تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

 زن داستان‌های گینزبورگ را دوست ندارم، به قول آلبرتو: «زن بخت‌برگشته‌ای است»، زندگی محقری دارد و وابستگی و ضعفش منزجزکننده است. خیلی که بخواهم به او لطف کنم، شاید تنها بابت آن خیرگی ابدی به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش، اندکی ستایش‌اش کنم، همین و بس. با این‌حال، خرده خرده سست می‌شوم، هی پشت هم به خودم تلقین می‌کنم که «نه، من فرق دارم، فرق دارم» اما صفحه به صفحه که جلوتر می‌روم، بیشتر شبیه‌اش می‌شوم یا نمی‌دانم، او شبیه من می‌شود، یاس و استیصالش، کسالتش، احساس عمیق بی‌تفاوتی و بیهودگی‌اش، چقدر شبیه من است وقتی آن نگاه درخشان و ثابتِ یک مرده را به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش می‌دوزد. 


ادامه
+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

همه‌چیز از این پست سمیه شروع شد، از آن دست پست‌هایش بود که من معمولا بعد از خواندن‌شان، هیچ‌ کاری نمی‌توانم بکنم مگر آن‌که یک تیزی دیوار پیدا کنم و سرم را محکم به آن بکوبانم اما خب از آن‌جایی که قید مذهبی! صیانت نفس دارم، به‌جایش می‌روم دو لیوان آب تگری سر می‌کشم، دست‌ورویم را با آب سرد می‌شویم و سعی می‌کنم تندتند نفس عمیق بکشم:) اما گذشته از شوخی، من و سمیه علی‌رغم آن‌که هر دو جامعه‌شناسی می‌خوانیم (گرچه با گرایش های مختلف) اما تجربه نشان داده است اختلاف دیدگاه‌های زیادی در باب چگونگی انجام یک بررسی جامعه‌شناختی مطلوب داریم. تجربه که می‌گویم منظورم بحث‌های رودرروی‌مان در سایت و سلف و حیاط دانشکده است بر سر همه‌چیز، از درس‌ها و اساتید و تز و امتحان جامع گرفته تا پست‌های وبلاگ من و او، خیلی وقت‌ها تنها نتیجه‌ی بحث‌مان آشکارتر شدن اختلاف نظرهای ریشه‌ای‌مان است و خیلی‌وقت‌ها بینش‌های ارزشمندی را به یکدیگر هدیه می‌دهیم (حداقل در مورد من که این‌گونه بوده است). اما برسیم سر اصل مطلب و موضع انتقادی سمیه و بحث‌هایی که این‌جا و آن‌جا بر سر آن به‌راه افتاده است.


ادامه
+  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پروپوزال را ننوشتم بالاخره، قاعدتا دو سه ماهی عقب می‌افتم از زمانی‌که همت بیشتری به خرج می‌دادم و کار تصویب را همین ترم شش تمام می‌کردم. راستش اما آنقدرها از خودم ناراضی نیستم، یعنی فکر نمی‌کنم چیز زیادی از دست داده باشم؛ بله، البته کمی عجیب است، برای منی که وسواس بیمارگونه‌ی برنامه‌ریزی و زمان‌بندی دارم، از دست دادن دو سه ماه زمان مفید باید بیش از این‌ها مایه‌ی تاسف و خود سرکوفت‌زنی باشد اما این‌طور نیست، چرا؟

مهمترین دلیل‌اش این است که کار دارد پیش می‌رود، حتی شاید کم‌وبیش بهتر از زمانی که قرار است به طور جدی و رسمی روی تزم کار کنم، می‌دانید چرا؟ چون در دو سه پروژه‌ی کلان همسو با موضوع تزم درگیر شده‌ام و این همکاری حجم قابل‌توجهی از داده‌های خام، پژوهش‌های انجام شده و خلاصه میزان دانش کم‌وبیش معتبر موجود در حوزه‌ی کاری‌ام را در اختیارم قرار داده است و البته این مزیت چشمگیری است، چراکه در مملکتی که پاسخ به تقاضای دسترسی به هر نوع اطلاعاتی حتی ساده‌ترین و عمومی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین آن‌ها (دیگر از آیین‌نامه‌های نصب شده بر روی برد سازمان‌های مختلف عمومی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر!)، با اما و اگر‌های بسیار و دوندگی‌های تمام‌نشدنی همراه است چراکه این تصور همه‌گیر و ریشه‌دار وجود دارد که اصولا هر نوع اطلاعاتی محرمانه است مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود، در چنین شرایطی، دسترسی به انبوه پژوهش‌های مختلف انجام شده از سازمان‌های کوچک و بزرگ دولتی، از آن نعماتی است که به سادگی نصیب هرکسی نمی‌شود.

از شما چه پنهان، من خودم شخصا تجربه‌ی چنین محدودیت‌هایی در تحقیق را داشته‌ام. وقتی روی پایان‌‌نامه‌ی ارشد جامعه‌شناسی‌ام کار می‌کردم، به دلیل کثرت اعجاب‌برانگیز پژوهش‌های انجام شده در حوزه‌ی دین و ارزش‌ها و نگرش‌های دینی، تصمیم گرفتم یک فراتحلیل جمع‌وجور از نتایج این تحقیقات کاملا پراکنده ارائه دهم و میزان سازگاری و ناسازگاری یافته‌های ان‌ها را با هم بسنجم و  با ارزیابی انتقادی روش‌‌های گردآوری و داوری، انباشت نسبی‌ای از داده‌های معتبر در این حوزه ایجاد کنم. اما چشم‌تان روز بد نبیند، غیر از پایان‌نامه‌ها و یکی دو پژوهش کلان که از طریق روابط شخصی با اساتید مختلف به آن‌ها دسترسی پیدا کردم، عملا چیز دیگری دستم را نگرفت. دلم می‌خواست بودید و می‌دید که برای دسترسی به یافته‌های پژوهش‌های عمومی و با بودجه‌های چندده میلیونی در سازمان‌های مختلف، به چه کاغذبازی‌های بی‌ثمر و مجوز‌های بی‌معنا از مراجع نامعلوم که نیاز نبود. آن‌چنان هراسی در میان کارکنان یک سازمان، از خرده‌پاترین آن‌ها تا روسا و مسئولین‌شان وجود دارد که هر نوع کار پژوهشی را برابر با گزارش‌های ژورنالیستی يكسر انتقادی و پرهیاهو می‌گیرند و به شما و حسن‌نیت‌تان سر سوزنی اعتماد نمی‌کنند.

بگذریم، هدفم از این تجربه و ذکر مصیبت همراهش این بود که نشان دهم دسترسی به داده‌های کلان جمع‌آوری شده در یک حوزه چندان آسان نیست. اطلاعاتی که معمولا فقط سازمان‌های دولتی عریض‌وطویل با آن مزیت انشعاب نفتی‌شان قادر به جمع‌آوری آن‌ها هستند و البته دسترسی به این اطلاعات، جز با همکاری در قالب پروژه‌های همان سازمان‌ها، اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است.

بر مبنای این تجربه‌ی زیسته‌ی واقعی، پیشنهاد مشخص من به تمام دانشجویان تحصیلات تکمیلی در شته‌های علوم اجتماعی، به ویژه دانشجویان دکتری این است که از همان ترم اول اگر نه عنوان دقیق، لااقل حوزه‌ی موضوعی تزشان را انتخاب کنند و نه‌تنها گزارش‌های مختلف درسی‌شان را در آن حوزه کار کنند بلکه سعی کنند در مراودات‌شان با اساتید مختلف، به حوزه‌ی تخصصی‌ای که قصد کار را در آن را دارند، اشاره کنند. این تعامل‌ها به تدریج شما را به عنوان یکی از پژوهشگران آن حوزه‌ی خاص می‌شناساند و کمک می‌کند در پروژه‌های در حال انجام در آن حوزه درگیر شوید چراکه معمولا انتخاب همکاران یک پروژه در ایران بیشتر به همین صورت آشنایی‌های بین‌فردی اتفاق می‌افتد و خیلی محتمل است وقتی اساتیدِ مجری طرح‌ها از همکاران‌شان سراغ پژوهشگر برای کار در یک حوزه‌ی خاص را می‌گیرند، آن‌ها شما را به عنوان کسی که موضوع تزش در این حوزه است، به ایشان معرفی کنند. اگر این مرحله‌ی شناخته شدن در یک حوزه‌ی تخصصی اتفاق بیفتد، باقی مراحل کم‌وبیش به صورت خودبخودی پیش می‌رود و در مدت نسبتا کمی شما با حجم قابل‌توجهی از داده‌های کلان گردآوری شده از سوی سازمان‌های دولتی مرتبط با یک حوزه‌ی پژوهشی، یافته‌های تحقیقات پیشین و خلاصه همان خرده دانش موجود در یک حوزه مواجه خواهید بود، مواجهه‌ای که اگر از بیرون و به عنوان یک دانشجوی عادی به دنبال آن بودید، بسیار دشوار، هزینه‌زا و گاه حتی ناممکن می‌بود.

 

پی‌نوشت: خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنم، یادم می‌رود که خیلی از خوانندگانِ این‌جا، بی‌جهت هر متن را با بدبینی و سوء‌ظنی بهت‌برانگیز می‌خوانند و نه‌تنها به صداقت صریح من وقعی نمی‌گذارند بلکه همواره به دنبال کشف توهم‌آمیز انگیزه‌های واقعی‌ام از نوشتن یک متن، در فاصله‌ی میان خطوط و کلمات نانوشته هستند. همین است هر نکته‌ی کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای در متن را که اصلا به چشم من، شخصا نیامده است، به پای فخرفروشی‌های احمقانه و حقارت‌بار می‌گذارند و به زعم خودشان از این‌همه خودشیفتگی رقت‌انگیز  به تنگ می‌آیند. ولی واقعیت این است که پیش‌بینی این‌طور خوانش‌های کج‌ومعوج و سوءتفاهم‌های شگفت‌انگیز ناشی از آن‌ها، از توان من یکی که خارج است. گاه تردید می‌کنم که آیا واقعا اگر یک تجربه را از زبان سوم شخصی ناشناس بیان می‌کردم، از این آمیختگی پیش‌فرض‌های متعصبانه با متن صریح و ساده‌ام جلوگیری نمی‌شد؟ آیا بهتر نبود همه‌چیز را از زبان دوستی خیالی بیان کنم تا افراد بیش از آن‌که بر روی منِ نویسنده و  روزمرگی‌های پیش‌پاافتاده‌ام متمرکز شوند و اعوجاج بی‌معنی از آن بیرون  بکشند، به اصل حرفم توجه کنند؟ نمی‌دانم، خیلی وقت‌ها در میان انتخاب این دو راه سرگردان می‌مانم و دست‌آخر هم از این‌که آن راه غیرصادقانه و دروغ‌های مصلحتی‌ همراهش را انتخاب نکرده‌ام، سخت پشیمان می‌شوم. کاش وقتی از این پس بیشتر راجع به تز و مصیبت‌ها و احیانا کشف و شهودهای همراهش می‌نویسم، کمتر دچار این پیشمانی‌ها شوم.

