تبليغاتX
شور و شر <

شور و شر

بهاره گرامی؛

من عمده‌ی سخنان شما در این پست را نمی‌توانم بپذیرم. تأملات شما به تعارفات و «شور و شر» (ی که من دوستش دارم) آمیخته است، شور عاطفی بر عینیت چربیده و تنش «دوست و دشمن» در تأملات شما زیادی دخیل است. به کاربستن "معیار"هایی که ارایه می‌دهید، هرگونه نقد را ناممکن می‌کند. کسی که می‌خواهد در نقدی که می‌نویسد هرگز از خط انصاف خارج نشود، باید اصلا نقد ننویسد. اما نقطه حرکت ما این است که انسان، فرد یا شهروند نمی‌تواند انصاف داشته باشد. کسی که ادعا  کند خط انصاف را می‌شناسد، درواقع خود را صاحب حقیقت معرفی می‌کند و حرکت ما از این نقطه است که منقد نمی‌تواند چنین کسی باشد.

گفتگوی ما درعرصه‌ی اجتماعی صورت می‌گیرد و نقد، یک عمل اجتماعی است. در عرصه‌ی اجتماع اکتورهای یا همان عامل‌های مختلف حضور دارند که در تعامل با یکدیگر، همدیگر را کنترل/تصحصح/تکمیل می‌کنند. آن‌چه که در ذهنیت مخاطب عام، به عنوان آخرین داور باقی می‌ماند، حاصلی است برآمده از این تعامل جمعی که احتمالا می‌تواند به خط انصاف نزدیک باشد (یا نباشد).

هیچ منقدی تا به حال «حقیقت‌ها» را بیان نکرده است. این چه توقع سنگینی است که از خودتون دارید؟

 

«شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی» نباید فکر شما را مشغول کند. شما به عنوان منقد نه بدگو هستید نه خو‌ش‌گو. این‌ها مفاهیمی نیستند که به کار ارزیابی کار شما بیایند. ذهنیت سازندگان این مفاهیم، عوامانه است. قرار نیست منقد در برابر عوام تعظیم کند. ادعایی که شما مطرح می‌کنید می‌توانند «منطقی»، «مستدل»، «قابل فهم» باشد، یا «خطا»، «بی‌منطق»، «نامستدل»، «بی‌معنا» و نظیر این‌ها باشد.

 

با اطلاع دادن به افرادی که کارها و مطالب‌شان نقد شده است مخالفتی ندارم. کار خوبی است. اما اهداف شما از این عمل به نظر من حاکی از یک اشکال رویکردی است.

اصلا لازم نیست حسن نیت خود را به طرف مقابل ثابت کنید.

اصلا لازم نیست به او نشان دهید که وقت خود را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقادات خود صرف کرده‌اید.

اصلا لازم نیست نیت خیر خود را که خواهان تکامل کار او هستید به او بقبولانید.

اصلا لازم نیست احترام خاص خود را به او اعلام کنید.

اصلا لازم نیست ...

هیچ‌کدام این کارها اصلا لازم نیست، چون خوانندگان نقد شما همه‌ی این چیزها را در نوشته شما می‌خوانند. و فرد مورد نقد و منقدان دیگر خطاهای شما را راست می‌کنند (یا راستی‌های شما را کج می‌کنند). و علاقه‌مندانی که پی‌گیر این گفتگوی اجتماعی هستند به عنوان داور آخر، مشروط به این‌که آن‌ها را صاحب قوت عقلانی و استعداد تشخیص و تمایز بدانید، نتیجه‌ای را که باید بگیرند، می‌گیرند.

آن رویکردی که به نظرم ناصحیح رسید در این جمله‌ی شما دیده می‌شود. «من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام». من این طرز فکر را نمی‌فهمم. روی سخن منقد با فردی که کارها یا مطالبش مورد نقد قرار می‌گیرد نیست. مخاطب اصلی اجتماع است. روی منقد به اجتماع است. حتی در صورتی که نقد شما به جروبحث رودررو با فرد نقدشده بیانجامد، سروکار ما قبل از این‌که با بحث دونفره باشد، با دو فرد است که به نوبت پشت تریبون قرار می‌گیرند و استدلالات خود را به حضار عرضه می‌کنند. (به حضار عرض می‌کنند!).

 

می‌نویسید: «این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد درباب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است».

این ادعا درست است اما در گفتگوی خصوصی. در عرصه‌ی عمومی نیازی به این کار نیست. هیچ نیازی.

نقد می‌تواند به بهبود کار فرد نقد شده بیانجامد. اما این از لحاظ اهمیت تأثیری ثانوی است. تأثیر اصلی متوجه مخاطبین رنگارنگی است که در این عرصه مشخص اجتماعی فعال هستند. از مصرف‌کننده‌ی کالای نقدشده تا کسانی که خود کالای فکری تولید می‌کنند. اگر مخاطب اصلی «او» است و هدف رشد و تکامل کار «او» است، چرا مثل من که برای شما این نامه را می‌نویسم برای او نامه نمی‌نویسید؟

 

̽در مواری هم که اشکالات یک نقد برای منقد آشکار می‌شود، راه صحیح به نظر من نه حذف نوشته و نه تصحیح آن است، بلکه واگذاری عناصری که در این خطاکاری نقش داشته‌اند به مخاطب عام است.

