتیاد، چندان پای اعتقادات و عقاید شخصی به میان نمیآید لذا برساخت بدحجابی در قالب مساله "اجتماعی" با مقاومت روبرو میشود درحالیکه برساخت اعتیاد در قالب مساله "اجتماعی" پذیرفته میشود.
به نظرم این استدلال نیز، کموبیش پس از برساخت موفق اعتیاد و تحتتاثیر همان برساخت ارائه شده است چراکه افراد انتخاب اعتیاد در قالب انتخاب نوعی از سبک زندگی را به فراموشی سپردهاند. اگر بیاد بیاوریم که چنانکه گفتم، چگونه اعتیاد یکی از آیینها و شعائر روشنفکری در ایران بوده است؛ همانطور که مثلا در کشورهای غربی، کافهنشینی و رفتن به بار و بعضا الکلیسم، چنین نقشی را ایفا کردهاند. اعتیاد، همانطور که در نظریات اخیر «زیباییشناسی اعتیاد» هم بیان شده است، به نوعی اعتراض و سرخوردگی اجتماعی را نیز منعکس میکند درحالیکه برساخت موفقیتآمیز این مساله به عنوان مساله "اجتماعی"، این وجوه انتخابی و عقیدتی اعتیاد را بسیار کمرنگ کرده است.
در اینجا هم مهم نیست که آیا واقعا اعتیاد وجه اعتراض اجتماعی و انتخاب سبک زندگی دارد یا نه، چراکه واقعیت فینفسه وجود ندارد بلکه تنها واقعیتِ تفسیر شده است که در دسترس ماست، لذا مهم این است که گرچه برای اعتیاد هم میتوان "منطقا" وجه انتخاب به عنوان نوعی از سبک زندگی یا اعتراض اجتماعی را قائل شد، اما تفسیر رایج ما از این پدیده، چنین وجوهی را دربرنمیگیرد.
3- معتادین جزء اقلیت جامعه محسوب میشوند درحالیکه کسانی که اینروزها برچسب بدحجابی میخورند، اکثریت جامعهاند. لذا برساخت اعتیاد در قالب مساله "اجتماعی" پذیرفته است اما برساخت بدحجابی در قالب مساله "اجتماعی" با مقاومت اکثریت روبرو میشود.
به نظرم این استدلال زمانی به صورت جدی مطرح میشود که گوینده تنها ساکنین برخی مناطق خاص تهران و شهرهای بزرگ را درنظر داشته باشد. تهران حدود ده الی دوازده میلیون جمعیت ساکن دارد، حدود نیمی از این تعداد زن هستند که بخشی از آنها هم اساسا در سنینی قرار ندارند که موضوع بدحجابی واقع شوند؛ اکثریت زنان و دختران ساکن در مناطق سنتی و جنوبی تهران را هم از این تعداد کم کنید. تکلیف شهرستانها و شهرهای کوچک که از پیش معلوم است. در شهرهای بزرگ مانند اصفهان، شیراز، تبریز و مشهد هم درصد زنانی که ممکن است واقعا مصداق بدحجابی تعریف شده از سوی نیروی انتظامی واقع شوند، بسیار کمتر از نسبت این افراد در تهران است. حال این تعداد زنان بدحجاب را مقایسه کنید با جمعیت دو تا پنج میلیونی معتادان در ایران. آیا واقعا میتوان گفت که معتادان در اقلیت بوده و کسانی که بدحجاب دانسته میشوند در اکثریتند؟
البته طرح مبارزه با بدحجابی علیرغم محدوده نه چندان وسیع افراد مورد بحث در این طرح، برد وسیع رسانهای مییابد و در هر گوشه و کناری از آن صحبت میشود چراکه اقشاری که هدف این طرح قرار گرفتهاند اقشار در حاشیهای نیستند و به اصطلاح در متن شهر و بعضا جامعه قرار دارند. آنها همان کسانی هستند که با تشخص بخشیدن به نمادهایی مانند مراکز پر زرق و برق خرید، مفهوم کلانشهر را وجهی عینی و انضمامی میبخشند. لذا این اقشار اگر اهمیت کمی ندارند اما دارای اهمیت کیفیای هستند که طرح مبارزه با بدحجابی را به سطح مسائل روز و مورد بحث در جامعه ارتقاء میدهند.
تفاوتها و استدلالهای دیگری که به ذهن من میرسند، به نظرم آنقدر مهم و پرمایه نمیآیند که ارزش کشدار کردن بیشتر بحث را داشته باشند. با اینحال اگر شما تفاوت و استدلالی از نوع تفاوتهای بالا به ذهنتان میرسد که پاسخهای گفته شده در این موارد، در موردشان صدق نمیکنند، در بیانش تردید و تعلل نکنید که اگر قرار باشد یکروز دیگر هم این بحث نهچندان جذاب را ادامه دهیم، هیچ بعید نیست ملت فحش و فضیحتمان دهند که خب بس است دیگر این افاضات به اصطلاح جامعهشناختی.