+  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

یکی از خانم‌های سابقا همکار sms زده است که: «حواست خیلی بیشتر از این‌ها به حق‌الناس باشد. آن متنی را که درباره‌ی فلان ماجرا نوشته‌ بودی، اتفاقی دیدم. بیشتر بدگویی و تهمت است. بدگویی است چون عیب‌های یک نفر را پشت سرش فاش کردن است و تهمت است چون خلاف واقع است». متن مربوط به ده ماه پیش است و طبیعی است که چیز زیادی از آن را به یاد نیاورم. بااین‌حال، از سر همان اعتماد ساده‌لوحانه و بعضا ابلهانه‌ای که به خودم و پایبندی‌ام به اخلاقیات و قضاوت‌های منصفانه‌ام دارم، فکر می‌کنم باز هم همان ماجرای همیشگی است: بیان انتقادی، صریح و بعضا گزنده‌ی من و دلخوری احساسی دیگران و سوء‌تفاهمات آن‌چنانی و الخ. سعی می‌کنم طوری جواب دهم که لااقل حسن‌نیتم را ثابت کنم، بر نقاط همدلانه‌ی بحثم تاکید می‌کنم و تا آن‌جایی که حافظه‌ی نصفه‌نیمه‌ام اجازه می‌دهد، نشانه‌های آشکار این همدلی را در متن یادآور می‌شوم.

شب می‌آیم و متن کذا را پیدا می‌کنم و بازخوانی‌اش می‌کنم. دروغ چرا، یکه می‌خورم، هیچ باورم نمی‌شود این متن عصبانی مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی را من نوشته باشم. با خودم اگر صادق باشم، متن علی‌رغم آن نکات پررنگ همدلانه‌اش، قابل یک دفاع حداقلی هم نیست. متن را درجا برمی‌دارم اما فکرم ساعت‌ها مشغولش است: چند درصد ایت سیصدوسی‌وچند پست این‌گونه بوده است و تنها چون شخص یا اشخاص مرتبط با موضوع بحث، آن‌را برحسب اتفاق، ندیده‌اند، من همچنان در توهم یک نگرش شخصی و انتقادی و صریح باقی مانده‌ام؟ چند درصد این پست‌ها را اگر بازخوانی کنم، لحظه‌ای در حذف و بیان یک عذرخواهی بلندبالا بابت نوشتن و انتشارشان تردید نمی‌کنم؟ اصلا گذشته به جهنم، بازخوانی این سیصدوچندتا کار یکی دو هفته است و بالاخره می‌شود یک جوری جلوی زیان بیش از این‌اش را گرفت اما برای آینده چه می‌توانم بکنم؟ چکار کنم که این شرمندگی و سرافکندگی عمیق بار دیگر تکرار نشود؟ واقعا چکار می‌توانم بکنم که نیت خیرم برای ارزیابی انتقادی به فاجعه‌ی شرم‌آور بدگویی و تهمت تبدیل نشود؟

بحث کشدار فلسفی‌ و توصیه‌های کلی اخلاقی‌اش به جای خود، اما من حالا دقیقا به یک راهکار عملی نیاز دارم، منی که در این روزهای کم‌کاری‌ام به طور متوسط هفته‌ای دو پست و در روزهای معمولِ پرکارم، روزانه پست می‌گذارم و بیش از هفتاد درصد این به اصطلاح خودنگاری‌ها هم دارای رویکرد انتقادی آشکار یا پنهان است، چنین کسی به راهکاری خلق‌الساعه و عملیاتی نیاز دارد. با اجازه‌ی شما عجالتا یک راه‌حل عملی به ذهن خودم رسیده است که لااقل به مرور زمان، عمق این فجایع زیادی انسانی را کاهش می‌دهد اگر به تمامی از بین نمی‌برد.

به نظرم یکی از راه‌حل‌های ممکن این است که وقتی راجع به وقایعی که با اشخاص حیقیقی کم‌وبیش در دسترس مرتبط است، صحبت می‌شود، نوشته شدن یک مطلب انتقادی را مستقیما بهشان اطلاع دهم. البته من همچنان سعی می‌کنم نام افراد را جز در موارد ضروری یا مثبت بکار نبرم، دلیل هم دارم، چون اولا لزومی نمی‌بینم خوانندگان شناس و ناشناسِ این‌جا راجع به افرادی که ممکن است هرگز برخورد واقعی چهره‌به‌چهره با آن‌ها پیدا نکنند، نظری انتقادی و احیاناً سابقه‌ی ذهنی منفی پیدا کنند. ثانیا دلیلی نمی‌بینم هر دوست و دشمنی با جستجوی نام یک فرد خاص، به یک مطلب کوچک و محدود اما صراحتا انتقادی راجع به یک فرد و فعالیت‌هایش برسد. خلاصه این‌که نمی‌خواهم مطالب کوچک و محدود و مهمتر از همه‌، سراسر شخصی من، مبنای قضاوتِ دیگران شناس و ناشناس اخلاقی یا اغیراخلاقی در باب دیگران قرار گیرد. اما این اسم نیاوردن می‌تواند خیلی ساده پیامد ناخواسته‌ی شبهه‌ی پنهان‌کاری و بدگویی‌های خاله‌زنکی پشت سر دیگران را موجب شود. چنان‌که گفتم یک راه‌حل حداقلی این است که من  افرادی را که کارها یا مطالب‌شان موضوع‌ نوشته‌ی انتقادی من است، از این ارزیابی انتقادی مطلع کنم. این اطلاع در عین این‌که هزینه‌ی زیادی برای من یا دیگری در برندارد اما حداقل سه کارکرد مهم و مشخص دارد:

 

1- بیان مرا تعدیل می‌کند. از بابت آن‌که مطمئنم یکی از افراد حاضر در گود و وارد به چندوچون اصل ماجرا هم مطلب را می‌خواند، دچار وسواس ذهنی‌ و کلامی‌ام می‌کند، باعث می‌شود دست‌ودلم بابت تک‌تک جملات و عباراتم بلرزد و از قضاوت‌های بی‌پایه و اساس و مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی پرهیز کنم چراکه ممکن است به فاصله‌ی کمی نادرستی آن‌ها ثابت شود و اعتبار کل ارزیابی‌های انتقادی حال و آینده‌ام به زیر سوال رود و خلاصه همین خرده آبروی نداشته‌ام هم بر باد رود. این اطلاع دیگری مرا وادار می‌کند که برای نوشتن هر جمله، هر صفت، هر قید تشدید یا تضعیف‌کننده، دقت بیشتری به خرج دهم و همین صداقت اخلاقی نیم‌بندم را برای سنجش میزان مصابقت ارزیابی‌ام با واقعیت، در حد نهایتش بکار گیرم و یک کلام: در این بیان انتقادی شخصی و صریح خیلی خیلی دست‌به‌عصاتر راه بروم مبادا که یک‌وقت به تهمت‌زنی‌های بی‌دلیل و از سر عصبانیت و حماقت دست زده بزنم.

 

2- از آن شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی پشت سر دیگران هم جلوگیری می‌کند چراکه با این اطلاع، من می‌توانم در بهترین حالتش، حسن‌نیتم را به طرف مقابلم ثابت کنم. به او نشان دهم که وقتم را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقاداتم صرف کرده‌ام چون عمیقا می‌خواسته‌ام کار او، نوشته‌اش، رفتارهایش یا حتی شخصیتش بهتر شود، نقص‌هایش کمتر و کمرنگ‌تر و نقاط قوتش بیشتر و پررنگ‌تر شود. چرا اصلا چنین چیزی می‌خواسته‌ام؟ چون معتقد بوده‌ام وضع موجود او، کارها و آثارش آشکارا ظرفیت چنین بهبودی را داشته است و من سعی کرده‌ام در حد وسع خودم، سهم‌ام را در این بهبود ادا کنم. درواقع همین کار کوچک ای‌میل زدن و اطلاع من به او می‌تواند به این معنا تلقی شود که من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام. بیان عمومی مطلب هم تنها به دلیل احتمال بالای استفاده‌ی دیگران در کار خودشان بوده است چراکه قاعدتا اگر انتقاد خیلی محدود و تنها مربوط به شخص او بود، صرف وقت برای انجام آن احتمالا به یک دوستی عمیق و صمیمانه نیاز داشت که البته ممکن است در خیلی موارد وجود نداشته باشد.

این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد در باب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است، کاش زودتر فرصت کنم و بیشتر بازش کنم.

 

3- در نهایت این اطلاع یک‌جور محکم‌کاری مضاعف برای ارزیابی‌ها و قضاوت‌های تا حدِ امکان منصفانه است چراکه طرف مقابل هم این فرصت را دارد که نکات نادیده گرفته شده از سوی نویسنده یا واقعیت‌های پنهان یا خلاصه هر نکته‌ی باقی‌مانده‌ای را بیان کند که به روشن‌تر و مستدل‌تر شدن ارزیابی‌ها کمک می‌کند. درواقع علی‌رغم همه‌ی احتیاطی که در دو بند قبل لحاظ شد، باز هم طبیعی و ممکن است که نویسنده تنها از منظری محدود و سطحی دست به ارزیابی زده باشد و این‌جاست که حضور یک طرف اصلی ماجرا می‌تواند افق دید را گسترده‌تر و عمق نوشته را بیشتر کند. اتفاقی که بعد از ده ماه برای آن مطلب کذای من افتاد اما به‌دلیل از موعد مناسب بحث گذشتن، فقط به کار این تلنگر و تامل همراهش آمد و بس.