 

                                                                *یکی از آشنایان

 

پی‌نوشت: حس غریبی است، یک نفر آمده است و همه‌ی آن حرف‌های ضمنی و ناگفته‌ای را که مدت‌ها گوشه‌ی ذهنت خاک می‌خورده است، این‌چنین روشن و صریح بیان کرده است؛ همه‌ی آن استدلال‌هایی که گرچه هرگز به بیان در نیامده‌اند اما پایه‌ی عقلانی و اخلاقی همه‌ی آن نقدهای تندوتیزی بوده است که شاید گاه گزندگی‌شان بیش از حد تحمل بوده است. بااین‌حال هنوز حرف‌هایی هست، تجربه‌هایی که مرا ناخودآگاه تعدیل کرده است، به قول دوستان: اندکی مهربان‌تر کرده است. این‌که مخاطب اصلی یک نقد، اجتماع مخاطبان است را قبول دارم بی‌کم‌وکاست اما به نظرم حوالت دادن هر نوع ارزیابی نقد به آن‌ها، کمی از سر خود باز کردن سخت‌گیری‌هایی است که بله، البته، دست آدم را برای نوشتن هر کلمه و عبارت می‌لرزاند، می‌تواند پیامدش نقد ننوشتن باشد در بلندمدت اما دیگران را مرجع «تام‌وتمام» کج‌وراست کردن راستی‌ها و خطاهای یک نقد دانستن...مطمئن نیستم اما به گمانم مسئولیت را از دوش خود برداشتن و به گردن دیگرانِ عامِ بی‌نام و نشان انداختن است. 

خلاصه این‌که از خواندن این نقد کوتاه اما فوق‌العاده موجز و صریح لذتی بردم وصف‌ناشدنی، گفتم با شما هم سهیم شوم درعین‌این‌که فکر می‌کنم هنوز حرف‌هایی هست، ظرایفی که اگر عمدا یا سهوا نادیده گرفته شوند، نقد را به یکسونگری‌های ویرانگر دچار می‌کند و به تدریج از ارزش و عیار آن می‌کاهد و در نهایت به عصبانیت‌های بی‌دلیل و فرسوکننده‌ تقلیل‌اش می‌دهد. همت کنم گوشه‌ای از این حرف‌ها و تجربیات و ظرایف پنهان را در پست بعد خواهم گفت.

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط دیگری  با موضوع:  گزنه | 

 زن داستان‌های گینزبورگ را دوست ندارم، به قول آلبرتو: «زن بخت‌برگشته‌ای است»، زندگی محقری دارد و وابستگی و ضعفش منزجزکننده است. خیلی که بخواهم به او لطف کنم، شاید تنها بابت آن خیرگی ابدی به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش، اندکی ستایش‌اش کنم، همین و بس. با این‌حال، خرده خرده سست می‌شوم، هی پشت هم به خودم تلقین می‌کنم که «نه، من فرق دارم، فرق دارم» اما صفحه به صفحه که جلوتر می‌روم، بیشتر شبیه‌اش می‌شوم یا نمی‌دانم، او شبیه من می‌شود، یاس و استیصالش، کسالتش، احساس عمیق بی‌تفاوتی و بیهودگی‌اش، چقدر شبیه من است وقتی آن نگاه درخشان و ثابتِ یک مرده را به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش می‌دوزد. 


ادامه
+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

همه‌چیز از این پست سمیه شروع شد، از آن دست پست‌هایش بود که من معمولا بعد از خواندن‌شان، هیچ‌ کاری نمی‌توانم بکنم مگر آن‌که یک تیزی دیوار پیدا کنم و سرم را محکم به آن بکوبانم اما خب از آن‌جایی که قید مذهبی! صیانت نفس دارم، به‌جایش می‌روم دو لیوان آب تگری سر می‌کشم، دست‌ورویم را با آب سرد می‌شویم و سعی می‌کنم تندتند نفس عمیق بکشم:) اما گذشته از شوخی، من و سمیه علی‌رغم آن‌که هر دو جامعه‌شناسی می‌خوانیم (گرچه با گرایش های مختلف) اما تجربه نشان داده است اختلاف دیدگاه‌های زیادی در باب چگونگی انجام یک بررسی جامعه‌شناختی مطلوب داریم. تجربه که می‌گویم منظورم بحث‌های رودرروی‌مان در سایت و سلف و حیاط دانشکده است بر سر همه‌چیز، از درس‌ها و اساتید و تز و امتحان جامع گرفته تا پست‌های وبلاگ من و او، خیلی وقت‌ها تنها نتیجه‌ی بحث‌مان آشکارتر شدن اختلاف نظرهای ریشه‌ای‌مان است و خیلی‌وقت‌ها بینش‌های ارزشمندی را به یکدیگر هدیه می‌دهیم (حداقل در مورد من که این‌گونه بوده است). اما برسیم سر اصل مطلب و موضع انتقادی سمیه و بحث‌هایی که این‌جا و آن‌جا بر سر آن به‌راه افتاده است.


ادامه
+  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

پروپوزال را ننوشتم بالاخره، قاعدتا دو سه ماهی عقب می‌افتم از زمانی‌که همت بیشتری به خرج می‌دادم و کار تصویب را همین ترم شش تمام می‌کردم. راستش اما آنقدرها از خودم ناراضی نیستم، یعنی فکر نمی‌کنم چیز زیادی از دست داده باشم؛ بله، البته کمی عجیب است، برای منی که وسواس بیمارگونه‌ی برنامه‌ریزی و زمان‌بندی دارم، از دست دادن دو سه ماه زمان مفید باید بیش از این‌ها مایه‌ی تاسف و خود سرکوفت‌زنی باشد اما این‌طور نیست، چرا؟