 

پی‌نوشت: همواره از وسعت دامنه و کثرت سوءتفاهمات ممکن در یک بحث ساده و صمیمانه، هم شگفت‌زده شده‌ام و هم مایوس و سرخورده، این است که همین حالا پیش‌بینی می‌کنم برخی با پوزخندهای تمسخرآمیز این تامل و چاره‌جویی برای یک مساله‌ی واقعی را به پای افه‌های نمایشی اخلاق‌مداری و یک جور به رخ کشیدن تهوع‌آور محسنات نداشته‌ی اخلاقی بگذارند. راستش هیچ هم نمی‌دانم چگونه می‌شود از چنین ارزیابی بدبینانه و توهم‌آمیزی جلوگیری کرد، صرفا گفتم شاید چون خوشبینانه و ساده‌لوحانه فکر می‌کنم اگر صراحتا بگویم این چهار کلام حرف ساده را به حساب هیچ‌چیز نگذارید، شما هم دربست قبول می‌کنید و همه‌ی آن سوءتفاهمات ریشه‌دار و چاره‌ناپذیر یک‌جا دو می‌شود و به هوا می‌رود، چه خیال‌پردازی‌های کوکانه‌ای.

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

ندا برایم کامنت خصوصی گذاشته است که «شهر و خانه را خودم بهت دادم بهاره! راجع بهش حرف هم زدیم، البته آن‌وقت‌ها بیشتر راجع به آمریکا حرف زدیم» بعد هم توصیه کرده است که «فضیلت‌های ناچیز» و «چنين گذشت بر من» را هم حتما بخوانم. می‌دانستم، تنها چیزی که یادم بود همین بود، این‌که خواندنش مربوط به همان سال‌های دوستی‌های پرشور و هیجان اوایل دانشگاه بود. بعدها بزرگترشدیم، دورتر و...بگذریم، حالا وقتش نیست، راجع به دوستی‌هایم باید یک وقتی مفصل حرف بزنم، باشد برای بعد.

«شهر و خانه» هیچ چیزش به درخشانی«نجواهای شبانه» نرفته بود. تم‌اش فوق‌العاده بود، داستان چند تا آدم معمولی در میان‌سالی که از کسالت و روزمرگی لبریزند و مدام به هم‌دیگر نامه‌ می‌نویسند و از دلتنگی‌های ابدی‌شان می‌گویند. به‌خصوص آن‌یکی که همه‌چیز را ول می‌کند می‌رود آمریکا و آن‌جا غریب و تک‌افتاده همه‌چیز و همه‌کس را از دست می‌دهد، برادر حامی‌اش، همسر برادرش که بعد از مرگ برادر می‌شود همسر او، دوستانش و دست‌آخر پسرش. در ایتالیا هم همه‌چیز زیرورو می‌شود، زندگی‌هایی از هم می‌پاشد، کسانی می‌میرند، بعضی‌ها ازدواج می‌کنند و بعضی‌های‌شان هم معشوقه‌های‌شان ترک‌شان می‌کنند یا آن‌ها رهای‌شان می‌کنند. مشکل اصلی شهر و خانه در همین حوادث پرشمار ساختگی و اغلب بی‌معنی است. آدم‌ها تندو تند می‌میرند، انگار که سرباز‌های‌ پیاده‌ی صفحه‌ی شطرنج باشند که با یکی دو حرکت ساده از صفحه‌ی روزگار محو می‌شوند، در عرض سه سال، نصف شخصیت‌های داستان می‌میرند، گو این‌که اصولا شخصیتی هم در کار نیست و این بلبشو‌بازار داستان خیلی هم مجال شخصیت‌پردازی نمی‌دهد، لوکرتزیا و جوزپّه بهتر از بقیه‌اند، چهره دارند، کمی واقعی هستند اما الباقی فقط تصویرند، هیچ عمقی ندارند و مشتی خصوصیات پررنگ و کمرنگ هستند که از دهان‌ دیگران بیان می‌شوند.

پرگویی‌های بی‌دلیل، از نظر من شخصا،  یکی از نابخشودنی‌ترین کارهایی است که گینزبورگ به آن دست می‌زند و من هیچ سر از کار آن کم‌گویی درخشان نجواهای شبانه و این حرافی‌های کسالت‌بار شهروخانه در نیاورم.

با تمام این‌ها، همان‌‌طور که گفتم، تم «شهر و خانه» تم درخشانی است، گرچه من فرمش را اصلا نپسندیدم و ناگفته پیداست که یک اثر هنری، بدون فرم درست‌ودرمان هیچ چیز درخشانی از آب درنمی‌آید، حالا هرچقدر هم تم و ایده‌ی اولیه بکر و دلچسب باشد. بااین‌حال تصویر دوستی‌های معمولی اما بی‌نهایت ظریف و شکننده‌ی داستان را دوست داشتم. دوستی‌هایی که اغلب با کسالت، دلتنگی و رنج همراهند. دوستی‌هایی ریشه‌دار و صمیمانه و در همان‌حال از دست‌رفته و آزادهنده. دقیقا همان‌طور که یک لحن خاص، یک کلمه‌ی ساده و یک پرسش پیش‌پاافتاده از سوی یک دوست می‌تواند ما را عمیقا غمگین و ناامید کند، سرزنش‌هایی صمیمانه اما گاه همراه با کینه‌هایی کوچک و زهردار، همدلی‌هایی ترحم‌آمیز که بوی برتری‌جویی و غرور می‌دهند و...خلاصه‌اش کنم، این نامه‌های تو در توی آدم‌های دلتنگ و تنهای گینزبورگ به همدیگر بدجوری تصویرگر خارپشت‌های شوپنهاوری است که برای گرم شدن به یکدیگر می‌چسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.

 

پی‌نوشت: خیلی‌ها از من پرسیده‌اند که این دید تیره و تارم نسبت به مهاجرت را از کجا آورده‌ام، چرا آن سراب بهشت‌آسا  برای دیگران، برای من چیزی جز برزخی تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرسا جلوه نمی‌کند. هرگز جواب شسته رفته‌ای برای این پرسش نداشته‌ام جز آن‌که من‌من‌کنان به تمام این رمان‌هایی اشاره کنم که در آن‌ها، مهاجرانی عمیقا مایوس و سرخورده مدام در حال بیان تاثيرگذار و اعتراف‌گونه‌ی آروزهای بزرگ بربادرفته و دلتنگی‌های چاره‌ناپذیر ابدی‌شان هستند.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

قرارمان شیرینی فرانسه بود ساعت سه بعدازظهر، آن وقت‌ها هنوز آفتاب این‌همه داغ و بی‌رحم نبود، زمستان بود و عصرهای عجول، نیامده رفته بودند و چشم بهم می‌زدی غروب بود و چه کسی است که نداند منِ آفتاب‌پرست از آن شبهای سرد زمستانی چقدر متنفرم. همین بود که قرارمان را گذاشته بودیم همان وقتِ چرت‌های روزانه و همین‌که رسیدیم بهم، تازه دیدیم هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواهد آن‌طور معذب و ایستاده حرف بزنیم انگارکه عجله داشته باشیم یا دیرمان شده باشد یا...، می‌خواستیم برویم یک جا بنشینیم و همان‌طور که شیرینی‌های بی‌نظیر را مزمزه می‌کنیم، گپ هم بزنیم و از دلتنگی‌های زمستانی‌مان بگوییم. من و معصومه و بهاره و زهرا بودیم، کافه‌گردمان بهاره بود که لُرد را پیشنهاد کرد و خودش اول از همه توی تاکسی نشست بس‌که حوصله‌ی قدم زدن و پیاده‌روی نداشت آن روزها. رفتیم لرد و تا برسیم، بهاره آنقدر دهان‌مان را بابت شیرینی‌هایش آب انداخته بود که وقتی رسیدیم، کودکانه و بی‌رودربایستی حرص زدیم و خلاصه حسابی از خجالت خودمان درآمدیم و ... مهمان بودم من البته، چند وقت پیش‌اش دلخور شده بودم و همین‌طور گذری گله‌ای کرده بودم بابت سکوت‌شان و بعدها فهمیدم که آن‌ها هم پیش خودشان حساب کرده بودند ماجرا بغرنج‌تر از آن است که جای حرفی باقی بگذارد و...جمع شده بودیم که از دلم دربیاورند لابد.

آن‌جا که نشسته بودیم و مثل دختر دبیرستانی‌ها شلوغ‌ می‌کردیم و فنجان‌ها را توی نعلبکی برمی‌گرداندیم که مثلا فال همدیگر را ببینیم و...افتاده بودم قاطی‌شان من هم، چه می‌دانم، هوس هجده نوزده سالگی‌ام را کرده بودم لابد وقتی ان‌طور بی‌خیال توی نشر چشمه راه می‌رفتیم و بلندبلند کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و تعریف‌شان را می‌کردیم و بعضی‌ها را هم با لب‌ولوچه‌ی آویزان نشان هم می‌دادیم و...نجواهای شبانه یادگار همان شب است، همان شبی که سادگی زیبای خاطراتش تا این اندازه غم‌انگیز و سنگین است. 

همین‌طور مانده بود گوشه‌ی کتابخانه، هر سه‌شان عاشقش بودند و من هم لابد نگه داشته بودمش برای روز مبادا، برای همین روزهایی که این‌همه خسته‌ام و غمگین، برای وقت‌هایی که مثل توماسینو فکر می‌کنم انرژی‌ام برای زندگی ته کشیده است، برای زمان‌هایی که خاطرات ساده و پیش‌پاافتاده، خوشبختی‌های از دست‌رفته‌ی همیشگی جلوه می‌کنند. نمی‌دانم یک‌دفعه برداشتن و یک‌نفس خواندنش در این شرایط، هوس بود یا شهود یا چیز دیگر، چه کسی می‌داند، شاید هم کار خدا بود واقعا، گفته بودم به خدا اعتقاد دارم؟ به «خدای چیزهای کوچک»؟


ادامه
+  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

می‌خواهم طرح درس بنویسم برای اولین دو واحد از شش واحد درس روش تحقیقِ مقطعِ کارشناسی ارشد رشته‌ی مطالعات فرهنگی. می‌خواهم طرح درسی بنویسم پروپیمان، از آن‌هایی‌که همیشه فکر می‌کرده‌ام باید طرح درس یک کلاس ایده‌آل باشد، کاملاً مشارکتی و مبتنی بر آموزش مهارت نه اطلاعات، کلاسی که در آن مخاطبان بکارگیری روش تحقیق را «بلد شوند» نه این‌که فقط «بدانند» روش تحقیق چیست و چگونه بکار می‌رود. حالا نه این‌که همه‌ی کارهایم روبه‌راه شده و پروپوزال نوشته و به تصویب رسیده و پروژه‌ها همگی به سامان رسیده و مقاله‌ها تماما ویرایش شده آماده‌ی تحویلند، نه این‌که بنده اخیراً از بیکاری مگس می‌پرانم، این است که فقط همینم مانده بنشینم سر صبر و حوصله طرح درس ترم بعدم را مفصل بنویسم.


ادامه
+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  خشت اول | 

فکرش را بکنید، رفته بودم سر جلسه‌ای با عنوان «آزمون فرضیه‌ی شرط لازم و کافی با روش فازی»، از آن جلساتی که آدم فکر می‌کند از همین عنوانش معلوم است چه جلسه‌ی کسل‌کننده‌ای خواهد بود و آدم چیز زیادی سر درنمی‌آرود چون لابد کلی پیش‌نیاز نظری می‌خواهد و آن روش فازی‌اش هم که بدجوری بوی بی‌سروته بودن می‌دهد و...اما جای‌تان خالی، آن‌چنان غافلگیر شدم و با چنان بحث مفید و هیجان‌انگیزی مواجه شدم که حالا وسط این‌همه کارهای عقب‌افتاده و بدتر از آن، انبوه پست‌های در نوبت، زدم به سیم آخر و آمدم کیف و لذتم را با شما هم شریک شوم.

راستش اصلا نمی‌دانم از کجا شروع کنم، بحث البته تا حدی تخصصی است، اسلایدهای سخنران محترم، جناب آقای دکتر طالبان هم ضروری است اساسی، با این‌حال تلاشم را می‌کنم، شاید شما هم شمه‌ای از این خلاقیت کم‌نظیر ‌را شهود کردید. اصل مساله این بود که آزمون‌های متعارف آماری جوابگوی فرضیات مبتنی بر شروط لازم و کافی نیستند. خب لابد می‌پرسید اصلا این مساله یعنی چه؟ آزمون‌های متعارف آماری دقیقا جوابگوی چه چیز نیستند؟ اصلا شرط لازم و کافی چی هست؟ بگذارید از این آخری شروع کنیم.

شرط لازم همان علت ناقصه در فلسفه‌ی حکمای خودمان است. مثلا اکسیژن شرط لازم برای وجود آتش است یعنی آتش بدون وجود اکسیژن به وجود نمی‌آید اما صرف وجود اکسیژن هم برای وجود آتش کفایت نمی‌کند و گرما و چه و چه هم لازم است. پس اکسیژن برای وجود آتش شرط لازم است اما شرط کافی نیست. به بیان منطقی E (معلول) فقط آنگاه که C (شرط لازم). اما شرط کافی که درواقع همان علت تامه است بدین‌معنی است که وجود آن برای وجود معلول کفایت می‌کند. مثلا اصابت گلوله به قلب علت تامه برای مرگ است، گرچه یک معلول می‌تواند چندین علت تامه داشته باشد (همان‌طور که اصابت گلوله به قلب حتما موجب مرگ می‌شود اما مرگ فقط و فقط با اصابت گلوله رخ نمی‌دهد و ممکن است علت‌های دیگری داشته باشد). به بیان منطقی C (شرط کافی) آنگاه E.

خب این از مفهوم شرط لازم و کافی، مثال علوم اجتماعی هم بزنم که مساله ملموس‌تر شود، مثلا در نظریه‌ی اسکاچپول در باب انقلاب‌ها، زوال دولت شرط لازم (و نه کافی ) برای وقوع انقلاب است. برای شرط کافی مثال زدن در علوم اجتماعی کمی دشوار است چون واقعا سخت است که در حیطه‌ی اجتماعی برای پدیده‌ها علت تامه پیدا کرد ولی عجالتا همان مثال سخنران محترم را فرض بگیریم که نسبتی هم با حال و هوای پرخاشگرانه‌ی عصبانی ما در این وبلاگ دارد:) این‌که ناکامی شرط کافی برای پرخاشگری است (بدین‌معنا که وجود ناکامی حتما به وجود پرخاشگری منجر می‌شود گرچه پرخاشگری فقط و فقط به دلیل ناکامی شکل نمی‌گیرد و ممکن است علل تامه‌ی دیگری هم داشته باشد). خب حالا مساله اینجا بود که آزمون‌های متعارف آماری مثل آزمون خی‌دو یا آزمون T و F فقط می‌توانند شدت همبستگی دو متغیر را نشان دهند که بر مبنای توضیحات نظری می‌تواند مفهومی از علیت را دربر داشته باشد اما اگر مدعای نظری شما، علاوه بر عليتِ صرف، شامل شرط لازم و کافی هم باشد (مانند مثال‌های بالا در زمینه ی علوم اجتماعی)، این آزمون‌ها ناتوان از آزمون کردن آن‌ها هستند و اینجاست که چارلز راجین خلاقیت نبوغ‌آمیزش را بکار می‌گیرد تا با وارد کردن منطق فازی این مشکل را در علوم اجتماعی حل کند.

خیلی دلم می‌خواهد توضیح بیشتری بدهم، احساس کشف کرده‌ام و ماجرا خیلی خوب برایم جاافتاده است و مثل بچه‌ها که ذوق آموخته‌های جدیدشان را با تکرار صدباره برای این‌وآن نشان می‌دهند، دلم می‌خواهد همه‌اش را برای‌تان بگویم. اما به نظرم بیش از این جواب نمی‌دهد. اول باید برای‌تان بگویم اصلا منطق فازی چیست، بعد باید بگویم که شما باید متغیرهای‌تان را فازی کنید و این به معنای درجه‌بندی کردن است نه اندازه‌گیری و فرق این‌دو تا خیلی مهم است و برای فازی کردن متغیرها گاه شما باید خلاف توصیه‌های متعارف آماری عمل ‌کنید و متغیر سطح بالاتر را به متغیر سطح پایین‌تر تبدیل کنید و درعین‌حال باید دانش نظری‌تان خیلی بالا باشد که بتوانید درجه‌بندی معتبری بدست دهید و لذا این روش بیشتر در نمونه‌های با حجم کم (N کوچک) جواب می‌دهد و بعد که فازی‌شان کردید، بیان مجموعه‌ای و ریاضی مدعای نظری‌تان روشن می‌شود و بر مبنای منطق فازیِ درجه عضویت هر مورد در مجموعه‌ی علت و معلول، همه‌چیز یعنی آزمون شروط لازم و کافی به مربع مختصاتی موکول می‌شود که خط فرضی رگرسیون قطر آن است و اگر درجه عضویت همه‌ی موردها در علت و معلول روی قطر و بالای آن باشد شرط کافی تایید می‌شود و اگر درجه‌ عضویت همه‌ی موردها در علت و معلول رو و پایین قطر باشد شرط لازم تایید می‌شود. خیلی خب، داد نزنید، خودم بهتر می‌دانم که بیش از آن مبهم است که بتوان چیزی فهمید. به خاطر همین هم از کشیدن همه‌ی آن نمودارهای روشن‌کننده صرفنظر کردم چون واقعا فکر می‌کنم توضیحش احتمالا به یک مقاله‌ی کامل نیاز دارد که من قول شرف می‌دهم وقتی دکتر طالبان به چاپ رساندش، حتما راپرتش را اینجا بدهم که علاقمندان احتمالی بی‌نصیب نمانند.

ولی گذشته از همه‌ی این‌ها، این راجین واقعا اعجوبه‌ای است. راستش وقتی دکتر طالبان گفت که نابغه بوده و در پیشرفت جامعه‌شناسی (البته نه در پیشرفت تئوری‌ها بلکه در حل مشکلات روش‌شناختی و توسعه‌ی روش‌ها و تکنیک‌ها) سهم زیادی داشته است، کم‌وبیش فکر ‌کردم اغراق می‌کند اما بعد از جلسه اندر حیرت این خلاقیت تحسین‌برانگیز مانده بودم و به عینه می‌دیدم که چگونه یک متفکر برای حل مشکلی روش‌شناختی خلاقیتی نبوغ‌آمیز به خرج می‌دهد و با وارد کردن همان منطق فازی‌ای که من چندان دل خوشی هم ازش ندارم، مساله را تمیز و بی‌نقص حل می‌کند و تازه بر مبنای همین منطقِ مکشوف، نرم‌افزار هم درست می‌كند كه ملت چه وقتی منطق كار را فهميدند، چه وقتی صوری و طوطی‌وار فقط بكارش گرفتند، مشابه همه‌ی نرم‌افزارهای آماری ديگر، فقط با يک كليک ساده كارشان راه بيفتد. بی‌اغراق بگویم: فوق‌العاده بود.

 

پی‌نوشت ۱: ناگفته نماند که ارائه‌ی ساده و روشن و قابل‌فهم دکتر طالبان هم در این سرخوشی اکنون ما تاثیر زیادی داشت. در ضمن، تا یادم نرفته این را هم بگویم که آزمون فرضیات شروط لازم و کافی راه‌های دیگری هم دارد از جمله استفاده از معادلات دیفرانسیل. اما راه‌حل راجین از این نظر چشم مرا گرفت که متناسب با ویژگی‌های علوم اجتماعی طراحی شده بود و شدیدا با ویژگی‌های متغیرهای کیفی و بعضا کمی‌ناپذیر و نیز حجم کم نمونه‌ها (N كوچك) ساگازی داشت.

 

پی‌نوشت2: این درست که این سومین و به نوعی آخرین جلسه از سلسله جلساتی بود که گروه روش‌شناسی انجمن جامعه‌شناسی پیرامون چستی و چرایی و چگونگی کاربرد منطق فازی در علوم اجتماعی برگزار کرد، اما از من به شما نصیحت، بروید در این گروه روش‌شناسی و روش‌های تحقیق عضو شوید. بنده، شخصا، علی‌رغم وجود گروه‌های کاملا مرتبط با موضوع پایان‌نامه‌ی ارشد و تز دکتری (جامعه‌شناسی دین و جامعه‌شناسی علم و معرفت)، گروه روش را برای فعالیت‌ در انجمن جامعه‌شناسی انتخاب کرده‌ام چون به نظرم همه‌‌ی آن زیرشاخه‌ها و گروه‌های دیگر باد هوا می‌شوند اگر روش درست‌ودرمانی برای پژوهش نداشته باشند؛ اصلا در اهمیت روش تنها همین بس که تمایز علم از غیرعلم تنها با توسل به روش ممکن می‌شود نه محتوا.