مهمترین دلیل‌اش این است که کار دارد پیش می‌رود، حتی شاید کم‌وبیش بهتر از زمانی که قرار است به طور جدی و رسمی روی تزم کار کنم، می‌دانید چرا؟ چون در دو سه پروژه‌ی کلان همسو با موضوع تزم درگیر شده‌ام و این همکاری حجم قابل‌توجهی از داده‌های خام، پژوهش‌های انجام شده و خلاصه میزان دانش کم‌وبیش معتبر موجود در حوزه‌ی کاری‌ام را در اختیارم قرار داده است و البته این مزیت چشمگیری است، چراکه در مملکتی که پاسخ به تقاضای دسترسی به هر نوع اطلاعاتی حتی ساده‌ترین و عمومی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین آن‌ها (دیگر از آیین‌نامه‌های نصب شده بر روی برد سازمان‌های مختلف عمومی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر!)، با اما و اگر‌های بسیار و دوندگی‌های تمام‌نشدنی همراه است چراکه این تصور همه‌گیر و ریشه‌دار وجود دارد که اصولا هر نوع اطلاعاتی محرمانه است مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود، در چنین شرایطی، دسترسی به انبوه پژوهش‌های مختلف انجام شده از سازمان‌های کوچک و بزرگ دولتی، از آن نعماتی است که به سادگی نصیب هرکسی نمی‌شود.

از شما چه پنهان، من خودم شخصا تجربه‌ی چنین محدودیت‌هایی در تحقیق را داشته‌ام. وقتی روی پایان‌‌نامه‌ی ارشد جامعه‌شناسی‌ام کار می‌کردم، به دلیل کثرت اعجاب‌برانگیز پژوهش‌های انجام شده در حوزه‌ی دین و ارزش‌ها و نگرش‌های دینی، تصمیم گرفتم یک فراتحلیل جمع‌وجور از نتایج این تحقیقات کاملا پراکنده ارائه دهم و میزان سازگاری و ناسازگاری یافته‌های ان‌ها را با هم بسنجم و  با ارزیابی انتقادی روش‌‌های گردآوری و داوری، انباشت نسبی‌ای از داده‌های معتبر در این حوزه ایجاد کنم. اما چشم‌تان روز بد نبیند، غیر از پایان‌نامه‌ها و یکی دو پژوهش کلان که از طریق روابط شخصی با اساتید مختلف به آن‌ها دسترسی پیدا کردم، عملا چیز دیگری دستم را نگرفت. دلم می‌خواست بودید و می‌دید که برای دسترسی به یافته‌های پژوهش‌های عمومی و با بودجه‌های چندده میلیونی در سازمان‌های مختلف، به چه کاغذبازی‌های بی‌ثمر و مجوز‌های بی‌معنا از مراجع نامعلوم که نیاز نبود. آن‌چنان هراسی در میان کارکنان یک سازمان، از خرده‌پاترین آن‌ها تا روسا و مسئولین‌شان وجود دارد که هر نوع کار پژوهشی را برابر با گزارش‌های ژورنالیستی يكسر انتقادی و پرهیاهو می‌گیرند و به شما و حسن‌نیت‌تان سر سوزنی اعتماد نمی‌کنند.

بگذریم، هدفم از این تجربه و ذکر مصیبت همراهش این بود که نشان دهم دسترسی به داده‌های کلان جمع‌آوری شده در یک حوزه چندان آسان نیست. اطلاعاتی که معمولا فقط سازمان‌های دولتی عریض‌وطویل با آن مزیت انشعاب نفتی‌شان قادر به جمع‌آوری آن‌ها هستند و البته دسترسی به این اطلاعات، جز با همکاری در قالب پروژه‌های همان سازمان‌ها، اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است.

بر مبنای این تجربه‌ی زیسته‌ی واقعی، پیشنهاد مشخص من به تمام دانشجویان تحصیلات تکمیلی در شته‌های علوم اجتماعی، به ویژه دانشجویان دکتری این است که از همان ترم اول اگر نه عنوان دقیق، لااقل حوزه‌ی موضوعی تزشان را انتخاب کنند و نه‌تنها گزارش‌های مختلف درسی‌شان را در آن حوزه کار کنند بلکه سعی کنند در مراودات‌شان با اساتید مختلف، به حوزه‌ی تخصصی‌ای که قصد کار را در آن را دارند، اشاره کنند. این تعامل‌ها به تدریج شما را به عنوان یکی از پژوهشگران آن حوزه‌ی خاص می‌شناساند و کمک می‌کند در پروژه‌های در حال انجام در آن حوزه درگیر شوید چراکه معمولا انتخاب همکاران یک پروژه در ایران بیشتر به همین صورت آشنایی‌های بین‌فردی اتفاق می‌افتد و خیلی محتمل است وقتی اساتیدِ مجری طرح‌ها از همکاران‌شان سراغ پژوهشگر برای کار در یک حوزه‌ی خاص را می‌گیرند، آن‌ها شما را به عنوان کسی که موضوع تزش در این حوزه است، به ایشان معرفی کنند. اگر این مرحله‌ی شناخته شدن در یک حوزه‌ی تخصصی اتفاق بیفتد، باقی مراحل کم‌وبیش به صورت خودبخودی پیش می‌رود و در مدت نسبتا کمی شما با حجم قابل‌توجهی از داده‌های کلان گردآوری شده از سوی سازمان‌های دولتی مرتبط با یک حوزه‌ی پژوهشی، یافته‌های تحقیقات پیشین و خلاصه همان خرده دانش موجود در یک حوزه مواجه خواهید بود، مواجهه‌ای که اگر از بیرون و به عنوان یک دانشجوی عادی به دنبال آن بودید، بسیار دشوار، هزینه‌زا و گاه حتی ناممکن می‌بود.