+  سه شنبه هفتم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها | 

ساده اما رمزآمیز و تکان‌دهنده. راستش آدم هیچ نمی‌فهمد سرّشان در کجاست، سرّ این جملات ساده‌ای که مدام درجا میخکوبت می‌کنند و نفست را بند می‌آورند. هی نگاه می‌کنی می‌بینی چیز خاصی که نیست، یک آدمی که عادت دارد در هوای طوفانی برود باغ‌وحش و دوستی دارد که هی می‌آید یک دست کت‌وشلوار سیاهش را از او قرض می‌گیرد که در مراسم مرگ دوستان جوانش شرکت کند یا آن یکی دختری که سگ همدم کودکی‌اش مرده و چالش کرده و چند سال بعد رفته دوباره خاک‌ها را کنار زده تا دفترچه پس‌اندازش را دربیاورد و از همان وقت فکر می‌کند دستش بو می‌دهد و آنقدر داستانش را صادقانه و عادی تعریف می‌کند که مطمئنید اگر شما هم به جای آن نویسنده‌ی توی داستان بودید، دستش را می‌گرفتید و بو می‌کردید ببینید واقعا چه بویی می‌دهد. یا آن مردی که توی راه‌پله‌ها غیب شده است و آن یکی که می‌خواهد بی‌جیره و مواجب پیدایش کند و چندصدبار همان چهار تا پله را بالاوپایین می‌رود و دست‌آخر هم نمی‌داند دنبال چیست و اصلا کجا ممکن است پیدایش کند اما یک جورهایی مطمئن است که بالاخره روزی پیدایش می‌کند. در «راه دیگری برای مردن» که دیگر رسما آْدم می‌میرد و زنده می‌شود گرچه نویسنده عین خیالش نیست و داستان پاره کردن دل‌وروده‌ی آدمیزاد را جوری تعریف می‌کند انگار دارد مناظر طبیعی اطراف دریاچه را توصیف می‌کند. داستان آخر هم به همان اندازه فوق‌العاده است، بی‌خوابی و جنونی که از سطر به سطر یک داستان بیرون می‌زند و مثل همه‌ی داستان‌های قبلی در نهایت خونسردی و حتی ملال روایت شده است.

سبک موراکامی دقیقا از آن سبک‌هایی است که من عاشقش هستم، ن داستآن داستان هاي قبلي در نهايت خونسرديآتنلروایتی ساده، سرراست، طبیعی، داستانی و بیش از حد روزمره و پیش‌پاافتاده اما همزمان عمیق و سرشار از استعاره‌های زیرپوستی‌ای که بدون این که بفهمی نفست را تنگ می‌کند و عضلاتت را تا ساعت‌ها منقبض نگه می‌دارد. همان حسی که با خواندن شاهکارهای یکی از بزرگترین عشق‌های ادبی‌ام کارور دچارش می‌شدم و نمی‌دانید چقدر ذوق کردم وقتی دیدم موراکامی و کارور دوستان صمیمی بوده‌اند. با این‌حال داستان‌های موراکامی در مقایسه با سبک آمریکایی کارور شرقی‌تر است، آن هم دقیقا شرق دور، همان هاله‌ی مقدس رمز و راز، همان خشونت‌های طبیعی و گاه بدوی، همان چهره‌های سنگی و سخت و ساکت و خونسرد، همان عمق و اصالت روح و ...همان انبوه استعاره‌های نمادین. با این تفاوت که داستان‌های موراکامی از آن الگوی کلاسیک داستان‌های ساکت و سراسر نمادین ژاپنی دور شده است و رنگ‌روی امروزی کلان‌شهرهای بزرگ مدرن را گرفته است و آدم‌هایی که در میان خوره‌های پنهان و تکان‌دهنده‌ی روح‌شان تنها مانده‌اند و همین‌طور که راه می‌روند و به جایی خیره می‌شوند و جملات بی‌سروته و پیش‌پاافتاده‌ی روزمره را با مکث‌ها و سکوت‌های معمولی همراه می‌کنند، در همان‌حال عمق خردشدگی و واماندگی و کابوس‌های هولناک و دست‌آخر جنون واپس‌رانده شده به دالان‌های تاریک و نمور ذهن‌شان را به تصویر می‌کشند. همه‌ی آدم‌های داستان‌های موراکامی همین شکلی‌اند، همین‌قدر معمولی و عادی و همزمان همان‌قدر مفلوک و جنون‌زده. تکان‌دهنده‌تر از همه این است که خودشان هم حالی‌شان نیست که مشغول چه کارهای در ظاهر عجیب و بی‌معنایی هستند، نه آن رفتن به باغ‌وحش در هوای طوفانی، نه آن بالا و پایین کردن تمام‌نشدنی پله‌ها، نه آن خیره شدن به دست راست، نه آن کشتارهای غیرانسانی و حیوانی و نه آن بی‌خوابی چندصدساعته، هیچ‌کدام به نظر هیچ‌کس عجیب و تکان‌دهنده نمی‌رسد، یعنی موراکامی جوری تعریف می‌کند که انگار عادی‌ترین کارهای دنیا همین رفتارهای بهت‌انگیزِ جنون‌آمیز است. متوجهید نهایت مهارت موراکامی در کجاست؟ در این‌که راوی صادق و صمیمی همین آدم‌های در ظاهر دیوانه‌ای می‌شود که اگر از بیرون نگاه‌شان کنی، بیش از حد غریب و درک‌ناشدنی به نظر می‌رسند. همه‌ی مهارت تحسین‌برانگیز و خارق‌العاده‌ی موراکامی در این است که همین خل‌وضع‌های تک‌افتاده و مهجور را به حرف درمی آورد، آن‌هم آنقدر طبیعی و ملموس که جابجا حس می‌کنید خب خود شما هم همین وسوسه‌های پنهانی و اجتناب‌ناپذیر و توجیه‌های درگوشی را برای خیلی از کارهای در نظر دیگران نامعقول‌تان دارید، همین کابوس‌ها، همین از خود و طبیعی بودن رفتارهای‌تان مطمئن بودن‌ها و همین است که تکان دهنده است، همین که روزمرگی ساده و عادت‌های پیش‌پاافتاده نشانِ چه خوره‌های عمیق و حسرت‌های جبران‌ناپذیر و عطش‌های جنون‌زده‌ای که نیستند. ناگفته آشکار است که زاویه دید اول شخص چه شگرد مناسب و ماهرانه‌ای است برای هرچه غلیظ‌تر کردن این همذات‌پنداری غریب اما طبیعی.

در باب رمزگشایی داستان‌های استعاری موراکامی هم البته می‌شود از همین حالا تا صبح قیامت حرف زد، تلاش برای این‌که آن تاریکی معدن و باغ‌وحش و هوای طوفانی و راه‌پله و سگ چال شده و دفترچه پس‌انداز بوگرفته و دست و بی‌خوابی و آنارکانینا نماد نبوغ‌آمیز کدام رویه‌های همه‌گیر زندگی مدرن و آفت‌هایش هستند، ساعت‌ها رمزگشایی‌ هیجان‌انگیز و لذت‌بخش را نصیب‌تان می‌کند، گرچه من باید اعترف کنم شخصا همین سروشکل ساده‌ی داستانی‌اش را خیلی بیشتر دوست دارم، همین که فقط حس همه‌ی آن رمز‌گشایی‌ها را ناخودآگاه و عمیق در خواننده‌اش ایجاد می‌کند بدون این‌که حتی نیازی به یک فقره از آن رمزگشایی‌های نقادانه‌ی ادبی باشد. البته برای این اکراه و تردیدم دلیل هم دارد، به نظرم تمام شان هنری این داستان‌ها به همین تاروپود ریزبافتی است که جدا کردن فرم از محتوا را ناممکن می‌کند، همین است که به نظرم رمزگشایی‌ها را در قالبی غیر از این قالب هنرمندانه‌ی استعاری بیان کردن، یگانگی هنرمندانه‌ی اثر را کمرنگ می‌کند و همه‌چیز را زیادی دستمالی‌شده و تکراری و پیش‌پاافتاده جلوه می‌دهد.

 

پی‌نوشت: راستی تا یادم نرفته بگویم که ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین هم بیش از حد انتظارم خوب و روان بود. آخر می‌دانید، من در این‌جور فراموش‌کاری‌ها سابقه‌ دارم، مثلا همین هزار خورشید تابان، اصلا یادم رفت بگویم که عمرا باورم نمی‌شود این ترجمه‌ی پردست‌انداز و ناروان، ترجمه‌ی مهدی غبرایی باشد، یعنی می‌خواهید بگویید هزار خورشید تابان را همان کسی ترجمه کرده است که بادبادک‌باز و کوری و لیدی‌ال و دل سگ و... صد سال!

+  جمعه سوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من

چند هفته پیش که اطلاعیه‌اش را روی در و دیوار دانشکده دیدم، کم مانده بود ذوق مرگ شوم، فکرش را بکنید، یک کار جامعه‌شناختی بر روی رمان فارسی، آن هم در حد تز دکتری، آن هم توسط کسی که بعدها کاشف به عمل آمد خودش ادبیاتی است و جزء فلان حلقه‌ی ادبی است، آن هم به راهنمایی استادی که شخصا هر چه از جامعه‌شناسی ادبیات دارم از او دارم، بیش از حد باور رویایی بود، آن‌چنان هیجان‌زده شدم که فی‌المجلس دفتر و دستک را درآوردم و تاریخ و ساعت دفاعیه را یادداشت کردم و از همان دم کرنومتر لحظه‌شماری و انتظار را زدم، چند روز بعد که رفتم دانشکده دیدم زمانش کمی عقب‌افتاده و دوباره از نو یادداشت و برنامه‌ریزی برای خالی کردن آن روز و ساعت و...اوه، بالاخره شنبه شد، بیست‌وهشتم، ساعت ده صبح. زندگی‌مان را که از قبل لنگ گذاشته بودیم، حدود نه و نیم صبح راه افتادیم هلک هلک رفتیم دانشکده برای همین جلسه‌ای که قرار بود در بحبوحه‌ی انبوه پایان‌نامه‌های طلاق و فقر و حاشیه‌نشینی، از یک تز دکتری پیرامون علاقه‌ی مهجور و تک‌افتاده‌ی امثال ما دفاع کند. اما چشم‌تان روز بند نبیند، آن‌چنان توی ذوق‌مان خورد که خشم و یاس و سرخوردگی حاصل از همین دو ساعت ناقابل، تا سال‌های سال از یادمان نخواهد رفت. من فقط چشمه‌ای از این دو ساعت عمیقا نومید‌کننده را برای‌تان رو می‌‌کنم، خودتان حدیث مفصلش را بخوانید.


ادامه
+  چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

من واقعا نمی‌دانم ملت چطور «بادبادک‌باز» را با «هزار خورشید تابان» یک‌کاسه می‌کنند و حتی بعضا دومی را به اولی ترجیح می‌دهند. تا آنجایی‌که یادم می‌آید من «بادبادک‌باز» را دوست داشتم، از استعاره‌های پنهان در زیر روایت ساده و روان و داستانی‌اش به هیجان آمدم و کشش انکارناپذیر روایتش را تحسن کردم (یادداشت زیادی کوتاه دو سال پیشم در باب کتاب را در پی‌نوشت آورده‌ام) اما «هزار خورشید تابان» هیچ‌چیز از آن روایت درخشان به یادگار نداشت مگر همان کشش نیم‌بندی که به مدد حادثه‌سازی‌ها و گره‌افکنی‌های پی‌درپی حاصل شده بود. درواقع سبک کتاب همان سبک خالد حسینی بود، همان شگردهای نویسندگی، همان روانی و سادگی اما این‌بار بیشتر به گزارشی سطحی و ژورنالیستی از بدبختی‌های زنان افغان شبیه بود. از شخصیت‌پردازی هیچ خبری نبود، مریم و لیلا و از آن‌ها بدتر، رشید و طارق و جلیل هیچ‌کدام شخصیت به معنای واقعی کلمه نبودند، آدمک‌های بی‌خاصیتی بودند که مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی فقط به کار نویسنده می‌آمدند تا داستان ساختگی‌اش را تعریف کند. روایتی پرحادثه که در آن رخدادهای تصنعی، دم‌به‌دم به کمک نویسنده می‌آمدند تا روایت مثلا پرسوزوگدازش را رنگ‌ولعاب بیشتری دهد. به این‌ها اضافه کنید جابه‌جا نطق‌های ژورنالیستی در باب وضعیت اسفناک زنان افغان و ظلم و ستم و چه و چه که در لابلای یک روایت داستانی چپانده شده بودند تا لابد یک وقت خواننده معنای دیگری را از این‌همه بدبختی و خشونت برداشت نکند. اما از همه بدتر تم داستانی بیش از حد دستمالی شده‌ای بود که با یک پایان‌بندی و گره‌گشایی شدیدا هالیوودی کل داستان را به مضحکه‌ای خنک و غیرواقعی تبدیل کرده بود، روایتی که به طرز عجیبی از بیرون و بر مبنای خوانده‌ها و شنیده‌های سطحی و اوج و فرودهای هالیوودی شکل گرفته بود. خلاصه بگویم رمان گرچه به مدد شگردهای نیمه حرفه‌ای نویسندگی و البته عطش و کنجکاوی ما برای کشف زندگی روزمره در ویرانه‌ای به نام افغانستان، نسبتا  پرکشش بود اما به نظر من، شخصا، کل داستان بیش از حد انتظار، سطحی و آبکی از کار درآمده بود.   

 

پی‌نوشت ۱: بادبادک باز: داستان تجاوز (3/12/84)

بادبادک باز روایت افغانستان است و مردمش، روایت مردمی است که زندگی‌شان در این سالیان اخیر بیش از هرچیز با «تجاوز» گره خورده است. بادبادک باز البته روایت یک زندگی شخصی است، داستان دو پسر بچه، یکی پشتون و سنی و دیگری شیعه و هزاره‌ای، یکی ارباب و دیگری نوکر که البته در نهایت معلوم می‌شود برادر خونی یکدیگرند. کتاب کم‌وبیش عالی است، هیچ کجایش شعار نمی‌دهد و همه اینهایی که گفتم را باید از 450 صفحه داستان روان و دلنشین بیرون بیاورید. البته طبیعی هم هست، تا آنجایی‌که من خوانده‌ام خالد حسینی از آن دست نویسنده‌هایی است که در کارگاه‌های نویسندگی خلاق دانشگاههای آمریکایی نویسنده شده است، پس طبیعی است که مثل روسها نطق نکند و مثل فرانسویها روشنفکر بازی در نیاورد و مثل همه آمریکایی‌ها راحت و ساده و صادقانه، داستانش را تعریف کند. من تا حالا داستانی از نویسنده‌های افغان یا حتی درباره افغانستان نخوانده بودم اما این کتاب آیینه‌ی تمام‌نمایی بود از ویرانی افغانستان در این سال‌ها و البته تمام امیدها و زندگی‌ها، تمام بادبادک‌هایی که هنوز هم، پس از دیدن و حس کردن همه‌ی آن تجاوزهای نسل به نسل، هنوز در افغانستان، در کشور قومیت‌ها و ویرانی‌ها و تجاوزها، جریان دارد.

 

پی‌نوشت ۲: به نظرم شرط انصاف این است که وقتی مطلب زیادی انتقادی است، در حد وُسع خودم حق اظهار نظر مخالف را محفوظ بدارم.

+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

دعوت شده‌ام سر یکی از کلاس‌های دکتری استادی حاضر شوم که هم به لحاظ اخلاقی برایم محترم است و هم دانش علمی- فلسفی‌اش را تا حد زیادی معتبر و مستدل می‌دانم. البته گهگاه حرص می‌خورم بابت بیان‌های متفاوتی که از دیدگاه‌های مشابه و مورد علاقه‌مان داریم، گرچه می‌دانم یک دلیل این تفاوت بیان‌ها در پیش‌زمینه‌های متفاوتی است که ما پیش از این، مکاتب کم‌وبیش مشترکی را از درون آن‌ها مطالعه کرده‌ایم. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل فایده و حتی جذابیت چنین کلاسی برای من همین تفاوت برداشت‌ها که نه، تفاوت در تاکیدگذاری بر وجوه مختلف یک مکتب فکری است. حالا نکته‌ی جالبی که باعث شد در این رخوت گرمازده‌ی بهاری آنقدر هیجان‌زده شوم که بیایم اینجا و با شما هم در میانش بگذارم، تفاوت مواجهه‌مان با مکاتب دیگر است. صبر کنید، الساعه توضیح بیشتری می‌دهم.

دروغ چرا، یکی از مزیت‌های مهم این استاد محترم آن است که درون یک مکتب فکری خاص کار می‌کند و به آن وفادار است بدین‌معناکه انتقادهای وارد بر مکتبش را می‌شناسد، برای‌شان پاسخ‌هایی دارد و البته از منظر آن، مکاتب دیگر را نیز به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه مکتب خاصی که بدان معتقد است، در مقابل انتقادهای وارد بر مکاتب دیگر مصون است. درواقع نشان می‌دهد چگونه آن مکتب خاص بیشترین جامعیت را دارد، کم‌وبیش همه‌ی زمینه‌ها را پوشش می‌دهد و کمترین پرسشی در حوزه‌های مختلف را بی‌پاسخ می‌گذارد. درواقع این مکتب را هم‌چون نوعی سبک زندگی تصویر می‌کند که اجزای مختلف آن با یکدیگر حد بالایی از سازگاری و انسجام را نشان می‌دهند. حالا وقتی این مکتب خاص عقلانیت انتقادی (critical rationalism) باشد، ماجرا برای کسی مثل من جالب‌تر هم می‌شود، چرا؟ خب فکرش را بکنید، در چنین مکتبی صحبت کردن از ویتگنشتاین، حتی از نوع متقدمش هم کم‌وبیش فحش است، ويتگنشتاین متاخر (یعنی دقیقا همانی که من بی‌پروا و بی‌حدوحصر عاشقش هستم) دیگر اصلا قابل بحث نیست. نیچه هم که رسما خارج از محدوده است. (حالا عجالتا اعوان و انصاری مثل مور، گادامر، توماس کوهن، جیمز و دیویی و پراگماتیسم و امثالهم را داخل پرانتز می‌گذارم).

واقعا یکی نیست بپرسد من با این علائقِِ به قول استاد غیربهداشتی، چه ربطی به این کلاس و مکتب حلوا حلوا شده‌اش دارم؟ صرف این‌که زمانی پوپر می‌خواندم و حالش را می‌بردم دلیل می‌شود برای علاقه نشان دادن به این مکتب؟ اصلا چطور می‌توانم پوپر که نه، برای علوم اجتماعی زیادی صلب است، هایک انعطاف‌پذیرتر و با ویژگی‌های علوم اجتماعی سازگارتر است، حالا هایک یا هرکس دیگر، به هر‌حال چطور می‌توانم چنین عقایدِ باز به قول استاد سلامتی را با آن شیطنت‌های خطرناک یک‌جا قبول کنم؟ رویکرد نامنسجمی دارم که مثل لحاف چهل تکه است و هر جزءاش یک ساز می‌زند برای خودش؟ نکند پای همان کلیشه‌ی همیشگی درگیری عقل و احساس در میان است و لابد درحالی‌که یکی ستون واقع‌گرایانه‌ی عقلانیت انتقادی را چسبیده است،  دیگری دم به ساعت به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند و دنبال عشقش می‌رود؟

می‌دانید، هیجانش دقیقا همین جاست، همین‌که مکتبی را که به صورت شهودی و ماقبل آگاهانه راضیم می‌کند دست‌کاری کنم و شاید به عبث تلاش کنم آن شهود غیرقابل بیانم مبنی بر قابلیت انسجام و پیوند این دیدگاه‌های مختلف و بعضا متعارض را به صورت عینی و قابل‌بیان تحقق بخشم. فکرش را بکنید، چه فرآیند هیجان‌انگیزی است وقتی مدام انگشت می‌گذارید روی نقاط مختلف یک بنا که چه عرض کنم، یک کاخ عظیم و باشکوه و مهمتر از همه محکم و نفوذنا‌پذیر و بدون هیچ حفره‌ی امنیتی، هی مثل بچه‌های تخسِِ شیطان هر نقطه‌اش را فشار می‌دهید و بازی بازی می‌کنید ببینید بالاخره کجایش نرم‌تر و قابل‌نفوذتر است تا بلکه بتوانید از همان‌جا یک راه‌باریکه‌ای باز کنید و خوش‌خیالانه و یواشکی، آن عشق‌های ممنوعه‌ی پنهانی را هم به این کاخ عظیم اما خلوت و ساکت راه دهید و به خیال خودتان ضیافتی راه بیندازید تا ابد به یاد ماندنی:)

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه

«وقتی زنی گرایش‌های دانشمندانه دارد، در جنسیت وی باید اشكالی وجود داشته باشد، زیرا سترونی است كه شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می‌كشاند؛ زیرا، با عرض معذرت، مرد جانور سترون است».  نیچه