 

پی‌نوشت: خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنم، یادم می‌رود که خیلی از خوانندگانِ این‌جا، بی‌جهت هر متن را با بدبینی و سوء‌ظنی بهت‌برانگیز می‌خوانند و نه‌تنها به صداقت صریح من وقعی نمی‌گذارند بلکه همواره به دنبال کشف توهم‌آمیز انگیزه‌های واقعی‌ام از نوشتن یک متن، در فاصله‌ی میان خطوط و کلمات نانوشته هستند. همین است هر نکته‌ی کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای در متن را که اصلا به چشم من، شخصا نیامده است، به پای فخرفروشی‌های احمقانه و حقارت‌بار می‌گذارند و به زعم خودشان از این‌همه خودشیفتگی رقت‌انگیز  به تنگ می‌آیند. ولی واقعیت این است که پیش‌بینی این‌طور خوانش‌های کج‌ومعوج و سوءتفاهم‌های شگفت‌انگیز ناشی از آن‌ها، از توان من یکی که خارج است. گاه تردید می‌کنم که آیا واقعا اگر یک تجربه را از زبان سوم شخصی ناشناس بیان می‌کردم، از این آمیختگی پیش‌فرض‌های متعصبانه با متن صریح و ساده‌ام جلوگیری نمی‌شد؟ آیا بهتر نبود همه‌چیز را از زبان دوستی خیالی بیان کنم تا افراد بیش از آن‌که بر روی منِ نویسنده و  روزمرگی‌های پیش‌پاافتاده‌ام متمرکز شوند و اعوجاج بی‌معنی از آن بیرون  بکشند، به اصل حرفم توجه کنند؟ نمی‌دانم، خیلی وقت‌ها در میان انتخاب این دو راه سرگردان می‌مانم و دست‌آخر هم از این‌که آن راه غیرصادقانه و دروغ‌های مصلحتی‌ همراهش را انتخاب نکرده‌ام، سخت پشیمان می‌شوم. کاش وقتی از این پس بیشتر راجع به تز و مصیبت‌ها و احیانا کشف و شهودهای همراهش می‌نویسم، کمتر دچار این پیشمانی‌ها شوم.

+  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

«وقتی کسی چیزی جدی می‌نویسد خسته می‌شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی‌تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. مثل معلق‌زدن‌های جانانه با یک دست. نمی‌شود با چیزی مختصر به توفیق رسید. وقتی كسی چیزی جدی می‌نویسد، پا به درون آن می‌گذارد و تا گردن فرو می‌رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را ناآرام می‌کند، اگر – به هر دلیلِ به اصطلاح دنیوی- خیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این‌ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می‌نویسد ندارند، آن‌وقت هرچه که می‌نویسد، اگر معتبر و شایسته‌ی زندگی باشد، [نشانه‌ی آن است كه] به‌واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی‌تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی‌ عزیزش را دست‌نخورده و تروتازه حفظ کند. همه‌چیز دور می‌شود و از بین می‌رود و او با نوشته‌اش تنها می‌ماند. هیچ شادی و غمی نمی‌تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته‌اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد،  علامت این است که نوشته‌اش به هیچ درد نمی‌خورد.»

 

پی‌نوشت۱: می‌گذاشتم به حساب تنبلی و كم‌كاری، هربار که پستی کوتاه یا بلند می‌نوشتم و علی‌رغم همه‌ی آرامش سرخوشانه‌ی بعدش، آن‌چنان خسته و ناتوان بودم که حتی از انجام کارهای پیش‌پاافتاده‌ی روزمره هم بازمی‌ماندم، همیشه بعد از نوشتن یا حتی در حین آن، بی‌اراده و ناخودآگاه روی تختم دراز می‌كشیدم و خیلی زود به خواب می‌رفتم. این خستگی لذت‌بخش و نافذ در تمام رگ‌وریشه‌ی روح و جسم‌ام، فقط منحصر به پست‌های وبلاگی هم نبود، هربار که مقاله‌ای را به معنای واقعی کلمه می‌نوشتم، همین خستگی و نیاز اساسی به استراحت و تجدید قوا وجود داشت. مهم نبود که پنج صفحه باشد یا چهل صفحه، یادداشت‌های شخصی کتاب باشد یا تجزیه و تحلیل جامعه‌شناختی، نوشتن همواره مرا تحلیل برده است، فرسوده کرده است و... عمیقا خسته. همین است که هر یک دانه کامنت‌ نامرتبط و از سر سوءتفاهم‌های ناشی از پیش‌فرض‌های متعصبانه، کم‌وبیش  ویرانم می‌کند، چون دقیقا همان زمانی که خالی از هرگونه توان و انرژی هستم، نه‌تنها شاهد دست‌بسته و ناتوانِ برداشت‌های نادرست و بی‌ربط از مطالب با خون‌دل نوشته‌شده‌ام هستم بلکه بدتر از آن، در اغلب موارد مجبور می‌شوم وارد بحث‌های کشدار و کسالت‌بار و عمیقا فرسوده‌کننده‌ای شوم که تا مدت‌ها انرژی و توان و انگیزه‌ی هرگونه نوشتن را نابود می‌کند. همین است که گاه وقتی هوس بلند کردن چند هندوانه با هم را می‌کنم، وقتی می‌خواهم هم مقاله‌ها بنویسم، هم پروژه‌های کاری را به سرانجام برسانم و هم وبلاگ را تعطیل نکنم، به وسوسه‌ی مقاومت‌ناپذیر بستن کامنت‌ها دچار می‌شوم بلکه بتوانم با ذخیره‌ی خرده انرژی‌های باقیمانده، ساعت‌ها يك‌نفس نوشتن و خستگی هولناک همراهش را تاب بیاورم.

 

پی‌نوشت2: باز صفحه‌ی جی‌میلم یک مرگی پیدا کرده است که اصلا لود نمی‌شود، شرمنده‌ی دوستانی که احيانا در چند روز گذشته ای‌میل زده‌اند و هنوز جوابی نگرفته‌اند؛ باور کنید هر حقه‌ای که به فکرم رسیده است سوار کرده‌ام اما باز هم نتوانستم چک‌میل کنم. به‌هرحال اگر کار واجبی هست، عجالتا یاهو کارمان را راه می‌اندازد: baharvin61@yahoo.com

 

*به نقل از: «فضیلت‌های ناچیز»، نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ و ترجمه‌ی نه‌چندان جالب محسن ابراهیم.

+  یکشنبه دوم تیر 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

یکی از خانم‌های سابقا همکار sms زده است که: «حواست خیلی بیشتر از این‌ها به حق‌الناس باشد. آن متنی را که درباره‌ی فلان ماجرا نوشته‌ بودی، اتفاقی دیدم. بیشتر بدگویی و تهمت است. بدگویی است چون عیب‌های یک نفر را پشت سرش فاش کردن است و تهمت است چون خلاف واقع است». متن مربوط به ده ماه پیش است و طبیعی است که چیز زیادی از آن را به یاد نیاورم. بااین‌حال، از سر همان اعتماد ساده‌لوحانه و بعضا ابلهانه‌ای که به خودم و پایبندی‌ام به اخلاقیات و قضاوت‌های منصفانه‌ام دارم، فکر می‌کنم باز هم همان ماجرای همیشگی است: بیان انتقادی، صریح و بعضا گزنده‌ی من و دلخوری احساسی دیگران و سوء‌تفاهمات آن‌چنانی و الخ. سعی می‌کنم طوری جواب دهم که لااقل حسن‌نیتم را ثابت کنم، بر نقاط همدلانه‌ی بحثم تاکید می‌کنم و تا آن‌جایی که حافظه‌ی نصفه‌نیمه‌ام اجازه می‌دهد، نشانه‌های آشکار این همدلی را در متن یادآور می‌شوم.

شب می‌آیم و متن کذا را پیدا می‌کنم و بازخوانی‌اش می‌کنم. دروغ چرا، یکه می‌خورم، هیچ باورم نمی‌شود این متن عصبانی مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی را من نوشته باشم. با خودم اگر صادق باشم، متن علی‌رغم آن نکات پررنگ همدلانه‌اش، قابل یک دفاع حداقلی هم نیست. متن را درجا برمی‌دارم اما فکرم ساعت‌ها مشغولش است: چند درصد ایت سیصدوسی‌وچند پست این‌گونه بوده است و تنها چون شخص یا اشخاص مرتبط با موضوع بحث، آن‌را برحسب اتفاق، ندیده‌اند، من همچنان در توهم یک نگرش شخصی و انتقادی و صریح باقی مانده‌ام؟ چند درصد این پست‌ها را اگر بازخوانی کنم، لحظه‌ای در حذف و بیان یک عذرخواهی بلندبالا بابت نوشتن و انتشارشان تردید نمی‌کنم؟ اصلا گذشته به جهنم، بازخوانی این سیصدوچندتا کار یکی دو هفته است و بالاخره می‌شود یک جوری جلوی زیان بیش از این‌اش را گرفت اما برای آینده چه می‌توانم بکنم؟ چکار کنم که این شرمندگی و سرافکندگی عمیق بار دیگر تکرار نشود؟ واقعا چکار می‌توانم بکنم که نیت خیرم برای ارزیابی انتقادی به فاجعه‌ی شرم‌آور بدگویی و تهمت تبدیل نشود؟

بحث کشدار فلسفی‌ و توصیه‌های کلی اخلاقی‌اش به جای خود، اما من حالا دقیقا به یک راهکار عملی نیاز دارم، منی که در این روزهای کم‌کاری‌ام به طور متوسط هفته‌ای دو پست و در روزهای معمولِ پرکارم، روزانه پست می‌گذارم و بیش از هفتاد درصد این به اصطلاح خودنگاری‌ها هم دارای رویکرد انتقادی آشکار یا پنهان است، چنین کسی به راهکاری خلق‌الساعه و عملیاتی نیاز دارد. با اجازه‌ی شما عجالتا یک راه‌حل عملی به ذهن خودم رسیده است که لااقل به مرور زمان، عمق این فجایع زیادی انسانی را کاهش می‌دهد اگر به تمامی از بین نمی‌برد.