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

خب به این سادگی‌ها هم نیست، تصویر کردن روزمرگی کشدار و کسالت‌بار یک زن خانه‌دار به چیزی بیش از ریتم کند و نمای نزدیک تصاویر معمولی و چهره‌ی ساکت و اندوهگین یک زن نیاز دارد. خلاصه بگویم: به جزئیات نیاز دارد، جزئیاتی ظریف، واقعی و از همه مهمتر هماهنگ با یکدیگر. روی هماهنگی تاکید می‌کنم چون معتقدم عمده‌ی ضعف‌های «به همین سادگی» از همین عدم‌هماهنگی لطمه می‌خورد، از این‌که کارگردان نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و بر وسوسه‌ی سیری‌ناپذیر به همه‌چیز پرداختن غلبه کند. مثلا می‌خواهد توی همین بیست‌وچهار ساعتی که نشان می‌دهد، روی آشپزی لابد به عنوان رکن مهم و جدایی‌ناپذیر روزمر‌گی یک زن خانه‌دار تاکید کند، نتیجه‌اش این می‌شود که این زن به صورت عجیب و غیرواقعی و بدون هیچ‌گونه کسالت و خستگی، به اندازه‌ی پنج وعده غذا درست می‌کند، همه هم سرخ کردنی و خوش آب و رنگ و خلاصه از نوع غذاهایی که یک زن خانه‌دارِ دلزده از این ‌همه تکرار، حداکثر هفته‌ای یک‌بار حس‌وحال پختن‌شان را پیدا می‌کند. یا وقتی که می‌خواهد پای خرید را به عنوان رکن دیگر این روزمرگی به میان کشد و شخص اول داستان را هی روانه‌ی قنادی و بقالی و دست‌آخر لباس‌فروشی می‌کند تا یک‌دفعه هوس کند برای تولد شوهرش یک دست کت‌وشلوار بخرد، آن‌هم دقیقا همین زنی که توی یکی از این خانه‌های قدیمی شلوغ و پایین‌شهری زندگی می‌کند (به نوع پوشش و حرف زدن و یک کلام سکنات و وجنات همسایه‌ها و حتی خود همین طاهره خانم دقت کنید) اما انگار سر گنج نشسته باشد، مثل ریگ پول خرج می‌کند، گو این‌که این وسط یک ریزه‌کاری مهم و اساسی نادیده گرفته شده: «چانه‌زدن» به عنوان یکی از معمول‌ترین و نمایان‌ترین ویژگی‌های زن خانه‌دار که حتی حواس سیمون دوبوار فرانسوی را هم جمع خودش کرده است. به خصوص اگر به تحلیلش دقت کنید و این‌که زن خانه‌دار با اشیا‌ء خانه مثل پاره‌هایی از هستی‌اش برخورد می‌کند و این است که مدام باهاشان ور می‌رود، هی تمیزشان می‌کند، دم به ساعت دکورشان را عوض می‌کند و به خصوص وقت خریدن که می‌شود، در یک فرآیند پیچیده‌ی تصاحب و معاشقه درگیر می‌شود که دلش می‌خواهد لذتش را هی طولانی‌تر کند و اینجاست که «چانه‌زدن» نه لزوما به عنوان رفتاری معطوف به هدف کاهش قیمت، بلکه به صورت کاملا ناخودآگاه، به عنوان رفتاری نمادین و خاص از سوی زنان خانه‌دار بکار گرفته می‌شود، رفتاری که کم‌وبیش جنبه‌ی هویت‌بخشی به آن‌ها را دارد و در ارتباط تنگاتنگی با تجربه‌ی زیسته‌‌شان شکل می‌گیرد. ایضا نگاه کنید به رفتار بیش از حد صبورانه و از سر بی‌خیالی‌اش با آن دو تا بچه‌ی سرتق، من واقعا می‌خواهم بدانم کدام‌یک از کسانی که مادر خانه‌دار داشته‌اند، چنین خونسردی و رافت تصنعی و لوسی را از مادرهای‌شان دیده‌اند که فقط وقتی ماجرا از شور به در شود و بادمجان‌ها بسوزد و خانه را دود بردارد، صدای‌شان در بیاید. البته بدیهی است که مادرهای خانه‌دار بیش از دیگران در شادی و غم بچه‌های‌شان شریک می‌شوند و علی‌رغم داد و فریادها و خشم‌ها و بی‌حوصلگی‌های لحظه‌ای، خیلی وقت‌ها خودشان را هم‌سر آن‌ها می‌کنند و با گریه و خنده‌شان همراه می‌شوند اما طاهره‌ی «به همین سادگی» یک جور مصنوعی و یخی با بچه‌هایش برخورد می‌کند، مثلا نگاه کنید وقتی بچه‌ها غذای‌شان را نمی خورند، آن‌هم نه مثلا عدس‌پلو یا خورشت بادمجان که بچه‌ها سرش ادا در می‌آورند، عدل زرشک‌پلو با مرغ را هم میل ندارند طفلکی‌ها (باز دقت کنید به سرووضع فقیرانه‌ی خانه و آن چادر رنگ‌ورورفته‌ی طاهره و این افه‌های کم‌وبیش اعیانی بچه‌ها)، به‌هرحال طاهره خانم هم عین خیالش نیست که ظهر است و بچه‌ها باید ناهار بخورند، انگار نه انگار که مادرها برای خوراندن یک لقمه غذای بیشتر به بچه‌ها، دور خانه دنبال‌شان‌ می‌کنند و هزار جور قربان صدقه و تشرشان می‌زنند تا بالاخره غذای‌شان را تمام کنند.

این ناهماهنگی‌ها و جزئیات نچسبی که از میل مفرطِ پرداختن به همه‌چیز نشات می‌گیرد، در آن افه‌ی خنک شعر و شاعری طاهره به اوج خودش می‌رسد، فکرش را بکنید، طاهره با آن شرمی که شیطنتِ بازی درآن مغازه و سرکار گذاشتن مشتری را به تمامی پس می‌زند و به خنده‌ای نخودی قناعت می‌کند، وقت لباس شستن هوس شعر گفتن می‌کند و حتی سر از کلاس شعر هم در می‌آورد، آخر باید یک چیزهایی به یک افرادی بیاید یا نه؟ طاهره با این‌همه سکوت و انفعال و تن‌دادن قضاقدری به روزمرگی کشدارش، چطور یک‌هو از این دغدغه‌های شبه‌روشنفکرانه‌‌ی طبقه متوسطی پیدا می‌کند؟ به رویای کاغذ بی‌خط می‌آید هوس داستان و فیلم‌نامه نوشتن کند چون علی‌رغم این‌که خانه‌دار است و دو تا بچه‌ی سرتق هم دارد، اما هنوز ته‌مانده‌های شور و عصیانی را حفظ کرده است که بر سر دو راهی میان راست‌وریس روزمرگی و به انبوه تمام‌نشدنی کارهای تکراری اما اجتناب‌ناپذیر خانه و بچه‌ها رسیدن از یک طرف و پرداختن به علاقه و دغدغه‌های از دست‌رفته‌ی شخصی‌اش گیر کند و هی تردید کند و از خودش ناراضی شود و داد بکشد و آرام شود و...اما طاهره‌ی به همین سادگی، یک معجون نچسب درآمده است از سکوت و سربزیری یک زن خانه‌دار سنتی که یک دفعه هوس می‌کند تریپ ویرجینیا ولف و «اتاقی از آن خود» و فرار و رهایی بر‌دارد. چرا؟ همان که گفتم، نویسنده و کارگردان نتوانسته‌اند جلوی خودشان را بگیرند و احساس کرده‌اند همه‌ی مسائل زیرپوستی زنان در چهاردیواری خانه را عدل باید در همین بیست‌وچهار ساعت ناقابل زنی جا بدهند که همسایه‌اش دارد دختر شانزده‌ ساله‌اش را با دعا و استخاره شوهر می‌دهد. همین است که «به همین سادگی» علی‌رغم تلاش درخوری که برای هماهنگی فرم و محتوا به خرج داده است یعنی ریتم کند، کلوزآپ جزئیات پیش‌افتاده و بی‌حوصلگی و کسالت حاصل از تماشا و از سر گذراندن روزمرگی‌های بی‌معنی، از جانب ناهماهنگی جزئیاتِ مهم و اساسی، ضربه‌ی زیادی می‌خورد.

 

پی‌نوشت: «وای، این پست آخر خیلی بد بود، خیلی، واقعا بد بود، اصلا چی شد که نوشتین‌اش، این چی بود آخه، نوستالژیای لوسِ دخترانه‌ی رمانتیک و بدتر ازهمه تکراری، آخه یعنی چی که من یه عروسک دارم و مامانم می‌خواد بندازتش دور و من نمی‌ذارم چون ازش خاطره دارم، یعنی رسما خز».

این‌ یک نظر دوستانه بود راجع به پست پیش که در نبود امکان درج کامنت، حضورا به عرض بنده رسانده شد. از آنجایی‌که این دوست محترم اصرار داشتند اگر سیستم نظرات به‌راه بود، حتما حتما، برای آگاهی ملت هم که شده، این نظر را به همین شکل دوستانه می‌گذاشتند، بنده تصمیم گرفتم ادای این وظیفه را شخصا بر عهده بگیرم و خلاصه شما را هم در جریان بگذارم تا احیانا با خواندن همین چند خط هم که شده، درس عبرت بگیرید و این اداهای نوستالژیک لوس دخترانه‌ی رمانتیک تکراری را از خودتان در نیاورید:)

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم

«یکی از ضعف‌های غم‌بار روح و درعین‌حال یکی از ژرف‌ترین ظرافت‌های آن در این است که هستی آن جز به وساطت تن امکان‌پذیر نیست»  ساباتو

برای فراتر از رفتن از رمانتیسیسم ابلهانه و دست یافتن به تاملی بازاندیشانه در باب هستی یک فرد از سوی خودش، بی‌واسطه از تن نوشتن، نه‌تنها یک حق، بلکه بیش از آن یک ضرورت است. 