به نظرم یکی از راه‌حل‌های ممکن این است که وقتی راجع به وقایعی که با اشخاص حیقیقی کم‌وبیش در دسترس مرتبط است، صحبت می‌شود، نوشته شدن یک مطلب انتقادی را مستقیما بهشان اطلاع دهم. البته من همچنان سعی می‌کنم نام افراد را جز در موارد ضروری یا مثبت بکار نبرم، دلیل هم دارم، چون اولا لزومی نمی‌بینم خوانندگان شناس و ناشناسِ این‌جا راجع به افرادی که ممکن است هرگز برخورد واقعی چهره‌به‌چهره با آن‌ها پیدا نکنند، نظری انتقادی و احیاناً سابقه‌ی ذهنی منفی پیدا کنند. ثانیا دلیلی نمی‌بینم هر دوست و دشمنی با جستجوی نام یک فرد خاص، به یک مطلب کوچک و محدود اما صراحتا انتقادی راجع به یک فرد و فعالیت‌هایش برسد. خلاصه این‌که نمی‌خواهم مطالب کوچک و محدود و مهمتر از همه‌، سراسر شخصی من، مبنای قضاوتِ دیگران شناس و ناشناس اخلاقی یا اغیراخلاقی در باب دیگران قرار گیرد. اما این اسم نیاوردن می‌تواند خیلی ساده پیامد ناخواسته‌ی شبهه‌ی پنهان‌کاری و بدگویی‌های خاله‌زنکی پشت سر دیگران را موجب شود. چنان‌که گفتم یک راه‌حل حداقلی این است که من  افرادی را که کارها یا مطالب‌شان موضوع‌ نوشته‌ی انتقادی من است، از این ارزیابی انتقادی مطلع کنم. این اطلاع در عین این‌که هزینه‌ی زیادی برای من یا دیگری در برندارد اما حداقل سه کارکرد مهم و مشخص دارد:

 

1- بیان مرا تعدیل می‌کند. از بابت آن‌که مطمئنم یکی از افراد حاضر در گود و وارد به چندوچون اصل ماجرا هم مطلب را می‌خواند، دچار وسواس ذهنی‌ و کلامی‌ام می‌کند، باعث می‌شود دست‌ودلم بابت تک‌تک جملات و عباراتم بلرزد و از قضاوت‌های بی‌پایه و اساس و مبتنی بر پیش‌فرض‌های شخصی پرهیز کنم چراکه ممکن است به فاصله‌ی کمی نادرستی آن‌ها ثابت شود و اعتبار کل ارزیابی‌های انتقادی حال و آینده‌ام به زیر سوال رود و خلاصه همین خرده آبروی نداشته‌ام هم بر باد رود. این اطلاع دیگری مرا وادار می‌کند که برای نوشتن هر جمله، هر صفت، هر قید تشدید یا تضعیف‌کننده، دقت بیشتری به خرج دهم و همین صداقت اخلاقی نیم‌بندم را برای سنجش میزان مصابقت ارزیابی‌ام با واقعیت، در حد نهایتش بکار گیرم و یک کلام: در این بیان انتقادی شخصی و صریح خیلی خیلی دست‌به‌عصاتر راه بروم مبادا که یک‌وقت به تهمت‌زنی‌های بی‌دلیل و از سر عصبانیت و حماقت دست زده بزنم.

 

2- از آن شبهه‌ی نفرت‌انگیز و چندش‌آور بدگویی پشت سر دیگران هم جلوگیری می‌کند چراکه با این اطلاع، من می‌توانم در بهترین حالتش، حسن‌نیتم را به طرف مقابلم ثابت کنم. به او نشان دهم که وقتم را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقاداتم صرف کرده‌ام چون عمیقا می‌خواسته‌ام کار او، نوشته‌اش، رفتارهایش یا حتی شخصیتش بهتر شود، نقص‌هایش کمتر و کمرنگ‌تر و نقاط قوتش بیشتر و پررنگ‌تر شود. چرا اصلا چنین چیزی می‌خواسته‌ام؟ چون معتقد بوده‌ام وضع موجود او، کارها و آثارش آشکارا ظرفیت چنین بهبودی را داشته است و من سعی کرده‌ام در حد وسع خودم، سهم‌ام را در این بهبود ادا کنم. درواقع همین کار کوچک ای‌میل زدن و اطلاع من به او می‌تواند به این معنا تلقی شود که من برای او احترام خاصی قائل بوده‌ام و وی را مخاطب اصلی‌ و خاص نوشته‌ام تلقی کرده‌ام. بیان عمومی مطلب هم تنها به دلیل احتمال بالای استفاده‌ی دیگران در کار خودشان بوده است چراکه قاعدتا اگر انتقاد خیلی محدود و تنها مربوط به شخص او بود، صرف وقت برای انجام آن احتمالا به یک دوستی عمیق و صمیمانه نیاز داشت که البته ممکن است در خیلی موارد وجود نداشته باشد.

این بحث حسن‌نیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد در باب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمر‌بخش است، کاش زودتر فرصت کنم و بیشتر بازش کنم.

 

3- در نهایت این اطلاع یک‌جور محکم‌کاری مضاعف برای ارزیابی‌ها و قضاوت‌های تا حدِ امکان منصفانه است چراکه طرف مقابل هم این فرصت را دارد که نکات نادیده گرفته شده از سوی نویسنده یا واقعیت‌های پنهان یا خلاصه هر نکته‌ی باقی‌مانده‌ای را بیان کند که به روشن‌تر و مستدل‌تر شدن ارزیابی‌ها کمک می‌کند. درواقع علی‌رغم همه‌ی احتیاطی که در دو بند قبل لحاظ شد، باز هم طبیعی و ممکن است که نویسنده تنها از منظری محدود و سطحی دست به ارزیابی زده باشد و این‌جاست که حضور یک طرف اصلی ماجرا می‌تواند افق دید را گسترده‌تر و عمق نوشته را بیشتر کند. اتفاقی که بعد از ده ماه برای آن مطلب کذای من افتاد اما به‌دلیل از موعد مناسب بحث گذشتن، فقط به کار این تلنگر و تامل همراهش آمد و بس.

 

پی‌نوشت: همواره از وسعت دامنه و کثرت سوءتفاهمات ممکن در یک بحث ساده و صمیمانه، هم شگفت‌زده شده‌ام و هم مایوس و سرخورده، این است که همین حالا پیش‌بینی می‌کنم برخی با پوزخندهای تمسخرآمیز این تامل و چاره‌جویی برای یک مساله‌ی واقعی را به پای افه‌های نمایشی اخلاق‌مداری و یک جور به رخ کشیدن تهوع‌آور محسنات نداشته‌ی اخلاقی بگذارند. راستش هیچ هم نمی‌دانم چگونه می‌شود از چنین ارزیابی بدبینانه و توهم‌آمیزی جلوگیری کرد، صرفا گفتم شاید چون خوشبینانه و ساده‌لوحانه فکر می‌کنم اگر صراحتا بگویم این چهار کلام حرف ساده را به حساب هیچ‌چیز نگذارید، شما هم دربست قبول می‌کنید و همه‌ی آن سوءتفاهمات ریشه‌دار و چاره‌ناپذیر یک‌جا دو می‌شود و به هوا می‌رود، چه خیال‌پردازی‌های کوکانه‌ای.

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه | 

ندا برایم کامنت خصوصی گذاشته است که «شهر و خانه را خودم بهت دادم بهاره! راجع بهش حرف هم زدیم، البته آن‌وقت‌ها بیشتر راجع به آمریکا حرف زدیم» بعد هم توصیه کرده است که «فضیلت‌های ناچیز» و «چنين گذشت بر من» را هم حتما بخوانم. می‌دانستم، تنها چیزی که یادم بود همین بود، این‌که خواندنش مربوط به همان سال‌های دوستی‌های پرشور و هیجان اوایل دانشگاه بود. بعدها بزرگترشدیم، دورتر و...بگذریم، حالا وقتش نیست، راجع به دوستی‌هایم باید یک وقتی مفصل حرف بزنم، باشد برای بعد.

«شهر و خانه» هیچ چیزش به درخشانی«نجواهای شبانه» نرفته بود. تم‌اش فوق‌العاده بود، داستان چند تا آدم معمولی در میان‌سالی که از کسالت و روزمرگی لبریزند و مدام به هم‌دیگر نامه‌ می‌نویسند و از دلتنگی‌های ابدی‌شان می‌گویند. به‌خصوص آن‌یکی که همه‌چیز را ول می‌کند می‌رود آمریکا و آن‌جا غریب و تک‌افتاده همه‌چیز و همه‌کس را از دست می‌دهد، برادر حامی‌اش، همسر برادرش که بعد از مرگ برادر می‌شود همسر او، دوستانش و دست‌آخر پسرش. در ایتالیا هم همه‌چیز زیرورو می‌شود، زندگی‌هایی از هم می‌پاشد، کسانی می‌میرند، بعضی‌ها ازدواج می‌کنند و بعضی‌های‌شان هم معشوقه‌های‌شان ترک‌شان می‌کنند یا آن‌ها رهای‌شان می‌کنند. مشکل اصلی شهر و خانه در همین حوادث پرشمار ساختگی و اغلب بی‌معنی است. آدم‌ها تندو تند می‌میرند، انگار که سرباز‌های‌ پیاده‌ی صفحه‌ی شطرنج باشند که با یکی دو حرکت ساده از صفحه‌ی روزگار محو می‌شوند، در عرض سه سال، نصف شخصیت‌های داستان می‌میرند، گو این‌که اصولا شخصیتی هم در کار نیست و این بلبشو‌بازار داستان خیلی هم مجال شخصیت‌پردازی نمی‌دهد، لوکرتزیا و جوزپّه بهتر از بقیه‌اند، چهره دارند، کمی واقعی هستند اما الباقی فقط تصویرند، هیچ عمقی ندارند و مشتی خصوصیات پررنگ و کمرنگ هستند که از دهان‌ دیگران بیان می‌شوند.

پرگویی‌های بی‌دلیل، از نظر من شخصا،  یکی از نابخشودنی‌ترین کارهایی است که گینزبورگ به آن دست می‌زند و من هیچ سر از کار آن کم‌گویی درخشان نجواهای شبانه و این حرافی‌های کسالت‌بار شهروخانه در نیاورم.

با تمام این‌ها، همان‌‌طور که گفتم، تم «شهر و خانه» تم درخشانی است، گرچه من فرمش را اصلا نپسندیدم و ناگفته پیداست که یک اثر هنری، بدون فرم درست‌ودرمان هیچ چیز درخشانی از آب درنمی‌آید، حالا هرچقدر هم تم و ایده‌ی اولیه بکر و دلچسب باشد. بااین‌حال تصویر دوستی‌های معمولی اما بی‌نهایت ظریف و شکننده‌ی داستان را دوست داشتم. دوستی‌هایی که اغلب با کسالت، دلتنگی و رنج همراهند. دوستی‌هایی ریشه‌دار و صمیمانه و در همان‌حال از دست‌رفته و آزادهنده. دقیقا همان‌طور که یک لحن خاص، یک کلمه‌ی ساده و یک پرسش پیش‌پاافتاده از سوی یک دوست می‌تواند ما را عمیقا غمگین و ناامید کند، سرزنش‌هایی صمیمانه اما گاه همراه با کینه‌هایی کوچک و زهردار، همدلی‌هایی ترحم‌آمیز که بوی برتری‌جویی و غرور می‌دهند و...خلاصه‌اش کنم، این نامه‌های تو در توی آدم‌های دلتنگ و تنهای گینزبورگ به همدیگر بدجوری تصویرگر خارپشت‌های شوپنهاوری است که برای گرم شدن به یکدیگر می‌چسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.