همه‌ی حرف دو پست پیش هم همین بود، منتهی با تاکید بر این نکته که این ضرورت در مورد زنان پررنگ‌تر است. زنان باید کودکی معصومانه‌ای را به تصویر کشند که پایدارترین تصورات‌شان از جنسیت را سامان داده است، از همه‌ی چشم‌غره‌های پدر و لب‌گزیدن‌های مادر وقتی «دختر» خوبی نبودند، باید از تجربه‌ی عمیقا سرکوب‌گرانه‌ی بلوغ بگویند، از بدن بی‌خاصیتی که انگار به هیچ کار نمی‌آمد مگر به گناه، باید شرم ریشه‌دار و بی‌دلیل‌شان از عریانی، حتی در خلوت‌ را بازکاوی کنند. زنان باید سکوت شرمگین چندصدساله‌‌شان را کنار بگذارند و با به چالش کشیدن تک‌گویی مردانه در باب زنان و زنانگی، روایت خودشان از چیستی و چگونگی و حتی چرایی زن‌ بودن‌شان را به بیان دربیاورند. بر مبنای همه‌ی دلایلی که پیش از این گفتم، از نظر من، تلاش برای بیان این روایت، نه‌تنها یک حق، بلکه به خصوص در مورد زنان، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است و البته بدیهی است که این روایت عینی و انضمامی، به خصوص از گوشه‌های تاریک و نمور حوزه‌ی خصوصی، با نوشتن از تن پیوندی جدایی‌ناپذیر خواهد داشت. پس عجالتا موضع من در باب نفسِ از تن و بدن زنانه نوشتن روشن است اما...


ادامه
+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

واقعا زنان دیگر چه می‌خواستند؟ در نیمه‌ی دوم قرن بیست، آنان حق رای داشتند، مشکل چندانی برای ورودشان به دانشگاه‌ها نبود و بازار کار علی‌رغم همه‌ی تبعیض‌هایش، به روی‌شان گشوده بود. درواقع، حتی در دهه‌ی 1920 هم اغلب دختران در اروپا و آمریکای شمالی از آموزش ابتدایی برخوردار بودند. زنان طبقه‌ی متوسطِ مرفه خود را ملزم به راهیابی به دانشگاه‌ها و حرفه‌های تخصصی می‌دانستند. موقعیت‌های شغلی برای میلیون‌ها زن جوان فرصت زندگی مستقلی را به وجود آورده بود. به تدریج فمنیسم حتی از مد افتاده و قدیمی و یادگاری از مبارزات گذشته به نظر می‌رسید. بعد از آن، بخت حتی باز هم بیشتر با زنان یار شد. جنگ پیش آمد و به یک‌باره همه‌چیز را دگرگون کرد. در آمریکا، همزمان با فرستاده شدن مردان به جنگ، 7 میلیون زن برای اولین‌بار سرکار رفتند. زنان کارهایی را برعهده گرفتند که پیش از این گفته می‌شد «از عهده‌شان برنمی‌آید...» و البته که جنگ پایان یافت و از میان هر پنج زن، چهار نفر خواهان حفظ شغل‌شان در دوران صلح نیز بودند. به هرحال، در نیمه‌ی قرن بیستم، کم‌وبیش ورود زنان به عرصه‌های مختلف حوزه‌‌ی عمومی به سرانجام رسیده بود و از آن پس، قاعدتا تلاش فمنیست‌ها حداکثر می‌بایست در جهت تثبیت جایگاه برابر زنان در حوزه‌های مختلف متمرکز می‌شد.

اما در برهوت دهه‌ی پنجاه و بعد از سال‌ها رکود جنبش زنان، دوبوار تنها کسی بود که یک‌تنه فریاد می‌کشید زنان، علی‌رغم همه‌ی دستاوردهای‌ ظاهری‌شان، همچنان چیزی جز «دیگری»ای برساخته از سوی مردان نیستند. او دقیقا جایی انگشت گذاشت که دختران دانشجوی پرشوروشر فرانسوی و دیگر جنبش‌های دهه‌ی شصت را گرد هم آورد: «هویت زنانه». امری که اگر نه تماما، عمدتا در حوزه‌ی خصوصی شکل می‌گرفت و بازتولید می‌شد.

لابد با خودتان می‌گویید این تاریخ‌ها چه اهمیتی دارد؟ این‌که زنان به یک‌باره در دهه‌ی شصت مشکل هویتی پیدا کردند و «جنس دوم» دوبوار را کشف کردند، چه ربطی به بحث داغ این روزهای وبلاگ‌نویس‌های ایرانی دارد؟ بله، البته، برای مرور تاریخ فمنیسم و جنبش زنان، خواندن پست‌های وبلاگی انتخابی احمقانه است؛ قاعدتا برای این کار کتاب خانم مشیرزاده (از جنبش تا نظریه‌ی اجتماعی تاریخ دو قرن فمنیسم) از هر لحاظ انتخاب عاقلانه‌تر و مناسب‌تری است. حق با شماست، باید فکر دیگری بکنم. خب بگذارید ببینم، با یک میان‌پرده چطورید؟ راستش خیلی فکر کردم این هجویه‌ی ماهرانه و عمیقا روشنگر ساباتو از فمنیسم برابری‌خواهانه را در کجای متن بیاورم؛ در ابتدا و به عنوان یک آغاز جذاب و گیرا و بعد با کمک استعاره‌هایش حرف‌هایم را بزنم؟ در انتها و به عنوان دلیلی هر چند احساسی اما تمام‌کننده بر صحت حرف‌هایم؟ یا مثل همین حالا در میانه‌ی متن، وقتی ارتباط میان توضیحات نظری و مسائل واقعی روزمره‌ی ما کمرنگ شده است؟ چاره‌ای نداشتم، شروع کردم و گذاشتم جریان خودجوش متن تصمیم نهایی را بگیرد و حالا فکر می‌کنم وقتش است. یک میان‌پرده‌ی طنزآمیز و گزنده (هرچند کمی طولانی) یکی از معدود شگردهایی است که ممکن است خواننده‌ی کسل‌شده‌ای مثل شما را سرحال بیاورد و احیانا مشتاق‌تان کند معنا و مفهوم حقیقی این هجویه‌ی در ظاهر آنتی‌فمنیستی را دریابید. قبول ندارید؟ امتحانش کم‌وبیش مجانی است:


ادامه
+  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه

Personal is political. می‌بینید؟ مساله فراتر از کشمکش‌های دیرهنگام وبلاگستان ایرانی بر سر این است که جزئیات اتاق خواب را چه کسی گوید و چگونه بگوید؛ این شعار مشهور فمنیستی نه‌تنها ذهنیت رایج و پذیرفته شده‌ و بعضا آمیخته با سنت‌ها و هنجارهای ریشه‌دار فرهنگی ما، جامعه‌ی همواره در حال گذار را در باب حدومرز حوزه‌ی خصوصی و چندوچون به تصویر کشیدنش به چالش می‌کشد، بلکه بیش و پیش و مهمتر از همه‌ی این‌ها، یکی از اصلی‌ترین پایه‌های لیبرال دموکراسی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. اصلی که طرفداران این نظام سیاسی معتقدند تفاوت اصلی آن با نظام‌های سیاسی تمامیت‌خواه (توتالیتر) است. درواقع، این شعار مشهور فمنیستی، تمایز جاافتاده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی را به چالش می‌کشد و با این نقد رادیکال، یکی از مهمترین منتقدان نظامی تلقی می‌شود که عجالتا خود را پیروز تاریخ می‌داند و مدعی است کارآمدترین نظامی است که تضاد منافع را به صورت مسالمت‌آمیز و با کمترین هزینه و بیشترین نفع برای همگان سامان داده است.

اما چرا فمنیسم با چنین تمایز به ظاهر معقولی مخالف است؟ مگر غیر از این است که انبوه نظریات و جنبش‌ها و انقلاب‌ها در تلاش برای تثبیت همین مرز کمرنگ اما به غایت مهمی بوده‌اند که نه‌تنها حکومت، بلکه به تعبیر میل، مهمتر از آن، اکثریت را وادارد تا از دست‌اندازی به حوزه‌ی خصوصی افراد پرهیز کند. اکثریتی که می‌تواند با مکانیزم‌های قدرتمندی از قبیل طرد اجتماعی، جزئیات حوزه‌ی خصوصی فرد را مطابق با ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی خود سامان دهد و اینجاست که حکومت نه‌تنها نباید متجاوز به این حوزه‌ی خصوصی محسوب شود بلکه بیش از آن، باید مدافع حوزه‌ی خصوصی اقلیت در برابر تعیین تکلیف‌های فرهنگی اکثریت باشد. واقعا جنبش زنان به عنوان یک جنبش مترقی مدرن چرا با چنین تمایزگذاری‌ای مخالف است؟ مخالفتی که حداقل در ظاهر ارتجاعی به نظر می‌رسد. جواب این سوال را اگر بدهیم و بفهمیم چرا فمنیست‌ها تنها خواهان وارد کردن زنان به حوزه‌ی عمومی نبودند، بلکه به تدریج درصدد برآمدند تا بر مزربندی‌های پذیرفته شده‌ میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی فائق آیند، احتمالا بتوانیم در این دعوای مجازی اخیر هم موضع روشن‌تر و مستدل‌تری اتخاذ کنیم.

 

بگذارید اول ببینیم تعلق یک مساله به حوزه‌ی عمومی، چه مزیتی ایجاد می‌کند که زنان درصدد وارد کردن مسائل حوزه‌ی خصوصی به حوزه‌ی عمومی یا درواقع، در پی به چالش کشیدن مرزهای پذیرفته شده‌ی میان این دو هستند. واقعا چه اهميتی دارد كه يك مساله جزء حوزه‌ي خصوصی قلمداد شود يا جزیی از حوزه‌ي عمومي؟ ماجرا خیلی ساده است: تعلق یک مساله به عرصه‌ی عمومی، باب گفتگوی عمومی در مورد آن را باز می‌کند، گفتگویی که در نهایت به اتخاذ یک راهکار جمعی منجر خواهد شد بدین‌معناکه قدرت عمومی که تجسم اصلی آن حکومت است، پشتوانه‌ی اجرای آن خواهد بود. تمایز لیبرالی میان حوزه‌ی خصوصی و عمومی یک پیامد مهم برای زنان دارد، این‌که عمده‌ی مسائل آنان را از حوزه‌ی بحث و گفتگوی عمومی خارج می‌کند. مسائل زنان مسائلی تلقی می‌شود که علی‌رغم فراگیر بودنش، به واسطه‌ی تعلق‌شان به حوزه‌ی خصوصی افراد، مسائل شخصی و خصوصی‌ آنان تلقی می‌شود که گویا ربطی به دیگران ندارد. این درحالی است که زنان معتقدند عمده‌ی مسائل و مشکلاتی که به تعبیر خودشان، فرودستی آنان در جامعه را موجب می‌شود