 

پی‌نوشت: خیلی‌ها از من پرسیده‌اند که این دید تیره و تارم نسبت به مهاجرت را از کجا آورده‌ام، چرا آن سراب بهشت‌آسا  برای دیگران، برای من چیزی جز برزخی تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرسا جلوه نمی‌کند. هرگز جواب شسته رفته‌ای برای این پرسش نداشته‌ام جز آن‌که من‌من‌کنان به تمام این رمان‌هایی اشاره کنم که در آن‌ها، مهاجرانی عمیقا مایوس و سرخورده مدام در حال بیان تاثيرگذار و اعتراف‌گونه‌ی آروزهای بزرگ بربادرفته و دلتنگی‌های چاره‌ناپذیر ابدی‌شان هستند.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

قرارمان شیرینی فرانسه بود ساعت سه بعدازظهر، آن وقت‌ها هنوز آفتاب این‌همه داغ و بی‌رحم نبود، زمستان بود و عصرهای عجول، نیامده رفته بودند و چشم بهم می‌زدی غروب بود و چه کسی است که نداند منِ آفتاب‌پرست از آن شبهای سرد زمستانی چقدر متنفرم. همین بود که قرارمان را گذاشته بودیم همان وقتِ چرت‌های روزانه و همین‌که رسیدیم بهم، تازه دیدیم هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواهد آن‌طور معذب و ایستاده حرف بزنیم انگارکه عجله داشته باشیم یا دیرمان شده باشد یا...، می‌خواستیم برویم یک جا بنشینیم و همان‌طور که شیرینی‌های بی‌نظیر را مزمزه می‌کنیم، گپ هم بزنیم و از دلتنگی‌های زمستانی‌مان بگوییم. من و معصومه و بهاره و زهرا بودیم، کافه‌گردمان بهاره بود که لُرد را پیشنهاد کرد و خودش اول از همه توی تاکسی نشست بس‌که حوصله‌ی قدم زدن و پیاده‌روی نداشت آن روزها. رفتیم لرد و تا برسیم، بهاره آنقدر دهان‌مان را بابت شیرینی‌هایش آب انداخته بود که وقتی رسیدیم، کودکانه و بی‌رودربایستی حرص زدیم و خلاصه حسابی از خجالت خودمان درآمدیم و ... مهمان بودم من البته، چند وقت پیش‌اش دلخور شده بودم و همین‌طور گذری گله‌ای کرده بودم بابت سکوت‌شان و بعدها فهمیدم که آن‌ها هم پیش خودشان حساب کرده بودند ماجرا بغرنج‌تر از آن است که جای حرفی باقی بگذارد و...جمع شده بودیم که از دلم دربیاورند لابد.

آن‌جا که نشسته بودیم و مثل دختر دبیرستانی‌ها شلوغ‌ می‌کردیم و فنجان‌ها را توی نعلبکی برمی‌گرداندیم که مثلا فال همدیگر را ببینیم و...افتاده بودم قاطی‌شان من هم، چه می‌دانم، هوس هجده نوزده سالگی‌ام را کرده بودم لابد وقتی ان‌طور بی‌خیال توی نشر چشمه راه می‌رفتیم و بلندبلند کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و تعریف‌شان را می‌کردیم و بعضی‌ها را هم با لب‌ولوچه‌ی آویزان نشان هم می‌دادیم و...نجواهای شبانه یادگار همان شب است، همان شبی که سادگی زیبای خاطراتش تا این اندازه غم‌انگیز و سنگین است. 

همین‌طور مانده بود گوشه‌ی کتابخانه، هر سه‌شان عاشقش بودند و من هم لابد نگه داشته بودمش برای روز مبادا، برای همین روزهایی که این‌همه خسته‌ام و غمگین، برای وقت‌هایی که مثل توماسینو فکر می‌کنم انرژی‌ام برای زندگی ته کشیده است، برای زمان‌هایی که خاطرات ساده و پیش‌پاافتاده، خوشبختی‌های از دست‌رفته‌ی همیشگی جلوه می‌کنند. نمی‌دانم یک‌دفعه برداشتن و یک‌نفس خواندنش در این شرایط، هوس بود یا شهود یا چیز دیگر، چه کسی می‌داند، شاید هم کار خدا بود واقعا، گفته بودم به خدا اعتقاد دارم؟ به «خدای چیزهای کوچک»؟


ادامه
+  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من | 

+  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

موج‌های كوچک لذت كه در بستر عمیق رنج، سر بر صخره‌های همیشه استوار ملال و دل‌زدگی می‌كوبند.

+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه | 

می‌خواهم طرح درس بنویسم برای اولین دو واحد از شش واحد درس روش تحقیقِ مقطعِ کارشناسی ارشد رشته‌ی مطالعات فرهنگی. می‌خواهم طرح درسی بنویسم پروپیمان، از آن‌هایی‌که همیشه فکر می‌کرده‌ام باید طرح درس یک کلاس ایده‌آل باشد، کاملاً مشارکتی و مبتنی بر آموزش مهارت نه اطلاعات، کلاسی که در آن مخاطبان بکارگیری روش تحقیق را «بلد شوند» نه این‌که فقط «بدانند» روش تحقیق چیست و چگونه بکار می‌رود. حالا نه این‌که همه‌ی کارهایم روبه‌راه شده و پروپوزال نوشته و به تصویب رسیده و پروژه‌ها همگی به سامان رسیده و مقاله‌ها تماما ویرایش شده آماده‌ی تحویلند، نه این‌که بنده اخیراً از بیکاری مگس می‌پرانم، این است که فقط همینم مانده بنشینم سر صبر و حوصله طرح درس ترم بعدم را مفصل بنویسم.


ادامه
+  جمعه دهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  خشت اول |